دیشب دیر از مهمونی برگشتیم. بچهها خسته بودن. پسر رو بغل کردم از پلهها بردم بالا، به دختر گفتم خودت بیا. همینطور که داشت خودشو میکشید غرولند میکرد که خوش بحال پسر که زندگی بهتری داره (کوچیکه، یکی بغلش میکنه و از پلهها میبرتش)
داشت میخوابید که صدای آتشبازی از پارک نزدیک خونه اومد. بهش گفتم بیا بریم بیرون تماشا. پسر خواب بود و من و دختر همینطور دست در دست تا پارک رفتیم. از خوشحالی که تونسته شب برای دیدن آتشبازی تا پارک سر کوچه بره داشت پرواز میکرد. خونه که رسیدیم بغلش کردم از پلهها بردمش بالا.
》Réza《
🗣 @tootiter
اگه یه زمانی قلب کسی رو شکستید،
بعدش جوری رفتار نکنید که انگار بینتون هیچ اتفاقی نیفتاده!
برای بخشیده شدن تلاش کنید؛
نشون بدید که پشیمونید تا شاید طرف مقابلتون بتونه شما رو ببخشه...
همونطوری که مرحوم افشین یداللهی گفته:
"با حسِ ویرانی بیا
تا بشکند دیوارِ من..."
*M A T I N*
🗣 @tootiter