زنعموم باردار بود و روز تعیین جنسیت بچه بود. شام دعوت شدیم خونه عموم ، منتظر بودیم که از سونوگرافی برگردن، من مشغول بازی بودم که دیدم عموم با یه چهره بهم ریخته وارد خونه شد، بلند خطاب به همه گفت "احتمال خطا تو سونو خیلی زیاده حتی به رفیقم گفته بودن بچت دختره ...
ولی وقتی به دنیا اومد پسر بود، پس بچه منم پسره اسمش رو هم میخوام بذارم سالار، سالار بابا"
۷ سالم بود، منطقی که بهش نگاه کنیم خیلی بچه بودم و چیزی حالیم نبود، اما جوری احساس پوچی و بی ارزش بودن کردم که بغض کردم و زدم زیر گریه و تمام مهمانها که خانواده پدریم بودن سعی داشتن با جملهی " ما یه تار موی نگین رو به صدتا پسر نمیدیم " منو آروم کنن ولی مگه فایده داشت؟
الان ۱۲ سال گذشته و عموم دوتا دختر داره :)
و من هیچوقت بخاطر حسی که اونروز بهم منتقل کرد نمیبخشمش.
*𝐍𝐆𝐈𝐍*
🗣 @tootiter
برای طرف ترجمه انجام دادم اومد کارت بکشه کل مبلغ ۶۰ هزار تومن بود اما دستگاه پوز گفت رمز اشتباهه یکم با آیفونش (۱۴ پرومکس) ور رفت گفت کارتمو اشتباهی آوردم الان میرم توی ماشین میارم منم گفتم اشکال نداره برگه هارو با خودش برد سوار ماشینش (لندکروز) شد رفت
پولی هم نداد
•مادو•
🗣 @tootiter
اگه یادتون باشه یه زمانی سمپاد خیلی مهم بود.
همه فخر میفروختن که بچمون سمپاد درس میخونه.
منم اون سالا خانوادم فشار زیادی بهم آوردن که درس بخونم و قبول شم.
همه خانواده منتظر بودن برم سمپاد و از بقیه فامیل عقب نمونم.
روز اعلام نتایج خانواده پدریم نشسته بودن دور هم.
وقتی فهمیدم قبول شدم همه خوشحال بودن
یهو وسط جمع مامانم با خنده گفت «خودمونیما شانسی قبول شدی»
شاید خودش از این حرف پشیمون شده باشه.
ولی بعد از اون هر موفقیتی که بدست آوردم این حرف تو گوشم تکرار شد و همیشه تلاشام پیش خودم هیچ شمرده میشد :)
》دینگ《
🗣 @tootiter
لنگ پول بودم.
با مامانم رفتیم طلافروشی تا یه تیکه طلا بفروشم که پولم جور شه.
مامان یه انگشتر قدیمی داشت که میخواست بفروشه و به جاش یه انگشتر دیگه برای خودش بخره.
دیدم انگشتر رو از کیفش در آورد و داد به آقاهه. گفت اینو میخوام بفروشم، گفتم مگه نمیخواستی عوضش کنی؟
گفت الان نه. نمیخوام تو بفروشی طلاهاتو. تازه اول راهی.
اصرار کردم اما نذاشت و کار خودش رو کرد.
من که به خودم قول دادم بهترشو براش بخرم اما مامانا چجوری دلشون اینقدر بزرگه؟
》bahar labibi《
🗣 @tootiter
۴۸ ساعت اول زندگی مامان بابام ، ۴۸ ساعت طلایی زندگی بوده 😂
شب عروسی جلوی تالار وقتی بابام میاد مامانمو سوار ماشین کنه ، مامانم که سوار ماشین میشه هنوز دستش لای در ماشین بوده که بابام ندیده و در رو میبنده ( ماشین عروس از این بنز قدیمیا بوده با اون در های سنگین ) و دست مامانم، میمونه لای در ماشین و یه انگشتش میشکنه 😪🤪 ، پس فرداش هم که خواستن برن سفر توی جاده وامیستن یه دستشویی بین راهی و بابام حلقه و ساعت عروسیشون رو تو دستشویی جا میذاره
بعد وقتی داشتن برمیگشتن مامانم هم دقیقا ساعت و حلقشو تو مسیر برگشت جا میذاره 🤣چند سال پیش دوباره رفتن گرفتن
》Aliz
🗣 @tootiter
پیرمردی از جانبازان جنگ است که همسرش چندسالی است سکته مغزی کرده و زمین گیر شده، برای اینکه حس با ارزشی به همسرش بدهد، کلی کاموا خریده تا او عروسکهای کاموایی بسازد. بعد هر روز یک عروسک۵۰هزارتومنی به اسم دیگران از خانمش میخرد و به بقیه میبخشد.دوتا هم برای دخترم هدیه آورده بود.
》دکتر روح الله صدیق《
🗣 @tootiter