قشنگ ترین حسی که داشتم برای دیشب بود. دختر کوچولویی که خانوادشو گم کرده بود بردمش پیش انتظامات پاساژ اما انتظامات نبود منتظر موندیم. همونجوری که بغض کرده بود بهم میگفت اگه منو اینجا تنها بزارن و برن خونه چی؟ یه خورده دلداریش دادم منتظر انتظامات بودم تا بیاد و اسمشو بگه ..
تا خانوادش بیان دنبالش، همونجوری که داشتم باهاش حرف میزدم و سعی میکردم ارومش کنم اشکاشو پاک کرد و وقتی باباشو تو پله های پاساژ دید ذوق زده شد گفت بابامه ، بردمش پیش باباش بغلش کرد و تشکر کرد ازم.
اینکه اشک اون دختر به خنده تبدیل شد زیبا ترین حسی بود که گرفتم.
》لورنزو《
🗣 @tootiter
گفت" نمیدونم چرا وقتی جواب پیامم رو دیر میدن خیلی حس بدی میگیریم انگار دچار اضطراب میشم!"
+ گفتم" به احتمال خیلی زیاد، از قهر کردن و حرف نزدن توی دوران کودکیت به عنوان تنبیه استفاده کردن..."
*mohamad.vzs*
🗣 @tootiter
هر "صبح اغازیست دوباره"
برای آموختن و بالیدن
آغازی برای تکاندن غبار از دل...
نشاندن غنچه های 🌹
عشق و محبت💖
پس شروع دوباره زندگی
بر تو مبارک....
سلام صبح زیباتون ☕️
پر از مهربانی 🍃🌼
🗣 @tootiter
یه بار توی تاکسی بودم مسافر جلویی یه بچه شیش ماهه بغلش بود با کلی دارو.
راننده گفت: چی شده؟
مسافر گفت: یکم ماست سِوِن دادم بچه خورد معدش نکشید و بهم ریخت.
راننده گفت: من یه سری بچم چهارماهش بود یکم کالباس بهش دادم و برای اینکه بشوره یکم نوشابه پشتش بهش دادم، یک ماه بیمارستان بودم
*کاتسوموتو*
🗣 @tootiter
همسایهها خبرداده بودند که پیرزنی با دو دختر 5 و 6 ساله زندگی میکند که یقیناً فرزند و یا نوه او نیستند. تیم 123 همراه با ماموران نیروانتظامی رفته بودند بررسی کنند. پیرزن با دیدن مامورها سکته کرده بود. برده بودند بیمارستان. فقط چند جمله: نوزاد بودند دزدیدم شان، و مرد!
*بهروز ژاله*
🗣 @tootiter