رفتیم با دوستم برای شوهرش شمع تولد بگیریم، یک شمع ۲۶ برداشت. تو راه گفت «فکر کنم باید ۲۷ میگرفتیمها. حالا اشکال نداره بهش میگم چون ۲۶ سالگیت تموم شده اینو گرفتم.» رسیدیم خونهشون، پرسیدم «مگه شوهرت متولد چنده؟» گفت «۷۴» فهمیدیم ۲۸ سالشه. تا چند دقیقه تو شوک بود:)))
》سمانه《
🗣 @tootiter
بچهی برادرم زنگ زده بهم:
- عمو میشه بیای دنبالم، بریم تمرین رانندگی کنم؟
+ باشه ولی مگه بابات خونه نیست؟ یا ماشین نیست؟
- چرا هم بابام خونهس هم ماشین هستش!
+ خب چرا با ماشین خودتون با بابات نمیری تمرین؟
- بابام میگه ماشین رو خراب میکنی! با ماشین عموت برو! (صداقتت تو حلقم!)
》ضدی《
🗣 @tootiter
168.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عزیزان لذت دنیا کسی برد 🌸💫
که هم بخشیدو هم پوشید ، هم خورد
هر آنکس کیسه اش محکم گره خورد
خودش مُرد و زنش با دیگری بُرد
شبتون بخیر و پر از نگاه خدا.....🌸
🍂🌹 🌹🍂
🗣 @tootiter
امروز یه ماجرای خیلی عجیب شنیدم،
یکیاز بچههای پاساژ میگفت چند سال پیش داییم رفته یکی از دهاتهای اطراف میبینه یه پسربچه نزدیکه تو رودخونه غرق بشه، هر جوری شده خودشو میرسونه بهش و نجاتش میده
بعداز پسربچه آدرس خونشونو میپرسه و میرسونتش خونه
خونوادهی پسربچه خیلی ازش تشکرمیکنن و به عنوان تشکراز دایی دوستم میخوان که شب رواونجا پیششون بمونه،
بالاخره بعداز اصرار فراوان شب رو اونجا میمونه،
صبح که بیدار میشه کلی شیر وکرهی محلی بهش میدن و راهیش میکنن، یه کوچه پایینتر میخواد دوربزنه میزنه به همون پسربچه که دیروز نجاتش داده بود و پسربچه فوت میکنه.
》خلافکار《
🗣 @tootiter
تو فیلم نوتبوک، پیرمرده مونده بود تو خانهی سالمندان، پیش زنش که آلزایمر داشت. بچههاش هم بهش اصرار که مامان که ما و تو رو نمیشناسه، بذا اینجا باشه و بیا بریم خونه. پیرمرده جوابش چی بود؟ خونهی من، مامانتونه (your mom is my home). من میگم یکیو انتخاب کنید که بشه بهش گفت «خونه».
》جورج《
🗣 @tootiter
یادمه اینترن بودیم داخل بیمارستان بهشتی اصفهان کشیک نوزادان بودم من معمولا عادت نداشتم به نوزادا دست بزنم نگران انتقال بیماری و اینا بودم
یکدفعه رفتم به یکیشون سر بزنم خیلی گیگیلی بود چشمای درشت مشکی و پوست گندمی، دستشو اورد بالا یهوویی دلم خواست بغلش کنم، همینطور که بغلش کردم و چسبوندمش به خودم، سرشو گذاشت رو دستم و چشماشو بست ومنی که قلبم رو هزارتامیزد..
یواش جداش کردم چشماشو باز کرد انگاری خندید و یه نگاه عمیق نمیدونم چیشد گریه ام افتاد گذاشتمش رو تختش
پرستارش گفت مامانش موقع زایمان فوت شده و پدرش نمیخوادش:((((
》faryad《
🗣 @tootiter
هیچ وقت یادم نمیره، صبح زود از خواب پاشدم نتایج اومده بود. بابام داشت میرفت سرکار
+ بابا نتایج کنکور اومد رتبم هزار شده
- خوبه یا بد؟
+ خوبه
- آفرین
همینقدر پدر پیگیری داشتم :))
البته رفت سر کار دوستش شیرینی داد برای قبولی پسرش تو کنکور با رتبه ۱۴ هزار، زنگ زد پرسید «گفتی چند شدی؟؟؟»
》brdia《
🗣 @tootiter
امروز صبح برای اولین بار برای بچه پنکیک پختم. چون با غذاهای جدید اصلا خوب نیست گفتم برات شیرینی درست کردم، بیا بخور. اومد سر میز یه نگاهی کرد راهشو کشید و رفت. باباش گفت پسرم مامان برات پنکیک خوشمزه درست کرده بیا بخور. باز اومد یه نگاهی به میز انداخت و رفت پی بازی. باباش گفت تو دخالت نکن من یه کاری میکنم بچه اینو بخوره. منم صبحونهم رو خوردم و اومدم تو اتاق درو بستم و رفتم تو گوشی.
اول صدای گریهی بچه اومد، بعد یکم جیغ زد، بعد باباش براش داستان تعریف کرد، بعد باز صدای گریه اومد و بعد هم صدای غش غش خنده. بعد هم دوتایی اومدن تو اتاق و دیدم بچه داره دو لپی پنکیک میخوره. باباش گفت میدونی چرا نمیخورده؟ وسط گریههاش میگفت پنکه بزرگه، پنکه میچرخه، من اگه پنکه رو بخورم شکمم درد میگیره. بچهم فقط نمیدونسته پنکیک چیه و فکر میکرده میخوایم بهش پنکه رو بدیم بخوره:((
»من«
🗣 @tootiter