یادمه اینترن بودیم داخل بیمارستان بهشتی اصفهان کشیک نوزادان بودم من معمولا عادت نداشتم به نوزادا دست بزنم نگران انتقال بیماری و اینا بودم
یکدفعه رفتم به یکیشون سر بزنم خیلی گیگیلی بود چشمای درشت مشکی و پوست گندمی، دستشو اورد بالا یهوویی دلم خواست بغلش کنم، همینطور که بغلش کردم و چسبوندمش به خودم، سرشو گذاشت رو دستم و چشماشو بست ومنی که قلبم رو هزارتامیزد..
یواش جداش کردم چشماشو باز کرد انگاری خندید و یه نگاه عمیق نمیدونم چیشد گریه ام افتاد گذاشتمش رو تختش
پرستارش گفت مامانش موقع زایمان فوت شده و پدرش نمیخوادش:((((
》faryad《
🗣 @tootiter
هیچ وقت یادم نمیره، صبح زود از خواب پاشدم نتایج اومده بود. بابام داشت میرفت سرکار
+ بابا نتایج کنکور اومد رتبم هزار شده
- خوبه یا بد؟
+ خوبه
- آفرین
همینقدر پدر پیگیری داشتم :))
البته رفت سر کار دوستش شیرینی داد برای قبولی پسرش تو کنکور با رتبه ۱۴ هزار، زنگ زد پرسید «گفتی چند شدی؟؟؟»
》brdia《
🗣 @tootiter
امروز صبح برای اولین بار برای بچه پنکیک پختم. چون با غذاهای جدید اصلا خوب نیست گفتم برات شیرینی درست کردم، بیا بخور. اومد سر میز یه نگاهی کرد راهشو کشید و رفت. باباش گفت پسرم مامان برات پنکیک خوشمزه درست کرده بیا بخور. باز اومد یه نگاهی به میز انداخت و رفت پی بازی. باباش گفت تو دخالت نکن من یه کاری میکنم بچه اینو بخوره. منم صبحونهم رو خوردم و اومدم تو اتاق درو بستم و رفتم تو گوشی.
اول صدای گریهی بچه اومد، بعد یکم جیغ زد، بعد باباش براش داستان تعریف کرد، بعد باز صدای گریه اومد و بعد هم صدای غش غش خنده. بعد هم دوتایی اومدن تو اتاق و دیدم بچه داره دو لپی پنکیک میخوره. باباش گفت میدونی چرا نمیخورده؟ وسط گریههاش میگفت پنکه بزرگه، پنکه میچرخه، من اگه پنکه رو بخورم شکمم درد میگیره. بچهم فقط نمیدونسته پنکیک چیه و فکر میکرده میخوایم بهش پنکه رو بدیم بخوره:((
»من«
🗣 @tootiter
من بندهی اشیا ام.
یعنی بندهی خاطراتی که آدمو وصل می کنه به اشیا.
از وقتی به یاد دارم، این خرد کن سیبزمینی تو کشوی آشپزخونهی ما بود.
به جز از شروع جنگ تا آزاد شدن خرمشهر.
بابا خرده وسایلی که از غارت عراقیها باقی مونده بود رو جمع کرد و آورد.
مامان با این چه شادی ها پخته بود...
»kababak«
🗣 @tootiter
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭐ﺧـﺪﺍﯾﺎ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮﯾﻦ ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ ﺭﺍ
⭐ﺑﺮﺍﯼ ﻋﺰﯾﺰﯼ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺭﺍ میخواند ﻣﻘﺪﺭ فرما
⭐خــدایا ﺑﻬﺘﺮﯾﻦها ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺭﻗﻢ ﺑﺰﻥ
⭐ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺗﻤﺎﻣﯽ ﻟﺤﻈﺎﺕ ﺩﺭﯾﺎﺏ،
⭐ﻣﺒﺎﺩﺍ ﺧﺴﺘﻪ ،ﺑﯿﻤﺎﺭ ﻭ ﯾﺎ ﻏﻤﮕﯿﻦ ﺷﻮﺩ.
⭐خــدایا ﺩﻟﺶ ﺭﺍ ﺳﺮﺷﺎﺭ ﺍﺯ ﺷﺎﺩﯼ فرما
⭐ﻭ ﺁﻧﭽﻪ ﺭﺍ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺑﻨﺪﮔﺎﻧﺖ،
⭐ﻋﻄﺎ میفرمایی ﺑﻪ ﺍﻭ ﻧﻴﺰ ﻋﻄﺎ فرما.
⭐الـــهی آمیـن.
🌙شبتون بخیر و در پناه خدا
🗣 @tootiter
ناراحت میشم که به کلاهبردار بودن بعضی از این طلافروشا مثل املاکیا و نمایشگاهیا زیاد پرداخته نشده.
یارو مینویسه طلای کم اجرت داریم، بعد میری بخری یه جوری 9 درصد 6 درصد 7 درصد 10 درصد هی میکشه روش که از طلای ایتالیایی هم برات گرونتر میوفته
بعد بهش میگی چرا اینجوری شد
میگه این مالیاته اون سود مغازست اون یکی رو هم بجا 20 درصد برات 10 درصد زدم این یکی رو هم به جا 8 درصد اجرت برات 6 درصد زدم
»میاستنی«
🗣 @tootiter
امروز خبر دادن یکی از اقوام دورمون فوت کرده، خدا رحمتش کنه ،خوب یا بدشو من نمیدونم چون اصلاً باهاش برخوردی نداشتم، این بنده خدا حدوداً ۶۰ سال داشته و مجرد با مادرش زندگی میکرده در واقع چون مادرش آلزایمر داشته کنارش میمونده پرستاری مادرش رو میکرده، تا اینکه یه چهار روز پیش هرچی میخورده رو پس میزده و رسماً چیزی نمیتونسته بخوره و دوستاش براش پرستار میارن و اونم چندتا سرم میزنه و میره، بنده خدا همون شب تو خواب سکته میکنه و فوت میکنه، بعد همکاراش دو سه روزی پیگیرش میشن زنگ میزنن به مادرش که آره پسرت کجاس؟ بهتر شده؟ اون بنده خدا هم میگه آره پسرم خوابیده، چند روز که زنگ میزنن همش میشنون که پسرشون خوابیده ،یکی از همکاراش شک میکنه میره خونه این قوم ما و میبینه بنده خدا الان چند روزه که فوت کرده و مرده، کلاً داستان غم انگیزی داره مادر اصلاً نمیدونه پسرش کیه!!! پسر هم تو تنها ترین حالت ممکن مُرده، خیلی ناراحت شدم خیلی.
»کاربر علی«
🗣 @tootiter
یه پند آلمانی که امروز یادگرفتم:
گرمترین پتوها، سردترین آینده رو دارند.
Die wärmsten Decken haben die
kälteste Zukunft.
یعنی اینکه هر چه قدر رویارویی با مشکلات رو عقب بیاندازی ، آخرسر باید با یه سری مشکلات بزرگتر روبرو بشی، یا سعی نکن از سختیها خودت رو بیش از حد محافظت کنی
• Datawarehausen •
🗣 @tootiter