روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را بـه ده برد تا بـه او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند.
ان دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند. در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟پسر پاسخ داد:
عالی بود پدر! پدر پرسید آیا بـه زندگی ان ها توجه کردی؟پسر پاسخ داد: بله پدر! و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟پسر کمی اندیشید و بعد بـه آرامی گفت: فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آن ها چهار تا. ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد.
ما در حیاطمان فانوس های تزیینی داریم و ان ها ستارگان را دارند.
حیاط ما بـه دیوارهایش محدود میشود اما باغ آن ها بی انتهاست! با شنیدن حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود. بعد پسر بچه اضافه کرد : متشکرم پدر، تو بـه من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم.
》امیرحسین《
🗣 @tootiter
نااُميد نشو وقتى ميدونى خدا هميشه
بعد از تاريكى،
نور جديدى ميسازه...
#شبتون_مهتابي
🌸🍃🌼🍃🌸🍃🌸
🗣 @tootiter
💬 | #پیام_جدید
متن پیام:
امشب فکر میکنم بدترین نوع دل شکستن ،اونیه که بچت بشکنه
از پارسال هرچی دست وپا زدم نشد اربعین برم هربار شوهر وپسرمو تشویق کردم به رفتن ،امسالم دل تو دلم نیست وشوهرم بهم گفت بیا باهم بریم ...
تا پسرم فهمید گفت اگه تو میری من نمیرم اونجا جای زن نیست تو نمیتونی بیای 😭😭
✍️سلام هر چند این متن و این مطلب ربطی به این کانال ندارد، اما می توانید به پسرتان فیلمها و عکسهای زائران زن اربعین را نشان دهید. ضمنا ضروری است که با یک مشاور خوب صحبت کند، چون نوع نگاهش برای زندگی خانوادگی خوب نیست.
امکان مشاوره با هزینه بسیار کم برای خانواده ها فراهم شده
@moshaver_khob
🗣@moshavereh_et
فامیلمون یه پاش ایرانه یه پاش آمریکا
خیلی پولداره
خیلی زیاد
و خیلی مفت خور
بهم گفت خیلی بده که تو پسانداز نداری
گفتم نمیشه با این وضعیت
رفتیم بیرون
تشنه و هلاک
رفتم واسه خودم ابمیوه خریدم گفتم میخوری گفت نه پرید تو پارک روبرو آب خورد
تو کافه هیچی سفارش نداد ولی نصف کیک منو خورد
از فرودگاه تا خونهی پدریش کلوچه خورد
فقط یه جا بریز و بپاش کرد و سفارش پشت سفارش که ناهار مهمون من بودیم
تو خونمون گفت رنگ مو داری؟
موهامو کوتاه کن رنگ کن
بخدا اینجوری زندگی کردن ننگینه
ترجیح میدم با موجودی صفر و شکم سیر بمیرم
》قِرتیچِه《
🗣 @tootiter
دیشب جرات و حقیقت بازی کردیم دیدم بگم حقیقت ضایع میشم بهتره جرات باشه!
هیچی جرات من شد ماچ دست و پای مامانم توی جمع!
گفتم خجالت میکشم حداقل دست خالیش کنین!
گفتن نه تو قبلا جراتای به ما انداختی آبرو حیثیت نذاشتی برو انجام بده!
میگفتن تو خجالتم میدونی چیه پررو !؟
گفتم آخه دست و پا باهم واقعا ضایعس!
رفتم گفتم مامان خوبی ؟ گفت دوباره چی میخوای ازم مهربون شدی؟
یهو دستاشو گرفتم و ماچ کردم!
مامانم ماتش برده بود!
بچه ها با اشاره میگفتن پاهاش پاهاش!
نامردا مجبورم کردن سینه خیز پاهاشم ماچ کنم خدا کسیو با آتو گیر نندازه!
مامانم هنوز توی شوک دستاش بود که پاهاشو ماچ کردم یهو نشست زار زار گریه کردن از گریش منم گریه کردم نمیدونم چرا اینجوری شد بقیه هم ناراحت شدن!
مامانم گفت قلبمو از سینه جدا کردی!
بعدش هی مامانم میره یه گوشه با لبخند کاراشو میکنه!
چی فکر میکردیم چی شد!
تجربه ی عجیبی بود!
مامانم روم خیلی حساس شده مهربونتر شده!
》نسترن《
🗣 @tootiter