فوبیای گم شدن یا رها شدن اونجایی سراغم اومد که تقریبا ۵-۴ سالم بود.جزئیات کمی به خاطر دارم سوار تاکسی شدیم مامانم خریداش گذاشت و رفت از در دیگه ماشین سوار بشه که راننده حرکت کرد.
واکنش مامانم یادمه اون وسط کوچه داشت داد میزد و من تو ماشین اشک میرختم مامان مامان میگفتم.
راننده اصلا متوجه نبود،تقریبا بعد دوتا خیابون ماشین پلیس متوقفش کرد و متوجه شده بود من تنها داخل ماشین هستم،وقتی که رسیدم به مامانم خودم پرت کردم بغلش.
هنوز وقتی سوار وسیله نقلیه عمومی میشم پشت سرم نگاه میکنم مامانم بیاد،اگر وارد مغازه میشم حواسم هست مامانم منو ببینه و بیاد.
این مخصوص به اون نیست،
نسبت به آدمای زندگیم ترس دارم ترس از اینکه گم بشم و شاید دیگه نتونم پیداشون کنم
ترس از اینکه شاید یه روز بچه داشته باشم تو خیابون شلوغ، وسیله نقلیه عمومی یا هرجایی منو گم کنه و نتونه پیدام کنه.
»یادگاری«
🗣 @tootiter
بالغ شدن از اونجایی آغاز میشه که میفهمی والدینت با وجود تموم اشتباهات، هرچی که بلد بودن و داشتن رو برات گذاشتن، پس تصمیم میگیری جای سرزنش اونها روی رشد و تغییر خودت کار کنی!
»mohamad.vzs«
🗣 @tootiter
چند سال پیش که سری زدم سمت کرج، برگشتی سمت خونه تهران از یه وانت دستفروش اومدم انبه بخرم. میوه های دیگه هم داشت
وقتی برداشتم موقع حساب کردن، یه خانم اومد و گفت: بچه های منم میوه نخوردن برای منم میخری؟
نگاهش کردم. فکر کن کفش و لباس تنش، آرایش و موهایی که هایلایت کرده بود در حدِ خانم های بالاشهر تهران بود! جالب اینجاست از پراید ۱۱۱ تمیز پیاده شد!
گفتم خیر، به ظاهر شما نمیخوره نیازمند باشید! خرج ظاهرتون رو کم کنید و به نیازهای اصلی تون برسید!
سر به نشونه تاسف تکان داد و سوار ماشینش شد و رفت!
ملت عجیب غریب شدن! میگن از روی ظاهر قضاوت نکن ولی نمیشه! 🤷🏼♂️
»یخ جهنمی«
🗣 @tootiter