دبیرستان یه دوستی داشتم اسمش فرنوش بود خیلی تو مدرسه با کسی صمیمی نبود با منم اوایل فقط چون توی یه نیمکت میشستیم دوست بود، مامان من خیلی مومن هست و نسبت به من دوستام درسم و روابط ام سخت گیر بود مثلا تا خانواده دوستمو نمیشناخت اجازه نمی داد خونه اشون برم، اگه تولدی دعوت میشدم که افراد خونواده فامیل و یا پسر هم اونجا بودن رفتن من با شرایط و محدودیت همراه بود، یه روز پیشِ فرنوش از رفتار مامانم گله کردم ولی اون گفت قدرش رو بدون!
خودش اصلا از خونواده به خصوص مامانش هیچی نمی گفت جوریکه فکر می کردم مشکلی باشه، تا اینکه جلسه اولیا مامانش رو دیدم، یه خانوم خوش پوش آراسته و خیلی زیبا، به فرنوش گفتم چه مامان خوبی داری، جوابی که داد هیچ وقت یادم نمیره، گفت: من هیچ وقت حس مادر داشتن ندارم، مامانم تمام وقتش تو سالن زیبایی، مزون، دورهمی دوستاش و سفر مجردی می گذره، یه غذای گرم یا خونگی نداریم، کاری نداره من با کی ام، حتی شب هم خونه نباشم نمیگه کجا بودی، بابامم به خاطر ماموریت های شغلی که میره خیلی به مامانم اعتراض نمی کنه اگه هم بکنه نتیجه اش فقط دعوا و داد بیداده، گفت بیشتر نگران برادر کوچیکمم اگه با دوستای بد ارتباط بگیره چه صدمه ای می خوره!
الان که بزرگ تر شدم میفهمم سخت گیری مامانم به نفعم بوده، تو زندگیم مستقل و روی پای خودم بودم، منظم و با اصول بودم، انتخاب های فاجعه باری نداشتم، اگه اون موقع ها مامانم کاری بهم نداشت احتمال اینکه داستان و تروما برام پیش بیاد بود.
پدر مادر مسئولیت بزرگ و حساسی دارن ضمن آزادی دادن به بچه ها باید مراقبشون باشن ازشون حمایت کنن به موقع راهنمایی کنن تا بچه ها بتونن راه درست رو پیدا کنن.
》Leila_AQvarius《
🗣 @tootiter
باید یاد بگیری خط پایانی وجود دارد و تو نباید همه چیز را در نیمه راه رها کنی. باید تمامش کنی.
✍️🏼 #پائولو_کوئیلو
🗣 @tootiter
آلبر کامو تو کتاب «مرگ خوش» نوشته:
بیماریش اینقدر طولانی شد که اطرافیانش به مریضیش عادت کردند و از یاد بردند که اون داره عذاب میکشه و یه روزی میمیره.
حقیقت اینه گاهی هر چیزی که مربوط به ماست برای اطرافیانمون تبدیل به عادت میشه. درد و رنجهامون، بیماریهامون، حتی عشق و محبتمون نسبت به آدمها، براشون تبدیل به عادت میشه و دیگه به چشم نمیاد. گاهی حضور دائمی ما، عشقِ بیقید و شرط ما باعث میشه حتی دیده نشیم...
🗣 @tootiter
تو صحن انقلاب حرم امام رضا(ع) ایستاده بودیم که دیدیم یکی از خدام داره یک پسر ۵ ساله رو با خودش میبره دفتر گمشدگان، اون هم مدام میگفت مامانم رو میخوام،خادم مهربون هم باهاش صحبت میکرد و نوازشش میکرد و میبردش
یکربع بعد دیدیم همون خادم با همون پسربچه و مادرش که یه نوزاد هم تو بغلش بود برگشتن،پسرک هم شاد و خرسند ،خوراکی هم دستش بود
با ذوق گفتم کوچولو دیدی مامانت رو پیدا کردی
مامانش گفت خانوم چه قدر ساده این، ما چند روزه حرمیم ،ده بار این گم شده، به ما میگه من میرم آب بخورم،گم میشم، شما بیاین پیدام کنین، تا غافل بشیم خودشو گم میکنه!
میدونین چرا؟ چون هر بار خدام میبرنش تو اتاق اسباب بازی کودکان، کلی بازی میکنه، خوراکی هم میگیره تا ما بریم سراغش...!
"الهامم"
🗣 @tootiter
گلی ازشاخه اگر میچینیم
برگ برگش نکنیم
وبه بادش ندهیم
لااقل لای کتاب دلمان بگذاریم
و شبی چند از آن هی بخوانیمُ ببوسیم
و معطر بشویم
شاید از باغچهی کوچک اندیشهمان گل روید
سهراب سپهری
#شبتون_بخیر🌙✨
🗣 @tootiter