اون موقعا که ما بچه بودیم، حتی سینک ظرفشویی دوتایی نبود، تو مهمونیای فامیلی مون که ظرف و ظروف زیاد بود،
از اون لگن قرمز گندهها میاوردن، توش آب و کف درست میکردن، یکی مینشست زمین کف مال میکرد، میداد طبقه بالا آبکشی میکردن.
آبکشها ریز ریز غیبت میکردن،
تا یه هفته بعد همیشه انگشتری،
ساعتی چیزی جا میموند.
جدیدترین اخبار مخابره میشد.
همون موقع یکی از آقایون داوطلب میشد سفره رو پاک کنه و خانومش مزه میریخت که: تو خونه از این کارا نمیکنی!!
ما بچهها هم مشغول ترکوندن یه اتاق بودیم و اصلا نیمفهمیدیم کی این چند ساعت گذشته و دارن کاپشن و کلاه تنمون میکنن.
الان نهایت ظرفی که برای یه مهمونی کثیف بشه 6-7 تا دونه بشقاب و 2-3 تا دیسه،
هیچ صدای حرف زدن و شلوغ کردن بچه ای نمیاد، یکی چرت میزنه، یکی سرش تو گوشیه، پسرا میپیچونن به گردش خودشون برسن، خبر خاصیم نداریم، یعنی اگه داشته باشیمم نه کسی حال گفتن داره، نه کسی حال شنیدن.
خلاصه که برکت از مهمونیامون رفته...
💬دکتر فالانجی
🗣 @tootiter
میدونی،آدما تا وقتی یهغم خیلی بزرگی رو تجربه نکنن این حقیقت تلخ رو یاد نمیگیرن
که تو میتونی بری عروسی و خیلی غمگین باشی
میتونی تولد بگیری و خیلی غمگین باشی
میتونی چرت و پرت بگی و با دوستات بخندی و خیلی غمگین باشی
انگار برای همیشه بین تو و زندگی یه لایه نامرئي غم کشیده میشه
🗣 @tootiter
پزشک بود و در دوگانگی(Ambivalence)احساسهایش
گیر کرده بود و از هیچ چیز مطمئن نبود از:
آمادگی برای ازدواجش
از شایستگی برای طبابتش
از توانایی مادر بودنش
از دیندار بودن یا نبودنش
از مهاجرت کردن یا نکردنش..
فلج شده بود و روی ویلچر زندگی نشسته بود؛وسواس پاهایش را از او گرفته بود.
• دکتر روح الله صدیق •
🗣 @tootiter
یه دوستی میگفت دخترم تو مدرسه دوستش کیک دستش بوده بهش میگه میخوری تو هم؟ دخترم هم میگه بله اونم میگه برو از بوفه بخر و میخنده و اسکلش میکنه🤦🏾♀️دخترم هم بهش بر میخوره و تو خونه میگفت مامان فردا حتما جبران میکنم، منم تو کار بچهها دخالت نمیکنم و منتظر موندم ببینم فردا چجوری جبران میکنه، اون روز صبح براش ساندویچ گذاشته بودم، اینم به ساندویچ تو دستش اشاره میکنه و به دوستش میگه میخوری؟ اونم میگه آره، اینم ساندویچشو میده و گشنه بر میگرده خونه…🚶🏼♀️🚶🏼♀️🚶🏼♀️😹
میگفت اینجوری خودمو قانع کردم ک یه بچه گشنه مهربون بهتر از یه بچه خبیثه:)))
»Raha«
🗣 @tootiter
پارسال با خواهرم رفته بودیم استانبول خواهرم یه نوتلای خیلی بزرگ خریده بود و نذاشته بود توی بار و توی کیف دستیش بود. تا تهران اومدیم اینجا ماموره گیر داد و گفت نمیشه ببریش. هر چی گفتیم پلمپ هست گوش نداد. خواهرمم برای اینکه دست اونا نیوفته همونجا نشست همهش رو خورد.😄😄هممممههش رو😄
»Eliii«
🗣 @tootiter