داستایوفسکی در زندان سگی رو میبینه که همه زندانیها بهش لگد میزنن
اون متوجه میشه که سگ از زندانیها فرار نمیکنه، برعکس وقتی اونها بهش نزدیک میشن، خم میشه و حالت لگد خوردن میگیره!
یه روز داستایوفسکی بهش نزدیک میشه و سرشو نوازش میکنه.
سگ با تعجب و ترس نگاه میکنه، ازش دور میشه و به شکل تلخی ناله میکنه.
از اون روز به بعد، سگ هر بار که داستایوفسکی رو میدید فرار میکرد!
اون سگ با بدرفتاری خو گرفته بود و از هر شکل دیگهای از توجه میترسید،وقتی کسی باهاش خوش رفتاری میکرد، امنیتشو در خطر میدید!
در مورد انسانها هم همین حالت صدق میکنه. آدمایی که تمام عمرشون بد رفتاری و بی اعتمادی دیدن، نمیدونن وقتی محبت میبینن چطور برخورد کنن، دنیای خوش رفتاری و اعتماد رو نمیشناسن، در اون احساس غریبی میکنن و ترس، ناباوری و اضطراب اونها رو فرا میگیره.
در واقع برای آدما «خوبی که نمیشناسن از بدی که میشناسن، خطرناک تره!»
بی دلیل نیست که گاهی کسایی که باهاشون بدرفتاری میکنی ستایشت میکنن و اونهایی که باهاشون خوش رفتاری میکنی ازت ناراحت میشن چون به خوبی و محبت خو نگرفتن و بیگانن باهاش
Raha
🗣 @tootiter
بابام حالشون خوب نبود برديم دكتر، مامانم هي بغض ميكرد ميگفت اگه هيچيش نباشه ديگه سرش غر نميزنم، دكتر بگه خوبه ديگه دعوا نميكنم باهاش، خدايا چيزيش نباشه هركار دلش خواست بكنه.
بابام اومد بيرون كتش رو گذاشت رو صندلياي مطب، مامانم يهو پريد كه چييييي؟! هززززار بار نگفتم اينا كثيفه؟! :)))))
》يواشكي هاي يك زن شوهردار《
🗣 @tootiter
امروز صبح اینقدر خوابم میومد که گفتم تو این بارون با ماشین نرم، اسنپ گرفتم، آقای اسنپی زنگ زد که من پسرمم همراهم هست اشکال نداره؟
گفتم نه چه اشکالی!
بعد که سوار شدم گفت پسرم گفته تو این بارون دلم بیرون رفتن میخواد، منم با خودم آوردمش.
پسره اینقدر با ذوق به خیابونا نگاه میکرد که منم کیف کردم.
》یک دقیقه بیشتر《
🗣 @tootiter