فکر کن هشتاد و چند سال پیش بری کارگاه آهنگری و یه در سفارش بدی برای دبیرستان نمازی شیراز و تاکید کنی که:"با تِمِ کلیله و دمنه لطفا!" آهنگر هم برداره دو قصه "روباه و لکلک" و "روباه و زاغ" را روی در به صورت قرینه نقش بزنه. الان اما درِ مدارس ما از درِ گاراژ قابل تشخیص نیست.
》Fazlollah yari《
🗣 @tootiter
مرگ برام همیشه کلا عجیب بوده که چطور ممکنه یک آدمی که هست به یکباره دیگه وجود نداشته باشه؟ الان که مدتیه تجربه نزدیکشو درباره بابام پیدا کردم بار شگفتیم بیشترم شده. یعنی هربار عکس و فیلمهاش رو میبینم عوضِ اینکه بابت فقدان غمگین بشم از غیرقابلهضم بودن سناریو وحشت میکنم، نکتهش اینه هرچقدرم زمان ازش میگذره برام عجیبتر میشه چون میبینم حتی تصویر آدمی که سالها تو زندگیم حضور فعال داشته به مرور کمرنگ میشه و وضوح ملموسشو از دست میده. شایدم تا مدتی بعد خیلی مبهم در حد یک تصور ذهنیِ عمدتا ساختگی متکی بر خاطرات پراکنده به یادش بیارم و همین. عجیبه.
》E.B《
🗣 @tootiter
دختر خانمی پدر سالمندش را آورده برای امآرآی. متصدی میپرسد شئی فلزی همراهشون هست؟ دختر خانم همین را از پدرش میپرسد. آقا که سبیل سفید و آویختهای دارد با لحن جالب تهرونی میگوید، نه فلزم کجا بود!! دختر خودش را نزدیک میکند و آرام میگوید، ترکش! پدر : عااا اون که بعله. چچچندتا دارم.
》Siavash Saffarianpour《
🗣 @tootiter