یه اتفاقی افتاد که برگ ریزون،
یکی از دوستام زنگ زد که من یه بیمار جراحی cl دارم بیا برام انجام بده گفتم باشه، اومدم مطبش رفتم سر جراحی، شروع کردم یه ده دقیقه گذشته بود، دستیار گفت دکتر نگه دارید، من الان میام، دو سه دقیقه گذشت دیدم نیومد، هر چی صداش کردم جواب نداد، پا شدم اومدم دیدم غش کرده وسط سالن 😑😂 اومدم آب قند دادم سر پا شده، میگم چی شدی ؟؟؟ میگه من تا حالا جراحی ندیده بودم خون دیدم چشمام سیاهی رفت، حالا مریض دهنش باز رو یونیت، اینم اینجا ولو شده، هیچکسم نبود، مونده بودم چه خاکی به سرم بریزم 😂
هر روز یه داستانی داریم بخدا
*Aliz*
🗣 @tootiter
یه سری نصف شب داشتم از خونه میرفتم بیرون، بابام گفت سیاهی شب کجا میری؟
منم به شوخی گفتم: شهر به من احتیاج داره باید برم مردم رو نجات بدم.یه لبخند عاقل اندر سفیه زد و منم رفتم.
رفتم بالای پل سید خندان یهو یه ماشینه چپ کرد و رفتیم نجاتش دادیم و از ماشین درش آورديم.
حدودا ساعت ۳ و ۴ شب برگشتم خونه بابام گفت مردم رو نجات دادی؟
گفتم اره یکی چپ کرد نجاتش دادم.
خندید و صبح هم از خواب پاشدم دیدم واسه مامانم و خواهرام داره تعریف میکنه و کلی میخندن.
ظهر دوست خواهرم زنگ زد و داستان چپ کردنش شب قبل و کمک مارو داشت واسه خواهرم تعریف میکرد.
• Mohamad.Reza Hemati •
🗣 @tootiter
«بالاجبار» هرکدام از آدمها براساس سرشت زیستی خودشان، در جایی از زمان زندگی میکنند:
_آدمهای اضطرابی در آینده و ترسهایش
_آدمهای قدرت طلب و برونگرا در لذت حال
_و کمالگراهای جاه طلب، در حسرت و آرزوی امپراطوری گذشته
و راهحلهای هرکدام، شکنجهایست برای دیگری
💬 دکتر روح الله صدیق
🗣 @tootiter