یه سری نصف شب داشتم از خونه میرفتم بیرون، بابام گفت سیاهی شب کجا میری؟
منم به شوخی گفتم: شهر به من احتیاج داره باید برم مردم رو نجات بدم.یه لبخند عاقل اندر سفیه زد و منم رفتم.
رفتم بالای پل سید خندان یهو یه ماشینه چپ کرد و رفتیم نجاتش دادیم و از ماشین درش آورديم.
حدودا ساعت ۳ و ۴ شب برگشتم خونه بابام گفت مردم رو نجات دادی؟
گفتم اره یکی چپ کرد نجاتش دادم.
خندید و صبح هم از خواب پاشدم دیدم واسه مامانم و خواهرام داره تعریف میکنه و کلی میخندن.
ظهر دوست خواهرم زنگ زد و داستان چپ کردنش شب قبل و کمک مارو داشت واسه خواهرم تعریف میکرد.
• Mohamad.Reza Hemati •
🗣 @tootiter
«بالاجبار» هرکدام از آدمها براساس سرشت زیستی خودشان، در جایی از زمان زندگی میکنند:
_آدمهای اضطرابی در آینده و ترسهایش
_آدمهای قدرت طلب و برونگرا در لذت حال
_و کمالگراهای جاه طلب، در حسرت و آرزوی امپراطوری گذشته
و راهحلهای هرکدام، شکنجهایست برای دیگری
💬 دکتر روح الله صدیق
🗣 @tootiter