بچا یادتونه تو مدرسه و دانشگاه همیشه یه همکلاسی نخاله بود که میگفت نه چرا مدرسه دم عید تعطیل شه من میام مدرسه حتی اگر هیچ کس نیاد؟
بچا اینا وقتی بزرگ میشن بچه دار میشن نوه دار میشن هم همینن!!!
کلاسو برا آلودگی تعطیل کردیم، نخاله خانوم میگه من بچه رو میفرستم مدرسه!
»Panah«
🗣 @tootiter
شاگردم پرسید خانوم شما متاهلید یا مجرد؟ گفتم متاهل
گفت وای خانوووووم اصن بهتون نمیادااا
بیست سال جوون شدم اصن😎
تازه شم زنگ تفریح داشتم چایی میخوردم رد شد از دفتر گفت خانووم دوستتون دارمممم😂
شاید الان بگید نمره میخواد! ولی فکر میکنم چون یادگیریشون برام مهمه و اینو فهمیدن دوسم دارن
🗣 @tootiter
سروش صحت چه زیبا میگه :
اگه زندگی مث فوتبال باشه به نظر من
باید دوتا اصل داشته باشه :
اول : وقتی میری تو زمین باید تماااام "
جونتو بذاری " ، خب اگر قرار نیس بذاری
پس واس چی اصن اومدی تو زمین؟
دوم : یادت نره که این " فقط یه بازیه "
تمام جونت رو بذار
ولی یادت نره
که این فقط یه بازیه !
🗣 @tootiter
🍉 میوه ی شب یلدا🍉
شب سردی بود …. پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدن … شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت پیرزن باخودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه رفت نزدیک تر
چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه میتونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه وبقیه رو بده به بچه هاش هم اسراف نمیشد هم بچه هاش شاد میشدن برق خوشحالی توی چشماش دوید ..دیگه سردش نبود !
پیرزن رفت جلو نشست پای جعبه میوه تا دستش رو برد داخل جعبه شاگرد میوه فروش گفت : دست نزن نِنه ! وَخه برو دُنبال کارت ! پیرزن زود بلند شد خجالت کشید ! چند تا از مشتریها نگاهش کردند ! صورتش رو قرص گرفت دوباره سردش شد ! راهش رو کشید رفت چند قدم دور شده بود که یه خانمی صداش زد : مادر جان مادر جان !
پیرزن ایستاد برگشت و به زن نگاه کرد ! زن لبخندی زد و بهش گفت اینارو برای شما گرفتم ! سه تا پلاستیک دستش بود پر از میوه موز و پرتغال و انار پیرزن گفت : دستِت دَرد نِکُنه نِنه…مُو مُستَحق نیستُم ! زن گفت : اما من مستحقم مادر من مستحق دعای خیر اگه اینارو نگیری دلمو شکستی ! جون بچه هات بگیر !
زن منتظر جواب پیرزن نموند … میوه هارو داد دست پیرزن و سریع دور شد … پیرزن هنوز ایستاده بود و رفتن زن رو نگاه میکرد … قطره اشکی که تو چشمش جمع شده بود غلتید روی صورتش … دوباره گرمش شده بود … با صدای لرزانی گفت : پیر شی ننه …. پیر شی ! الهی خیر بیبینی ای شب چله مادر
بله دوستان ، قصه درباره ی شب یلدا ما رو خوندید . شب یلدا همه دور هم در طولانی ترین شب سال سرگرم خوردن آجیل
و میوه و گرم گفتگوی های خودمون هستیم ، و دوست داریم که این شب تموم نشه و کلی شعر و قصه درباره ی شب یلدا می خونند.
آیا تا به حال فکر کردید کسانی هستن که توی این سرما بدون خونه و سرپناه با شکم گرسنه از خدا میخواد این شب سرد هرچه زودتر تموم بشه . . . ؟
#قصه_متنی
💕
🍉💕
🗣 @tootiter