زن جوانی بستهای کلوچه و کتابی خرید
و روی نیمکتی در قسمت ویژه فرودگاه نشست
که استراحت و مطالعه کند تا
نوبت پروازش برسد .
در کنار او مردی نیز نشسته بود
که مشغول خواندن مجله بود.
وقتی او اولین کلوچهاش را برداشت
مرد نیز یک کلوچه برداشت
در این هنگام احساس خشمی به زن دست داد
اما هیچ نگفت فقط با خود فکر کرد:
عجب رویی داره!
هر بار که او کلوچهای برداشت
مرد نیز کلوچه ای برمیداشت
این عمل او را عصبانی تر می کرد
اما از خود واکنشی نشان نداد
وقتی که فقط یک کلوچه باقی مانده بود
با خود فکر کرد:
حالا این مردک چه خواهد کرد؟”
مرد آخرین کلوچه را نصف کرد و
نصف آن را برای او گذاشت!...
زن دیگر نتوانست تحمل کند،
کیف و کتابش را برداشت و با عصبانیت
به سمت سالن رفت
وقتی که در صندلی هواپیما قرار گرفت
در کیفش را باز کرد تا عینکش را بردارد
که در نهایت تعجب دید
بسته کلوچهاش، دست نخورده مانده
تازه یادش آمد که اصلا بسته کلوچهاش را
از کیفش درنیاورده بود
مرد بدون اینکه خشمگین یا عصبانی شود
بسته کلوچهاش را با او تقسیم کرده بود!
🗣@tootiter
از درخت بیاموزیم🌳
برای بعضی ها باید ریشه بود
تا امید به زندگی را به آنها بدهیم.
برای بعضی ها باید تنه بود
تا تکیه گاه آنها باشیم.
برای بعضی ها باید شاخ و برگ بود
تا عیب های آنها را بپوشانیم.
برای بعضی ها باید میوه بود
تا طعم زندگی کردن را به آنها بیاموزیم نه زنده ماندن را..
🗣@tootiter
💐
🌺☘بازی های کودکی حکمت داشت:
👈لی لی : تمرین تعادل در زندگی
👈زوووو:تمرین روزهای نفس گیر زندگی
👈آلاکلنگ:دیدن بالا و پایین دنیا
👈سرسره:تمرین سخت بالا رفتن و راحت پایین آمدن
👈هفت سنگ:تمرین نشانه گرفتن به هدف
👈وسطی:تمرین همیشه در وسط میدان بودن
👈گل یا پوچ:دقت در انتخاب
👈خاله بازی: آیین مهمانداری
👈یه قول دو قل : مشکلات اگر مانند سنگ سخت باشد یکی یکی از پس آن برمی آیی
🌺☘یادش بخیر اون روزا یاد گرفتن زندگی چه ساده بود...
🗣@tootiter