🔹---------------------------------------🔹
اﮔﻪ ﺗﻮ ﺷﻄﺮﻧﺞ ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ ﺷﺎﻩ ﻧﺸﺪﯼ، ﺍﻭﻥ ﺳﺮﺑﺎﺯﯼ ﺑﺎﺵ ﮐﻪ ﺗﮏ ﺗﮏ ﻣﺸﮑﻠﺎﺕ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﻭ ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﻣﯿﺰﺍﺭﻩ ﺗﺎ ﺗﻮ ﺧﻮﻧﻪ آﺧﺮ ﻭﺯﯾﺮ ﺷﻪ،
ﺗﺎ ﺑﺘﻮﻧﻪ ﺷﺎﻩ ﻭ ﻣﺎﺕ ﮐﻨﻪ.
موقع خسته شدن به دو چیز فکر کن:
آنهایی که منتظر شکست تو هستند تا به تو بخندند
و آنهایی که منتظر پیروزی تو هستند تا با تو بخندند.
🗣@tootiter
مردی در کارخانه توزیع گوشت کار می کرد . یک روز که به تنها برای سرکشی به سردخانه رفته بود ، درب سردخانه بسته شد و او داخل سردخانه گیر افتاد.
آخر وقت بود و هیچ کس متوجه گیر افتادنش نشد . بعد از چند ساعت مرد در حال جان دادن بود .
نگهبان کارخانه درب سردخانه را باز کرد و او را نجات داد .
مرد از نگهبان پرسید : چطور فهمیدی من در سردخانه گیر کرده ام ؟
نگهبان جواب داد : تو تنها کسی هستی که وقتی وارد کارخانه می شوی به من سلام می کنی و حالم را می پرسی و بعد از خروج هم با من خداحافظی می کنی . اما امروز با من احوالپرسی کردی و چند ساعتی هم گذشت اما برنگشتی و خداحافظی نکردی ! من هم برای یافتن تو به کارخانه سر زدم ...
من منتظر احوالپرسی هر روزه تو هستم چون از نظر تو ، من هم کسی هستم و وجود دارم .
متواضعانه تر و دوستانه تر وجود هم را لمس کنیم .
بی تفاوت بودن خصلت زیبایی نیست .
🗣@tootiter
🔹---------------------------------------🔹
مرد جوانی از مشکلات خود به
حکیمی گلایه می کرد و از او خواست
که راهنمایی اش کند.
حکیم یک نشانی به او داد و گفت به این
مکان که رسیدی ساکنان آن هیچ مشکلی
ندارند، می توانی از آنها کمک بطلبی.
مرد هیجان زده به سمت نشانی رفت،
با تعجب دید آنجا قبرستان است.
به راستی تنها مُردگانند که مشکل ندارند...
🗣🗣@tootiter
🔹---------------------------------------🔹
ﺣﮑﺎﯾﺖ ﻣﺮﺩ ﻻﻑ ﺯﻥ
ﯾﮏ ﻣﺮﺩ ﻻﻑ ﺯﻥ, ﭘﻮﺳﺖ ﺩﻧﺒﻪﺍﯼ ﭼﺮﺏ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﻟﺐ ﻭ ﺳﺒﯿﻞ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﭼﺮﺏ ﻣﯽﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﻣﺠﻠﺲ ﺛﺮﻭﺗﻤﻨﺪﺍﻥ ﻣﯽﺭﻓﺖ ﻭ ﭼﻨﯿﻦ ﻭﺍﻧﻤﻮﺩ ﻣﯽﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﻏﺬﺍﯼ ﭼﺮﺏ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺍﺳﺖ. ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﺳﺒﯿﻞ ﺧﻮﺩ ﻣﯽﮐﺸﯿﺪ. ﺗﺎ ﺑﻪ ﺣﺎﺿﺮﺍﻥ ﺑﻔﻬﻤﺎﻧﺪ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﻫﻢ ﺩﻟﯿﻞ ﺭﺍﺳﺘﯽ ﮔﻔﺘﺎﺭ ﻣﻦ. ﺍﻣّﺎ ...
ﺷﮑﻤﺶ ﺍﺯ ﮔﺮﺳﻨﮕﯽ ﻧﺎﻟﻪ ﻣﯽﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺍﯼ ﺩﺭﻏﮕﻮ, ﺧﺪﺍ , ﺣﯿﻠﻪ ﻭ ﻣﮑﺮ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺁﺷﮑﺎﺭ ﮐﻨﺪ! ﺍﯾﻦ ﻻﻑ ﻭ ﺩﺭﻭﻍ ﺗﻮ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺁﺗﺶ ﻣﯽﺯﻧﺪ. ﺍﻟﻬﯽ, ﺁﻥ ﺳﺒﯿﻞ ﭼﺮﺏ ﺗﻮ ﮐﻨﺪﻩ ﺷﻮﺩ, ﺍﮔﺮ ﺗﻮ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﻻﻑِ ﺩﺭﻭﻍ ﻧﻤﯽﺯﺩﯼ, ﻻﺍﻗﻞ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﺭﺣﻢ ﻣﯽﮐﺮﺩ ﻭ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﻪ ﻣﺎ ﻣﯽﺩﺍﺩ. ﺍﯼ ﻣﺮﺩ ﺍﺑﻠﻪ ﻻﻑ ﻭ ﺧﻮﺩﻧﻤﺎﯾﯽ ﺭﻭﺯﯼ ﻭ ﻧﻌﻤﺖ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺁﺩﻡ ﺩﻭﺭ ﻣﯽﮐﻨﺪ. ﺷﮑﻢ ﻣﺮﺩ, ﺩﺷﻤﻦ ﺳﺒﯿﻞ ﺍﻭ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﯾﮑﺴﺮﻩ ﺩﻋﺎ ﻣﯽﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺧﺪﺍﯾﺎ ﺍﯾﻦ ﺩﺭﻏﮕﻮ ﺭﺍ ﺭﺳﻮﺍ ﮐﻦ ﺗﺎ ﺑﺨﺸﻨﺪﮔﺎﻥ ﺑﺮ ﻣﺎ ﺭﺣﻢ ﮐﻨﻨﺪ, ﻭ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺷﮑﻢ ﻭ ﺭﻭﺩﻩ ﺑﺮﺳﺪ.
ﻋﺎﻗﺒﺖ ﺩﻋﺎﯼ ﺷﮑﻢ ﻣﺴﺘﺠﺎﺏ ﺷﺪ ﻭ ﺭﻭﺯﯼ ﮔﺮﺑﻪﺍﯼ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺁﻥ ﺩﻧﺒﺔ ﭼﺮﺏ ﺭﺍ ﺭﺑﻮﺩ. ﺍﻫﻞ ﺧﺎﻧﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﮔﺮﺑﻪ ﺩﻭﯾﺪﻧﺪ ﻭﻟﯽ ﮔﺮﺑﻪ ﺩﻧﺒﻪ ﺭﺍ ﺑﺮﺩ. ﭘﺴﺮ ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﭘﺪﺭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺗﻨﺒﯿﻪ ﮐﻨﺪ ﺭﻧﮕﺶ ﭘﺮﯾﺪ ﻭ ﺑﻪ ﻣﺠﻠﺲ ﺩﻭﯾﺪ, ﻭ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﮔﻔﺖ ﭘﺪﺭ! ﭘﺪﺭ! ﮔﺮﺑﻪ ﺩﻧﺒﻪ ﺭﺍ ﺑﺮﺩ. ﺁﻥ ﺩﻧﺒﻪﺍﯼ ﮐﻪ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺻﺒﺢ ﻟﺐ ﻭ ﺳﺒﯿﻠﺖ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺁﻥ ﭼﺮﺏ ﻣﯽﮐﺮﺩﯼ. ﻣﻦ ﻧﺘﻮﺍﻧﺴﺘﻢ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺍﺯ ﮔﺮﺑﻪ ﺑﮕﯿﺮﻡ. ﺣﺎﺿﺮﺍﻥ ﻣﺠﻠﺲ ﺧﻨﺪﯾﺪﻧﺪ, ﺁﻧﮕﺎﻩ ﺑﺮ ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﺩﻟﺴﻮﺯﯼ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﻏﺬﺍﯾﺶ ﺩﺍﺩﻧﺪ. ﻣﺮﺩ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﺭﺍﺳﺘﮕﻮﯾﯽ ﺳﻮﺩﻣﻨﺪﺗﺮ ﺍﺳﺖ ﺍﺯ ﻻﻑ ﻭ ﺩﺭﻭﻍ.
🗣@tootiter