کلاس اولم که تموم شد و تابستون شد،یه روز بابا با یک جلد مجله " کیهان بچه ها" اومد خونه.گفت بخون خوشت میاد.شروع کردم تا رسیدم به یک داستان که تموم نشد و نوشته بود "ادامه دارد"هنوز درکی از ادامه دارد نداشتم و تا ته مجله هزار بار گشتم تا ادامه را پیداکنم و نکردم.
شب که بابا اومد با ناراحتی رفتم تو بغلش و گفتم این تقلبیه و داستان رو گفتم.کلی خندید و ماچم کرد و برام توضیح داد که یعنی در شماره های بعدی ادامه داستان رو میخونی.و من هر هفته چشم انتظار بودم.بابا میگفت این تمرین خوبیه برای صبور شدن.
من اهل مطالعه شدم بابا
ولی صبور، هرگز...
• زنی که سراب بود •
🗣 @tootiter
خواهرزاده ام، از اول تابستان، در یک چاپخانه مشغول به کار شده تا مدارس باز بشه
مادرم میگه: هر روز بعد از ظهر که از سر کار بر میگرده، به برادر کوچکش پول تو جیبی میده
هم بهش افتخار کردم و هم قلبم شرحه شرحه شد
خواهرم اگر زنده بود، مثل همه مادرها قربان صدقه اش میرفت و کیف میکرد😔😔
》kazimoto350《
🗣 @tootiter
بابای من کلا تو خونه هیچ کاری نمیکنه یعنی حتی یه چای هم بلد نیست دم کنه، بعد دیروز ما ناهار رفتیم خونه شون، سر ناهار گفت پلو رو من درست کردما ببینین چه خوشمزه شده !!! واقعا هم خوشمزه شده بود، ما همه چشما گرد شده گفتیم خیییلی خوب شده هی هم خودش تعریف میکرد که ببینین چه دون دراومده، اصلا نچسبیده به هم و … ما هم دوباره می گفتیم اره خیلی خوب شده مرسی و آفرین و اینا، امروز به مامانم گفتم خب برنج رو هر روز بده بابا بپزه، گفت بابات درست نکرده بود که، من برنج رو گذاشتم رفتم خرید بهش گفتم ساعت ۱۲ برنج رو خاموش کن! با کلی علامت و ضربدر قرمز رو گازز و قابلمه برنج و اینا تازه از وسط خرید هم زنگ زدم گفتم دوباره که الان خاموشش کن !
چون گاز رو خاموش کرده برگشته به همه میگه من چون سرتایم زیر برنج رو خاموش کردم بخاطر اون برنج خوب دراومده، باباها استاد پروپاگاندا ان واقعا!!!!
》tiffany blue《
🗣 @tootiter
یکی از آشناهای دورمون زنش رو طلاق داد ، یه پنج شش ماهی که از طلاقش گذشته بود قصد کرد که مجددا ازدواج کنه ، حالا همزمان داشت مهریه هم پرداخت میکرد
میگفت نشستم هزینه های عقد و عروسی جدید رو حساب کردم دیدم با مهریه ای که دارم میدم رقمش زیاد میشه
رفت با زنش صحبت کرد
راضیش کرد مجددا برگردن به هم ، سی و خردی ساله که از اون تصمیم تاریخی میگذره و سه تا بچه به جامعه تقدیم کردن
شاد و خرم
• مرد کچل •
🗣 @tootiter
دوران کودکی خیلی بابام رو دوست داشتم. یه روز صبح از خواب بیدار شدم دیدم داییم که دوران سربازیش بود خونهست. تا منو دید گفت میخوام باباتو ببرم زندان. با گریه از خونه بیرونش کردم در حالی که خودش و مامانم میخندیدن. مدتهاست از کسی گلهای ندارم ولی واقعا اون دوران سادیسم طبیعی بود.
*پشه خسته*
🗣 @tootiter