وقتی سوار مترو شدم و اون خانم خودش رو کنار کشید تا لباسم بهش نخوره، وقتی توی دندونپزشکی بابت چادرم بهم توهین کردن، وقتی توی خیابون از جواب دادن به یه سؤال ساده دریغ کردن، وقتی آدمایی که برام عزیز بودن رو بابت عقایدم از دست دادم، همشون یه گوشه توی ذهنم موند.
اما جدیدا که میرم تجمع، براندازایی که رد میشن یه سری کلمه پشت سر هم ردیف میکنن
لبخند میزنم، راستش برام لذت داره چون میدونم به چی باور دارم و چرا پای باورمم، ریشه دار تر شدم و اینه که من رو مقاوم کرده.
فهم ایناست که به من لذت میده.
"طُـرفـه"
"حزباللهی بودن را با همهی تراژدی هایش دوست دارم".
و این روزا این جملهی شهید آوینی رو مدام زمزمه میکنم.