هدایت شده از ˙˚ 𝘕𝘰𝘵𝘩𝘪𝘯𝘨 ˚˙
کارت شماره 13 │ کمیاب
یک داستان کوتاه که شخصیت اصلیش خودتی : هر بار که چیزی در زندگیاش از دست میرفت، یک تکه چوب برمیداشت و به خانهی درختیاش اضافه میکرد.
اولین تکه برای یک آدم بود. دومی برای یک رؤیا. سومی برای چیزی که هیچوقت فرصت نشد اتفاق بیفتد.
سالها گذشت و خانه بزرگتر شد؛ آنقدر بزرگ که دیگر شبیه پناهگاه نبود، شبیه موزهای از چیزهای ازدسترفته بود.
یک شب، میان تمام دیوارهایی که با خاطراتش ساخته بود، فهمید دیگر جایی برای خودش نمانده.
پس یکی از قدیمیترین تختهها را بیرون کشید.
خانه کمی لرزید، اما فرو نریخت.
یکییکی شروع کرد به برداشتن چیزهایی که سالها نگه داشته بود؛ نه برای فراموش کردنشان، برای اینکه بفهمد خاطره قرار نیست خانه باشد؛ فقط قرار است بخشی از آن باشد.
صبح که شد، خانه هنوز سر جایش بود؛ کوچکتر، خلوتتر و روشنتر.
و برای اولین بار، وقتی واردش شد، احساس کرد جایی برای ماندن دارد.
شاید بعضی وقتها برای پیدا کردن خودمان، لازم نیست چیز تازهای بسازیم؛ فقط باید کمی از چیزهایی که دیگر متعلق به ما نیستند، کنار بگذاریم.
𝑴𝒚 𝑫𝒆𝒂𝒓 Trece