eitaa logo
{🇮🇷 عاشقان شهادت 🇮🇷}
111 دنبال‌کننده
3.5هزار عکس
4.1هزار ویدیو
18 فایل
{♥️بسم رب الشهدا♥️} شروعمون = 1403/12/9 پایان = ان شالله شهادت🤍 هفت تا دوست صمیمی و شیطون...😁 کپی؟! حلال ولی شرط داره... ۱ صلوات برای ظهور امام زمان و دعای شهادت برای ادمینا 🌱 چنل ناشناسمون : https://eitaa.com/nashenas_asheghan
مشاهده در ایتا
دانلود
انشالله ظهور آقامون❤️
یکی از بهترین کارها در عید قربان
بیا ای جان ...رسیده عید قربان❤️😍
همان که میدانی............
زیبا ترین تصویری که در ذهن من حک شد,,,,,
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بچه ها به نظرم یه دور روستای آغچه برید...😂
آب سد:))😂🫴
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻 👻😬👻😬 👻😬👻 👻😬 👻 ࢪمآن⇩ 👋👀بچھ‌مثبٺ👀👋 داشتم می رفتم سمت اتاقم که با صدای سامیار برگشتم: - سارینا. نگاهش کردم به استانه در اتاق تکیه داده بود سمت ش رفتم که گفت: - ممنون امشب خیلی خوب بود. نیشم شل شد و گفتم: - خواهش می کنم. لبخندی زد و رفت تو اتاقش. توی اتاق رفتم و وسایل مو جمع کردم بریم خونمون. پله ها رو پایین رفتم که دیدم بابا و مامان دارن صحبت می کنن. نگاهشون کردم که مامان گفت: - سارینا مامان باید دوباره بمونی. با صدای پایی برگشتم سامیار هم کوله اش دستش بود و اومده بود پایین حتما می خواست بره خونه اشون. امیر هم که دو ساعت پیش رفته بود شیراز پروژه داشت. سامیار گفت: - چیزی شده عمو؟ بابا گفت: - واسه یکی از شرکت ها مشکل پیش اومده باید برم دبی خیلی فوریه کار های پاسپورت سارینا اماده نیست فردا پس فردا هم تعطیله نمی شه کاری کرد اقا بزرگ هم باید بیاد چون نصف شرکت ها به نام اونه و نصف ش من و نصف دیگه اش مهلا بابا و مامان تو که باز راهی شدن و بابات معموریت داره می تونی چند روزی سارینا رو پیش خودت نگه داری؟ اخ جون باز تنهایی با سامیار. با حرف سامیار بهت زده بهش نگاه کردم: - عم..ه چی عمو؟ عمه نیست سارینا بره پیشش؟ پوزخندی به خودم زدم یه هفته من پیش اون بودم حالا حاضر نبود اون یه روز منو نگه داره! بابا گفت: - نمی دونم چون سارینا زیاد با عمه هاش جور نیست می دونه که. سامیار انگار خیلی بد خورده بود تو پرش . رو به مامان گفتم: - نمی خواد بچه ها حداقل دو سه تایی شون اینجا هستن و سر می زنن زهرا و فاطی هم میان پیشم اونا اومدن می مونم خونه نیومدن میام اینجا نمی خوام سربار کسی باشم من می رم تو ماشین بابا شما برین منم زنگ می زنم فاطی و زهرا بیان پیشم. مامان سری تکون داد و نگاه خیره سامیار رو روی خودم حس کردم اما حتا نگاهش هم نکردم. من انقدر به فکر اونم اما اون انگار برعکس منه حالش از من بهم می خوره. اعصابم با حرفاش خورد شده بود. مامان و بابا زود وسیله جمع کردن و مامان صد بار بهم سفارش ها رو گوش زد کرد. بابا گفت: - چی شد بابا جون نیومدن دوستات،؟ لب زدم: - الان میان برین شما. مامان نگاهم کرد و گفت: - قربونت برم چرا ناراحتی؟ما زود بر می گردیم. لب زدم: - نه مامان ناراحت نیستم خوابم میاد. سری تکون داد و بوسیدم بابا هم بغلم کرد و رفتن. داخل رفتم اصلا به فاطی و زهرا زنگ نزده بودم دلم می خواست تنها باشم. تا روی مبل نشستم گریه ام گرفت. نمی دونم چرا تمام رفتار های سامیار برام مهم شده بود تا خوب بود باهام ذوق می کردم و وقتی اینجور پسم می زد کلی بغض می کردم. خدا لعنتت کنه سامیار. با صدای گوشی بیدار شدم: - الو صدای زهرا پیچید: - الو هوی کپک هنوز خابیدی؟ می خوایم بریم خرید میای؟ پس فردا مهمونیه یکی از دوستامه باهم بریم گفتم. فکر خوبی بود لب زدم: - چهارپایه اتم زری جون بیاین دنبالم با ماشین می ریم. فاطی جیغ کشید و هوووورا گفت. قطع کردم و از سر لج سامیار حسابی به خودم رسیدم. چرا سامیار؟ مگه قراره ببینم؟ یا اصلا به اون چه؟ پاک خل شدم. یه شلوار پاکتی و کت کوتاه پوشیدم چتری هام روی صورتم و رژ سرخ کافی بود . چشمکی به خودم زدم و کلید ماشین و کارت مو برداشتم. زنگ در زده شد و بچه ها رسیدن تا درو وا کردم عین همین پسرای هیز زل زدن بهم. فاطی گفت: - خانومممم خوشکله عروس بابام می شی؟ زدیم زیر خنده. سوار ماشین شدیم و گاز شو گرفتم دکمه جمع کردن سقف ماشین و زدم و فاطی صدای اهنگ و زیاد کرد و عینک هامو زدم و راه افتادیم. همه امون مغرور شده بودیم و نگاه های زیادی رو روی خودمون حس می کردیم. به اصرار فاطی رفتیم پاساژ عماد. ماشین و توی پارکینگ پارک کردم و وارد پاساژ شدیم. چند تا بوتیک اسپرت فروشی بود بچه ها دنبال لباس مجلسی شیک بودن . رفتیم طبقه دوم پر بود از موزون های لباس مجلسی. ولی شلوغ بود و اکثرا هم فروشنده ها پسر بودن. با دیدن یه ماکسی جذاب دخترونه دست بچه ها رو گرفتم و وارد بوتیک شدیم. یه عده پسر نشسته بودن و انگار داشتن چیز مهمی می گفتن بهم. سر بلند کردم فروشنده رو صدا بزنم که با صدای محمد جا خوردم: - به به سارینا خانوم. سمت ش رفتم و سلام کردم که با نفر بعدی کپ کردم. سامیار؟ اینجا؟ با صدای محمد سر بلند کرد و بهم نگاه کرد متعجب سر تا پامو از نظر گذروند. لب زدم: - سلام می خوام برم مهمونی امشب اومدم لباس بخرم.
{🇮🇷 عاشقان شهادت 🇮🇷}
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻 👻😬👻😬 👻😬👻 👻😬 👻 ࢪمآن⇩
سامیار هیچی نگفت! هه حتما عارش می شه دوستاش بفهمن من دختر عموشم. اما محمد زحمت شو کشید: - سارینا خانوم دختر عموی سامیار. بقیه خودشونو معرفی کردن و منم خوشبختمی گفتم. به لباس نگاه کردم که رنگ بندی هاش دقیقا پشت سر سامیار بود لب زدم: - بلند می شی می خوام لباس و نگاه کنم. با حرص پاشد رفت اون ور نشست. منم بهش پوزخند زدم. یه لباس که کلی طور بود از جلو کوتاه از پشت طور ش تا روی زمین کشیده می شد و خیلی ناز بود. برگشتم و فاطی و صدا زدم: - فاطی بیا ببین چه رنگ بهم میاد. اومد سمتم و از بین پسر ها عبور کرد نگاهی انداخت و گفت: - اومم پوستت که سفیده چشات ابی اگر این ابی پرنگه رو بپوشی فکر کنم 100 تا خاستگار و 500 تا دوست پسر پیدا کنی شماره ها رو باید با گونی جمع کنی. زهرا انگار متوجه سامیار و بقیه نبود و چشمش پیش لباسه بود و گفت: - ولی اشتباه کردی زدی توی صورت اون پسر خوشکله خدایی خوشکل بود . فاطی پرت گفت: - کدوم پسره؟ زهرا گفت: - همون که رفته بودیم پارک که دم در مدرسه سارینا رو دید دنبالمون تا پارک اومد یه دست گل خریده بود به این بزرگی خیلی خوش سلیقه بود معلوم بود بچه پولداره پیشنهاد دوستی داد به سارینا اینم نه برداشت نه گذاشت بش گفت خم شه اونم خم شد یکی محکم زد تو صورت ش بینی پسره خون اورد ابروش رفت. لباس و برداشتم و گفتم: - حق ش بود. زهرا گفت: - ولی همه ارزو شون بود با
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻 👻😬👻😬 👻😬👻 👻😬 👻 ࢪمآن⇩ 👋👀بچھ‌مثبٺ👀👋 اون باشن تو هم که دست رد می زنی به سینه همه .. برگشت لباس و نشونم بده با دیدن پسرا جا خورد و هول شد گفت: - سلام. اینا هم با ابرو های بالا رفته نگاهش کردن. سامیار حسابی اخم هاش توی هم بود و محمد باز طبق معمول خندون بود. توی پرو رفتم و لباس و پوشیدم بیروم اومدم و جلوی اینه وایسادم که فاطی چشاش درخشید و گفت: - محشر شدی پسر نیستم و گرنه مال خودم بودی . خنده ای کردم و یه ساپورت جورابی سفید با کلاه سفید هم گرفتم لباس مو عوض کردم و زهرا تلفن و قطع کرد و گفت: - سارینا می خوایم بریم ارایشگاه میای؟ ولی تو که فک نکنم ارایشگاه نیاز داشته باشی! سری به عنوان نه تکون دادم و گفتم: - نه نمیام می خوام برم پیش دوست امیر خونه مجردی شون. سری تکون دادن و رفتن رو به مرده گفتم: - لطفا حساب می کنید. سری تکون داد و گفت: 9 ملیون 800 چون از فامیلای درجه یک سامیار هستید9 می کشم . زود گفتم: - نه کامل بکشید لطفا. سری تکون داد و که سامیار پاشد و گفت: - خودم می رسونمت اونجا چیکار داری؟ پلاستیک و برداشتم و گفتم: - خودم ماشین دارم . خرید ها رو از دستم کشید تقریبا و گفت: - صلاح نمی بینم تنهایی بری اونجا خودم می برمت بعد می رسونمت خونه. منم پلاستیک و از دستش کشیدم و گفتم: - چیه غیرتتت زده بالا؟ دیشب که حاضر نبودی منو نگه داری پس الانم هر کاری بکنم بمیرمم به تو ربطی نداره اقای خوش غیرت. چشاشو با عصبانیت بست و گفت: - چون ادم رو اعصابی هستی قبول نکردم. پوزخندی صدا داری زدم و گفتم: - می دونی چیه وقتی تیر خوردی نمی دونم چطوری خودمو رسوندم به بیمارستان دیونه شدم تا اوردنت بیرون کچل کردم پرستار رو تا بزاره بمونم پیشت می دونستم از من خوشت نمیاد ها اما خودمو کوچیک کردم موندم پیشت تا فقط مراقبت باشم ولی هر بار که موضوع من شد تو فرار کردی می دونی فرق من و تو چیه؟ من دل دارم نگران می شم انسانیت دارم اما تو نه! از سنگی می فهمی سنگ؟ اگر دیشب قبول می کردی الان گوش می کردم اما تو قبول نکردی پس کار های من به تو هیچ ربطی نداره بین صد تا پسر لاشی هم گیر کنم دست به دامن تو یکی نمی شم بچه مثبت. بعد هم زود از اونجا بیرون اومدم. اخیش خودمو خالی کردم حق ش بود.