eitaa logo
{🇮🇷 عاشقان شهادت 🇮🇷}
111 دنبال‌کننده
3.5هزار عکس
4.1هزار ویدیو
18 فایل
{♥️بسم رب الشهدا♥️} شروعمون = 1403/12/9 پایان = ان شالله شهادت🤍 هفت تا دوست صمیمی و شیطون...😁 کپی؟! حلال ولی شرط داره... ۱ صلوات برای ظهور امام زمان و دعای شهادت برای ادمینا 🌱 چنل ناشناسمون : https://eitaa.com/nashenas_asheghan
مشاهده در ایتا
دانلود
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻 👻😬👻😬 👻😬👻 👻😬 👻 ࢪمآن⇩ 👋👀بچھ‌مثبٺ👀👋 به خودم نگاه کردم عالی شده بودم با اون لباس پرنسسی واقعا مثل پرنس ها شده بودم. سوار ماشین شدم و رفتم دنبال فاطی زری. سوار شدن و کلی از هم تعریف کردیم والا پس چی! رو به فاطی که داشت با رژ و لاک ش ور می رفت گفتم: - ادرس و بگو. داد و توی لوکیشن زدم چون بلد نبودم . حدود 15 دقیقه راه ش بود. سرعت و زیاد کردم که فاطی گفت: - مراقب باش شبه خطرناکه. سری تکون دادم و گفتم: - اخه کی دست فرمون منو داره فا.. یهو یه سگ پرید وسط جاده و محکم زدم روی ترمز که اگر کمربند نزده بودیم همه امون رفته بودیم توی شیشه. اب دهنمو قورت دادم و حرکت کردیم دوباره فاطی گفت: - بیا بیا انقدر از خودت و رانندگی ت تعریف دادی چش زدی خودتو چش سفید. من و زری به لحن ش خندیدم. ماشین و طبق گفته مسعول دم در پارک کردم و پیاده شدیم. این همه ماشین برای یه تولد؟ صدای کر کننده اهنگ تا بیرون هم می یومد. در سالن و خدمتکار باز کرد و داخل رفتیم. نگاه ها برگشت سمتمون اب دهنمو قورت دادم خیلی شلوغ بود اینجا! به نظر نمی رسید یه تولد ساده باشه! پامو توی سالن نزاشتم کلی پیشنهاد رقص بهم دادن اما جو ش یه طوری بود انگار همه مست بودن و قبول نکردم یه گوشه نشستم. اول کار زهرا غیب ش زد. فاطی مثل من دودل به مهمونی نگاه کرد و گفت: - حس خوبی ندارم یه طوریه مگه نه؟ سری تکون دادم و چسبیده بهم نشست. اهنگ ش و ادم هاش یه طوری بودن به ادم احساس سرگیجه دست می داد. خدمتکار که خیلی ارایش غلیظی داشت شربت اورد که ما ترسیدیم چیز خورمون کنه مثل اینا خل مشنگ بشیم نخوردیم. فاطی گفت: - پشیمون شدم بریم دنبال زهرا بریم؟ سری تکون دادم که یه پسر تلو تلو خوران سمتم اومد و گفت: - بانوی زیب.. یهو افتاد. من و فاطی سریع با ترس بلند شدیم رفتیم اما انقدر جمعیت زیاد بود نفهمیدم فاطی کدوم طرفی رفت. از بین جمعیت دیدم زهرا رفت بیرون سریع بقیه رو با هل کنار زدم که صدای اعتراض بلند شد بیرون اومدم اما کسی نبود. از پله ها پایین اومد که صدایی اومد: - ارباب محموله اماده است نگران رقیب هاتون نباشید بچه ها چیز خور شون کردن. اب دهنمو قورت دادم یا خدا! از چی حرف می زنن! مگه تولد نبود فقط؟ مرده با صدای فوقلاده ترسناک و بمی گفت: - بریم جنس ها رو ببنیم! سریع تو ذهنم ارور داد یه چیزی!مواد مخدر. با فاصله از مرده راه افتادم و حسابی شاخک های پلیسی م فعال شده بود. دیواره های عمارت با گیاه کاملا پوشیده شده بودن و نور های ضعیفی به چشم می یومد. مرده با سرعت سمت قسمت ته عمارت می رفت رسید به ته عمارت الاچیق بود با یه عالمه دار و درخت . نگاهی بهش انداختم چی می خواست یعنی اینجا؟ چند تا مرد دیگه از اون ور اومدن و این یکی گفت: - کار شکیب و ساختم بچه ها انداختن ش توی حمام پر از بخار زیاد با زجر بمیره! حالا بگو جنس ها کجاست! مرد قد کوتاهه به زیر پاش اشاره کرد و و بوته ی گل رو کنار زد یه دریچه بود. یهو مرده اصلحه اشو دراورد و سمت ش شلیک کرد. انقدر ترسیده بودم و یهویی بود که ناخوداگاه جیغی کشیدم. نگاه همه اشون برگشت سمت من. عقب عقب رفتم و لباسمو جمع کردم و با دو شروع کردم سمت عمارت دویدن و با صدای پای مرده می دونستم داره با سرعت دنبالم می دوعه. وای خدا غلط کردم فضولی کردم یا خدا . سریع وارد عمارت شدم و سمت جامون رفتم بلکه فاطی و پیدا کنم زود بریم که مچ دستم گرفتار دستی شد برگشتم که دیدم همون مرده است خون توی رگ هام یخ بست یهو مشت محکمی توی پیشونیم زد که چند لحضه کاملا گیج شدم
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻 👻😬👻😬 👻😬👻 👻😬 👻 ࢪمآن⇩ 👋👀بچھ‌مثبٺ👀👋 اگر دستمو گرفته بود پخش زمین می شدم. درد بدی داشت و گیج کننده. گردن مو گرفت و نزدیک گوشش برد: - حالا چقلی می کنی اره؟ نشونت می دم . سمت پله ها رفت که جیغ کشیدم اما مگه توی اون همهمه کسی صدای منو و می شنید؟ انقدر همه مست بودن تو حال خودشون نبودن. خنده ی عصبی به حالم کرد و گفت: - اخی نازی اگه دوست داری بازم جیغ بکش! خودمو عقب کشیدم که فشاری عین روانی ها به مچ دستم اورد که از دردش اشکام روی گونه ام ریخت و از ته دل جیغ کشیدم. دستمو ول کرد و تو دهنی محکمی بهم زد که دو سه تا پله رو افتادم و اییی گفتم. اومدم فرار کنم اما پاشو گذاشت روی تور لباسم که به پشت افتادم از پشت یقعه ی لباس مو گرفت و همون جور کشید جیغ می زدم و به دست ش چنگ می زدم اما ذره ای انگار حس نمی کرد. پرتم کرد که با وحشت بلند شدم و عقب عقب رفتم با قدم های مرموز و ترسناک ش جلو اومد و گفت: - با زبون خوش بگو از طرف کی اومدی دختر جون! هق زدم: - هیچکس مردک عوضی روانی زورت به کوچیک تر خودت رسیده؟ خنده عصبی کرد و خیز برداشت سمتم که سریع دویدم وسط راه دنباله ی لبامو گرفت و کشید که محکم افتادم زمین . صدای آژیر تو کل ساختمون بلند شد نکنه جایی اتیش گرفته؟ همهمه بالا رفته بود اما این چشاش دو کاسه خون شده بود و پاشو محکم بلند کرد بکوبه تو صورتم که جا خالی دادم و سریع بلند شدم. محکم چسبوندم به دیوار و دستاشو دور گلوم فشار داد: - می کشمت دختره ی جاسوس نشونت می دن عواقب جاسوسی چیه! به صورت و یقعه اش چنگ می زدم اما فایده ای نداشت با پام محکم ضربه ای بهش زدم که وحشی گفت و عقب رفت. تند تند نفس کشیدم و عقب عقب رفتم و که پام رفت روی لباسم و افتادم جلو اومد و اصلحه اشو دراورد خواست بزنه که چند تا تیر خورد سمت ش جیغی کشیدم و سرمو بین دستام قایم کردم. حس کردم خیس شدم. چشم باز کردم تیر خورده بود توی دستش و خون ش ریخته بود روی لباسم. دستشو با درد فشرد و نگاه تحدید واری بهم انداخت و فرار کرد. بهت زده نگاهی به خودم انداختم به راه پله نگاه کردم ببینم فرشته نجات ام کیه که با دیدن سامیار شکه چشای اشکی مو بهم دوختم. با دهن باز بهم نگاه کرد. پلیس ها بالا اومد و سامیار با گام های بلند خودشو بهم رسوند و فریادش اسمون و پر کرد: - تو اینجآاااا چیکار می کنیییییی؟ هق زدم و سری به عنوان نمی دونم تکون دادم. بازمو کشید و بلندم کرد و رو به یکی گفت: - همه جا رو بگردید کامل. پایین رفتیم و از بقیه بقیه و معمورها گذشت و داد کشید که تن ام لرزید: - ماشین کجاستتتت؟ به پارکینگ اشاره کردم کیف مو کشبد و کلید و براشت کیف و پرت کرد تو بغلم. انقدر وحشت زده بودم از اتفاق افتاده و صورت عصبی سامیار که قفل کرده بودم
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻 👻😬👻😬 👻😬👻 👻😬 👻 ࢪمآن⇩ 👋👀بچھ‌مثبٺ👀👋 دور زد و با سرعت راه افتاد و معمور ها درو براش باز کردن و ثانیه ای که موند درو باز کنن ذهن ام ارور داد فرار کنم! با عصبانیت ی که از این دیدم صد در صد منو می زنه به بابا هم می گه. درو باز کردم و با دو دویدم نمی دونم کجا فقط دویدم. که صدای در ماشین اومد و صدای سامیار: - می کشمتتتت سارینا می کشمت. دویدم سمت عمارت که سامیار داد کشید: - رستمی بگیرش. یه معمور جلو اومد و گرفتم. جیغ زدم از دست ش فرار کنم ولی انقدر زور ش زیاد بود نمی تونستم سامیار رسید بهم و تا سر بلند کردم یه کشیده محکم نثار ام کرد که گیج شدم! خدا لعنتت کنه با این ضرب دستت. پلیسه متعجب گفت: - چیکار می کنی سامیار ما حق نداریم کسی رو بزنیم! سامیار بازومو با خشم گرفت و گفت: - تو می خوای به من یاد بدی قوانین رو؟ دختر عمومهههه. پسره حرفی نزد و من دستم روی صورتم بود و گریه می کردم. یکی سامیار و صدا زد و با حرص گفت: - دارم حالا برات. دستمو کشید دنبال خودش و داخل سالن رفت به دستگیره در دستمو دستبند زد که با چشای گرد شده بهش نگاه کردم و رفت سمت بقیه. کسی اومد بره داخل دیدم محمده. صداش کردم که با تعجب برگشت و با دیدن من ابرو بالا انداخت و سمتم اومد که با صدای سامیار که از اون ور سالن داد می زد مواجه شد: - سروان سمت اون دختر حق ندارید برید لطفا به کارتون برسید. لعنتی! محمد بیشعوری زیر لب گفت و مجبور شد بره بازرسی اتاق ها. نیم ساعت گذشته بود و یه عده سرگرد و سروان و سرهنگ داشتن بحث می کردن. صبر ام لبریز شده بود و حسابی قاطی کرده بودم خسته شدم بس که سر پا وایسادم رو به سامیار جیغ کشیدم: - بیا دست منوووو وا کن کثافط واسه چی به من دستبند زدی؟ مگه ارث بابا تو خوردم. بقیه سر ها چرخید سمتم و سامیار تهدید وار نگاهم کرد و گفت: - ساکت باش سارینا. با خشم گفتم: - وای به حالت فقط وای به حالت یه خش این دستبند روی این دست من بندازه مامانم خودتو و هفت جد تو داغون می کنه به چه جرمی به من دستبند زدی ها بیا دست منو وا کننننن. یعنی از سرهنگ ها گفت: - سامیار چی می گه این دختر؟ سامیار گفت: - دختر عمومه قربان خودم بعدا به این موضوع رسیدگی می کنم شخصیه! با خشم گفتم: - برو گمشو بابا شخصی مگه من زن تو ام واسه من تعین تکلیف می کنی؟ دوست دارممم اومدم پارتی اصلا می خوام دوست پسر هم داشته باشم اصلا می خوام برقصم و شراب بخورم به توچه؟ سامیار کنترل شو از دست داد و روم داد زد: - خفه شوووو سارینا. عصبی تر شدم و گفتم: - غلط کردی سر من داد می زنی هنوز واسه این چک ی که بهم زدی چیزی بهت نگفتم که تلافی اونو سرت در میارم حالا وایسا و تماشا کن بیا دست منو وا کننن. یکی از سرهنگ ها اومد و دستمو باز کرد اخیش داشت می شکست دستما! مچ دستم قرمز شده بود. خواستم از در برم بیرون که معمور جلوی در با اشاره سامیار درو بست و وایساد جلوی در. هوووفی کشیدم و سمت سامیار رفتم. از بین معمور ها گذشتم و جلوش وایسادم. نگاه پرحصی بهم انداخت و گفتم: - بگو درو باز کنه می خوام برم. بازومو گرفت و هل داد تقریبا سمت مبل که مجبور شدم بشینم و گفت: - از جفت من تکون نمی خوری! بلند شدم و گفتم: - نمی خوام بمونم پیشت می خوام برم اصلا به چه جرمی منو نگه داشتی؟ سامیار قدمی جلو اومد که قدمی عقب رفتم: - اصلا بگو ببینم با سر دسته باند خلافکار ها چیکار داشتی که افتاده بود به جونت؟ چشم های همه به من دوخته شد. نیشخندی زدم و گفتم: - انقدر خوشکلم می خواستم زورت میاد؟ نگاه چپی بهم انداخت و گفت: - زر نزن سارینا خوب؟ همین یه دلیل کافیه بخوام بدم بازداشتت کنن فهمیدی؟حالا هم بتمرگ سر جات!
بلاخره اومد:))😂
ܩِیگُفت: وَقتِـےعاشق‌امام‌زمان‌(عج) میشـے،دیگہ‌هیچ‌گناهـےبهت‌ حال‌نمیـבه خیلـےراست‌مِیگُفت...؛)))
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فدای‌حیدره‌داروندارم ؛ 🤍 ! | ۷ روز مانده تا ❤️‍🔥
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻 👻😬👻😬 👻😬👻 👻😬 👻 ࢪمآن⇩ 👋👀بچھ‌مثبٺ👀👋 با یاداوری چیزی که می دونستم و قهقهه ای زدم که گفت: - مرگ چته می خندی؟ نیش مو باز کردم و گفتم: - تک تک شما دنبال مواد های توی این عمارت این اره؟ چشاشو ریز کرد و گفت: - تو از کجا می دونی؟ با خنده گفتم: - از همون جایی که رعیس باند می خواست خلاص ام کنه! می دونی پیدا ش که عمرا نمی کنید بی من ولی منم دهن وا نمی کنم به خاطر اون چکی که بهم زدی بگرد جناب سرگرد بگرد. و یه سیب برداشتم و روی مبل لم دادم و با نیش باز نگاهش کردم. با خشم گفت: - سارینا دهن وا نکنی می ری زندان. شونه ای بالا انداختم و گفتم: - می رم فقط جواب مامان و بابام و اقا بزرگ و عمو و بقیه با خودت پسر عمو جوننننن. و گازی به سیب ام زدم که سامیار روی زانو ش نشست جلوم و گفت: - اگر داری مسخره می کنی منو برات بد تموم می شه! لب زدم: - نه والا؟ ترسیدم مامان جون ولی این رعیس باند خلافکار ها هم خوشکل بودا لعنتی بد زدتم جاش درد می کنه مطمعنم منتظرمه فقط پامو از این در بزارم بیرون . یکی از سرهنگ ها گفت: - دخترم واقعا می دونی کجاس؟ سر تکون دادم و گفتم: - اره به خدا دنبآل دوستم بودم برگردیم اخه تاحالا از این مهمونی ها نیومده بودم بعد صدای این مرده رو شنیدم با تلفن حرف می زد از جنس منم تعقیب ش کردم تو عمارت رسیدم به مواد ها اصلا حرفه ای جاسازی شده بعدش اونم اون مرده رو کشت ترسیدم جیغ زدم افتاد دنبالم گرفت داشت می زدم می گفت ادم کیم خواست بکشم این سامیار رسید. سرهنگ سری تکون داد و گفت: - حالا جنس ها کجاست؟ ابرویی بالا انداختم و گفتم: - فقط به یه شرط می گم! نگام کرد که گفتم: - این میرغضب برام موتور 1300 بخره یادم بده ببرم کورس. سامیار داد کشید: - غلط کردی از تو حلق ش می کشم بیرون . اداشو در اوردم و گفتم: - اره ارواح عمت جرعت داری بیا دست بهم بزن. با قدم های بلند سمت ام اومد که سرهنگ جلوشو گرفت و گفت: - بسه سرهنگ . وایساد سر جاش که گفتم: - من خیلی خسته ام می خوام بخوابم اگه برم که اون خلافکار خوشکله حتما میاد دنبالم شما هم برید طی اولین فرصت مواد ها رو می بره چیکار کنم؟قبول می کنی بچه مثبت یا نه؟ با خشم گفت: - عمرا بیام به حرف تو نیم وجبی گوش کنم؟ می مونی اینجا منم پیدا می کنم مواد ها رو خودم . خنده ای کردم که بدتر کفری شد و گفتم: - اوکی بگرد تا صبح بگرد. کوسن مبل و گذاشتم زیر سرم و دراز کشیدم روی مبل. که صدای زنگ گوشیم اومد برداشتم و همه نگاهم کردن گفتم: - ناشناسه. سامیار اشاره کرد بزنم روی بلند گو زدم: - ببین دختر جون فقط لب بازی کنی بگی بهشون اون مواد ها کجاست روزگار تو سیاه می کنم فهمیدی؟ منم ریلکس گفتم: - نه بابا؟ اتو ازت دارم تهدید هم می کنی؟ گمشو ببینم بچه پرو. بعد هم قطع کردم. محمد زد زیر خنده که با نگاه چپ سامیار خفه شد. نشستم و گفتم: - مردم از گرسنگی حداقل بگین غذا بیارن. سامیار گفت: - کوفت می گم بیارن می خوری؟ سرهنگ گفت: - چی می خوری دخترم؟ با ذوق گفتم: - یه پرس جوجه ترش یه پرس قیمه یه پرس هم فسنجون نوشابه زرد با سالاد . متعجب نگاهم کرد و سفارش داد. بعد یه ربع معمور اورد داخل و سرهنگ داد دستم . گرفتم و به میز نگاه کردم که پر بود از خوراکی. غذا رو گذاشتم پایین و میز و از جا بلند کردم کج کردم یه طرف شو که هر چی روش بود ریخت پایین و ظرف ها خورد شد. صاف ش کردم و غذا ها رو تک تک باز کردن چیدم جلوم. که باز گوشیم زنگ خورد. با دیدن همون شماره گفتم: - ای لعنت تو قبرت. زدم رو بلند گو که گفت: - ببین دختر جون سر تا پاتو طلا می گیرم هر چی بگی می دم!لب باز نکن!یه ادرس بهم بده بیام پیشت اصلا تو خیلی خوشکلی می خوای زن م بشی؟ یه عروسی برات می گیرم کل تهران انگشت به دهن بمونه! به سامیار اشاره کردم و گفتم: - یاد بگیر. رو به مرده گفتم: - من خودم بچه پولدارم پول به کارم نمیاد از ادم مواد فروش هم خوشم نمیاد همچین دکور صورتت هم به دلم ننشست مرد باید ریش داشته باشه دست بزن هم که داری اخ اخ ببین هنوز جا دستت رو تنم درد می کنه تو گور هم بری باید به قدری که منو زدی بزنمت حالا هم قطع کن می خوام شام بخورم تو مهمونی مزخرف ت که چیزی بهم نرسید . و قطع کردم . با لذت شروع کردم به خوردن و سامیار با معمور ها حتا توی لیوان های عمارت رو هم می گشتن عجب خریه اصلا مواد توی عمارت نیست! کل غذا ها رو خورده بودم لقمه اخر قیمه رو هم خوردم و اخیشی گفتم گرسنه ام بودا!