2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دلم میخواد تو بغل جون بدم😭💔 ؛
#کربلا | #امامحسین
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دلگیرم از همه الا خود حسین♥️ ( :
#کربلا | #امامحسین
نورااااااااا
لطفاً بیشتر رمان بزار
بابا بگو از کجا میاری 😃
............
سلام
چــشـــم
از جای خاصی نمیارم😂
👻👻😬👻😬😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻
👻😬👻😬
👻😬👻
👻😬
👻
ࢪمآن⇩
👋👀بچھمثبٺ👀👋
#به_قلم_بانو
#قسمت43
#سامیار
عجب خوش خواب بود ها.
تو کل زندگیم من به این قلدری رو یکی انقدر اذیت نکرد اونم یه الف بچه نیم وجبی!
اگر محرمم نبود چیکار می کردم؟ هر دفعه یه اتفاقی می یوفته این پیش من باشه اگر محرمم نبود که تاحالا صد تا گناه کرده بودم زبون خوش حالیش نبود که باید هی عین بچه ها دستشو می گرفتی این ور اون ور می کشیدیش!
اقاجون پدر اقا بزرگ خدابیامرز سارینا که ده سال ش بود مرد نمی دونم چی توی ما می دید اکثرا نتیجه های ما پسر بود و اون دختر دوست وقتی سارینا به دنیا اومد و انقدر خوشکل بود عاشق سارینا بود و همین طور بین نتیجه ها عاشق من و پاشو کرده بود توی یه لنگه کفش اینا مال همن از الان باید محرم بشن نشون هم باش! مگه کسی می تونست حرفی بزنه؟ نه! قدیم رسم بود از بچگی دختر پسرا رو نشون هم می کردن و اقا جون هم مرد قدیم اما با فوت ش همه چی فرق کرد اقا بزرگ به کسی زور نمی گفت همه چیو گذاشته بود پای خودمون می گفت با کسی که دوست دارید ازدواج کنید کلا یادم رفته بود و از روزی که چشم به سارینا خورد یادم اومده بود اما حرفی نزدم هر وقت این معموریت ها تمام شد و کارم باهاش تمام شد می رم در اولین فرصت این صیغه رو فسخ می کنم!
نگاهی بهش انداختم خواب بود هر کی جای اون بود با این همه فضولی باید هم اینطور سنگین بخوابه!
بالشت گذاشتم و یه پتو دو قدم اون ور ترش دراز کشیدم.
باید می رفتیم معموریت بار اولم نبود اما اوج بدبختی اونجاست که یه طرف این قضیه ساریناست و الان کیارش رعیس یکی از مافیای قاچاق مواد به خون ش تشنه است .
الکی نبود که یه انبار مواد ش لو رفته بود نصف دارایی ش بود و حکم ش هم که معلومه اعدام.
باید می رفتیم مشهد و اونجا با گروه های تخصصی دوره می دیدیم.
نفس مو با فشار رها کردم و چرخیدم به سارینا نگاه کردم.
تنها جایی که مظلوم بود موقعه خواب بود و موقعه ای که کار اشتباهی کرده اونم برای چند دقیقه!
چشماش به پدر اقا بزرگ رفته بود یعنی اقاجون خیلی گیرا بود.
👻👻😬👻😬😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻
👻😬👻😬
👻😬👻
👻😬
👻
ࢪمآن⇩
👋👀بچھمثبٺ👀👋
#به_قلم_بانو
#قسمت44
#سارینا
چشم که باز کردم ساعت 6 صبح بود.
حسابی گرسنه ام بود و اصلا نمی تونستم بخوابم.
به اطراف نگاه کردم چند تا سرباز خواب بودن و سامیار هم با فاصله ازم خوابیده بود.
پتو رو کنار زدم و کنار سامیار نشستم و تکون ش دادمکه چشماش باز شد و گفت:
- چته؟ ساعت چنده؟
لب زدم:
- 6 صبح.
دوباره چشماشو بست و گفت:
- برو بگیر بخواب.
با مظلومیت گفتم:
- گرسنمه زنگ بزن غذا بیارن برام.
با چشای بسته گفت:
- دیونه شدی ساعت 6 صبحه برو بگیر بخواب بچه.
لب زدم:
- نخری خودم می رم می خرم هر بلایی سرم بیاد تقصیر توعه.
جواب مو نداد که پاشدم مچ دستمو گرفت و گفت:
- کجا.
گفتم:
- بیرون.
لعنتی گفت و گوشی شو برداشت با چشای نیمه باز شماره ای گرفت و چشاشو بست و خواست سفارش بده چشم باز کرد نگاهم کرد که گفتم:
- کوبیده زرشک پلو پیتزا ساندویچ همبر ذغالی با مخلفات و همه چی.
گفت و قطع کرد و خوابالود گفت:
- نمی ری بیرون میاره تو اداره کنار در پیش سروان احمدی بشین گرفتی برمی گردی خوب؟
باشه ای گفتم و بلند شدم رفتم بیرون.
کفش هامو پوشیدم و کنار در رفتم پیش همون سروان چاقه نشستم که نگاهی بهم انداخت و گفت:
- چیزی می خوای دختر خانوم؟
سرمو و روی میز گذاشتم و گفتم:
- نه زنگ زدم غذا بیارن برام.
متعجب نگاهی بهم انداخت و سری تکون داد و گفت:
- این وقت صبح؟
اره ای گفتم و بعد نیم ساعت پیک رسید.
سروان گرفت و پول شو سامیار با گوشی اینترنتی حساب کرده بود.
گرفتم و خواستم برم توی نمازخونه پیش سامیار که دیدم سرهنگ اینا نشستن توی اشپزخونه و دارن صبحونه می خورن.
داخل رفتم و سلام کردن لبخندی بهم زدن و نشستم غذا ها رو چیدم شروع کردم به خوردن.
نیم ساعت بعد سامیار تند اومد توی اشپزخونه و با وحشت گفت:
- سارینا رو نیست کل اداره رو ...
با دهن پر نگاهش کردم که با دیدنم نفس اسوده ای کشید وگفت:
- مگه من بهت نگفتم بیا تو نماز خونه؟
سرهنگ گفت:
- حالا چیزی نشده که! بیا صبحونه بخور سرگرد.
سامیار ابی به دست و صورت ش زد و نشست و گفت:
- کی باید راه بیوفتیم سرهنگ؟
سرهنگ گفت:
- امشب!
سامیار گفت:
- باشه من و سارینا هم می ریم وسایل شو جمع کنه.
متعجب گفتم:
- کجا به سلامتی؟
سرهنگ گفت:
- نگفتی براش سرگرد؟
سامیار گفت:
- خواب بود نشد می گم توی راه براش
👻👻😬👻😬😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻
👻😬👻😬
👻😬👻
👻😬
👻
ࢪمآن⇩
👋👀بچھمثبٺ👀👋
#به_قلم_بانو
#قسمت45
#سارینا
بعد غذام سامیار گفت راه بیفتیم و دو تا هم ماشین پلیس باهامون اومد.
سمت خونه امون رفتیم و سامیار گفت:
- ببین باید بریم مشهد دوره ببینیم کیارش همون ادم که دیشب باهاش در افتادی به خون ت تشنه است تا زمانی که دستگیرش نکنیم تو باید پیش من و پلیس بمونی و دوره ببینی امشب هم باید راه بیفتیم!
وا رفته گفتم:
- چی! ولی مامانم اینا چی؟
با دقت به جلوش نگاه می کرد و گفت:
- باید همگی تحمل کنیم.
جلوی خونه مون پارک کرد و گفت:
- بدو زود بیا.
سری تکون دادم و پیاده شدم درو باز کردم و رفتم تو.
در سالن باز بود اما من قفل ش کرده بودم از در اومدم بیرون و سوار ماشین شدم سامیار سرشو از گوشی اورد بالا و گفت:
- چی شد؟
لب زدم:
- در سالن و قفل کرده بودم الان بازه می ترسم شاید داخل باشن.
پیاده شد و منم پیاده شدم علامت داد و معمور ها پیاده شدن و چند نفری جلو رفتن.
خونه بهم ریخته بود و معلوم بود همه جا رو سرک کشیدن.
کسی نبود سمت اتاقم رفتم که صدای چیک اومد یعنی صدای چی بود؟
شونه ای بالا انداختم عه ساکم توی اتاق مامان ایناست.
سایه ای دیدم روی پنجره سریع نگاه کردم یه مرد بود با دو از در پشتی زد بیرون.
سریع دویدم از اتاق بیرون و از پله ها سرازیر شدم که صدای انفجار اومد و چند قدم مونده رو پرت شدم از روی پله ها پایین و دستامو وحشت زده به صورتم گرفتم تا چیزی ش نشه!
انقدر ترسیده بودم توی همون حالت مونده بودم و هیچ حرکتی نکردم.
که بازوم کشیده شد و سامیار وحشت زده بلندم کرد.
گوشام از شدت صدا سوت می کشید و احساس کردم جون از دست و پام رفته.
از بینی و گوشام خون می یومد گرد و خاک کل خونه رو پر کرده بود.
سوار ماشین شدیم و یه راست رفتیم بیمارستان.
دستامو روی گوشام فشار می دادم و مدام صحنه ای که پرت شده بودم پایین جلوی چشمام رژه می رفت.
چنان صداش بلند بود حس می کردم اون بمب جلوی خودم ترکیده!
اگر جلوی خودم ترکیده بود یا توی اتاق می موندم هر تیکه ای از بدن ام به گوشه افتاده بود و باید دونه دونه استخون هایی که شاید باقی مونده باشه رو جمع می کردن.
تازه دارم می فهمم با کی در افتادم.
اون هیچ رحم و مروتی نداره و به خون من تشنه است!
جلوی چشماش اصلا براش مهم نیست من ۱۵ سالمه!
واقعا می خواست منو با بمب بکشه؟
👻👻😬👻😬😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻
👻😬👻😬
👻😬👻
👻😬
👻
ࢪمآن⇩
👋👀بچھمثبٺ👀👋
#به_قلم_بانو
#قسمت46
#سارینا
روی دکتر نشسته بودم و معمور می رفت و میومد.
گوشی سامیار لحضه ای قطع نمی شد و مدام زنگ می خورد.
از جفتم جم نمی خورد و نگاه نگران ش یه سره روم زوم بود.
دکتر به زور دستامو از روی گوش هام برداشت و داشت گوش هامو چک می کرد.
می شنیدم صدا ها رو اما همش انگار صدای انفجار توی گوش ام اکو می شد.
انگار هر لحضه بمب جلوم منفجر می شد.
چیز زیادی از اطرافم نمی فهمیدم مغزم انگار فعالیت نمی کرد و خشک ش زده بود.
با دستای سامیار دراز کشیدم و پتو رو روم کشید و پرستار یه سرم بهم زد که پلکام روی هم افتاد.
با تکون های ماشین چشم بازم کردم و خوابالود به اطراف نگاه کردم .
جاده تاریک بود و سامیار خسته پشت فرمون بود و چند تا ماشین پلیس عقب و جلومون بود.
لب زدم:
- سامیار.
شکه سرش برگشت سمتم و دوباره نگاهشو به جلو دوخت و گفت:
- خوبی سارینا؟ می تونی حرف بزنی؟ می شنوی صدامو؟
متعجب سر تکون دادم و گفتم:
- اره فقط یکم گوشام سوت می کشه!
نفس راحتی کشید و گفت:
- خداروشکر چند ساعتی توی شک بودی می دیدی هیچی نمی گفتی فکر کردم اسیب جدی دیدی.
با ترس گفتم:
- بمب تو اتاقم بود.
چیزی نگفت و اخم هاشو توی هم کشید.
بغض کرده گفتم:
- اگر من از اتاق نمی یومدم بیرون آلان باید تیکه های بدن مو جمع می کردین اگر اب نشده بود!
سامیار عصبی گفت:
- هیشششش ساکت بهش فکر نکن .
به جلو نگاه کردم و گفتم:
- می ترسم این مرد روانیه اگر بیفتم دست ش منو تیکه تیکه می کنه.
سامیار دستمو گرفت و زیر دستش روی فرمون برد و گفت:
- اروم باش نمی زارم دستش بهت برسه یه نقشه می چینیم کلک شو می کنیم یه مدت طول می کشه اما می شه گنده تر از اینو گرفتیم نگران نباش.
دلم قرص شد و حرف هاش دلم نشست حس می کردم فقط به فکر خودمه نه اینکه منم یه سر این قضیه ام!
لب زد:
- برام همه چی گرفتم از عقب بردار.
خم شدم و از عقب شام و خوراکی ها رو برداشتم.
من اگر تیکه تیکه می شدمم اشتهام از کار نمی یوفتاد.
با لذت شروع کردم به خوردن که سامیار گفت:
- یه تعارف نمی کنی؟ خیلی گرسنمه.
اصلا غذا رو دیدما سامیار یادم رفت.
خخخخخ.
یکی دیگه وا کردم و یه قاشق خودم می خوردم چون یکی کامل خورده بودم و دو تا قاشق می زاشتم دهن سامیار.
5 پرس کامل رو همی طوری خوردیم و یه بستنی وا کردم گرفتم طرف سامیار و گفتم:
- می خوری؟
سر تکون دادن و یه گاز زد با بهت دیدم نصف بستنی نیست!
چپ چپ نگاهش کردم که خندید و گفت:
- خیلی خریدم نگران نباش تو بخور اینا رو بازم می خرم.
دلم قرص شد و اون نصف رو من خوردم و دوباره یکی دیگه باز کردم.
سامیار انگار عادت نداشت این همه چیز و قاطی بخوره چون همش جا به جا می شد و طاقت نیاوردم گفتم:
- سامیار چته اروم بشین دیگه چقدر وول می خوری.
با صورتی سرخ شده گفت:
- دلم درد می کنه قرص نداری؟
قرص ام کجا بود؟
بعد ده دقیقه بلاخره رسیدیم و سامیار به سرعت نور پیاده شد و اوق زد.
هر چی خورد و نخورده بود رو توی روشویی حیاط ویلا بالا اورد.
با صورتی جمع شده از دور بهش نگاه می کردم که سرهنگ گفت:
- چی شده؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم:
- امشب خوش خوراک شده بود همه چی قاطی خورد منم خوردما نم چرا من تکون نخوردم اون اینطور شد.
6.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فراقت خیلی سخته اقا جان🥺
#امام_حسین