یاعلی !
چه خطای سر زد از من ،
که روی گردانده ای تو . .
نه نگاهی،نه خیالی،و نه خوابی . .💔
7.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جانم به علی🤍
جانم به نجف🤌🏻
قربان علی❤️🔥
قربان نجف:)
#غدیر
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
همانا روز غدیر،در آسمان مشهور تر از زمین است:)🤍
#غدیر
👻👻😬👻😬😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻
👻😬👻😬
👻😬👻
👻😬
👻
ࢪمآن⇩
👋👀بچھمثبٺ👀👋
#به_قلم_بانو
#قسمت47
#سارینا
سرهنگ خندید و سامیار درحالی که با دستاش دل شو چنگ می زد رفت تو ویلا.
ما هم پشت سرش رفتیم گوشه ترین مبل سالن دراز کشید و چشاشو بست.
بالای سرش وایسادم که چشاشو باز کرد و گفتم:
- خیلی حالت بده؟
سری تکون داد که گفتم:
- الان خوبت می کنم وایسا.
توی اشپزخونه رفتم و یکم ابلیمو و نمک قاطی کردم براش اوردم نگاهی بهش انداخت و گفت:
- این چیه؟ابلیمو؟
سر تکون دادم و گفتم:
- اره با نمک بخور الان خوب می شی.
صورت ش جمع شد و گفت:
- این چه دردی از من دو..
تا داشت حرف می زد و دهن ش وا بود ریختمش تو حلق ش که مستقیم رفت پایین و سریع نیم خیز شد و گفت:
- اخ گلوم سوخت چیکار می کنی!
شونه ای بالا انداختم و گفتم:
- اخه هی ناز می کنی هی زر می زنی خوب بخور دیگه حتما یه چیزی می دونم.
یه شکلات از شرینی روی میز گرفتم سمت ش که زود خورد.
دراز کشید و منم روی مبل کنارش خودمو جا کردم و زل زدم بهش.
با چشای بسته گفت:
- چی نوشته رو پیشونی من که اینطور زل زدی بهم؟
با شیطنت گفتم:
- نوشته زیباترین دختر جهان سارینا رادمهر.
خنده ای کرد و گفت:
- ننوشته جذاب ترین پسر جهان کیه؟
با مکث گفتم:
- اوومم چرا نوشته با رتبه اول سارینا رادمهر.
چشاشو باز کرد و ابرویی بالا انداخت و گفت:
- مگه پسری؟
نیش مو وا کردم و گفتم:
- نه ولی اگر بودم زیبا ترین پسر جهان خودم می شدم دیگه.
اول متعجب نگاهم کرد و بعد لب ش به خنده باز شد.
باز ما تنها شدیم باز باهم جور شدیم چه خوشکل می خندید خدا عاشق خنده هاشم.
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻
👻😬👻😬
👻😬👻
👻😬
👻
ࢪمآن⇩
👋👀بچھمثبٺ👀👋
#به_قلم_بانو
#قسمت48
#سارینا
سامیار گفت:
- راست راستکی ابلیمو خوبم کرد ها .
سری تکون دادم و گفتم:
- حق منو خوردن و گرنه الان باید متخصص روده و طحال بودم.
با خنده گفت:
- اره هر کی میومد مطب ت براش ابلیمو نمک تجویز می کردی.
چشمکی زدم و سر تکون دادم.
خیلی زود جا پهن کردیم همگی.
ویلا یه اتاق بیشتر نداشت که شد مال من و سامیار.
چون اقا روی حمام حساس بود و نمی خواست از حمام توی سالن استفاده کنه و چون فقط مال من و خودش بود این اتاق و رفت و امد به حمام کمتر این حمام و انتخاب کرد.
خودش با عمو و مامان و بابا حرف زد و اصلا بابا و مامان چیزی راجب موضوع ازم نپرسیدن فقط هر روز مامان زنگ می زد و گریه می کرد می گفت دلتنگه!
اما اینجا خیلی خوش می گذشت.
از کله صبح با سامیار می یوفتادیم به جون هم مبارزه و مبارزه تا شب!
باز همه طبق ساعت مشخصی تمرین داشتن این ده نفری که اینجا بودن و محافظ شخصی ما بودن و از اون پلیس های زبر دست بودن اما من و سامیار عاشق دعوا بودیم و از خود صبح تا خود شب می یوفتادیم به جون هم و می زدیم و می خوردیم.
تا حدی که سر ناهار و شام خوردن هم همو می زدیم در این حد!
بیرون که نمی تونستیم بریم حتا نمی دونستم کجا ایم!
فقط یه ویلا توی جنگل اینم از اونجا فهمیدم که سامیار بلندم کرد از روی دیوار ها اطراف و دید زدم و فقط جنگل بود.
شاید اومدیم امازون.
فکر کنم هر چی کتک بود تو بچگی که سامیار نمی تونست منو بزنه و من گریه می کردم و بقیه دعواش می کردن و بهم می گفت لوس رو اینجا سرم خالی کرد!
منم وقتی کم میاوردم با دسته طی بیل چوب چماق هر چی که توی این ویلا بود می زدمش!والا زورش به بچه رسیده.
داشتم ناهار می خوردم و مهدی منتظر بود بخورم بریم دعوا.
لباس های رزمی مونم پوشیده بودیم سرهنگ نگاهی بهمون کرد و گفت:
- یکم استراحت کنید باز می خواید مثل خروس جنگی بیفتید به جون هم؟من نمی دونم مگه شما چقدر عنرژی دارید؟
همین که رفت من و سامیار خبیثانه به هم نگاه کردیم.
با چشای ریزه شده نگاهش کردم و گفتم:
- اره وسط ناهار خوردن بزنی منو خری گفته باشم.
پوفی کشید و باشه ای گفت.
خوردم و بلند شدم برگشتم برم اب بخورم که تو سری خوردم برگشتم ببینم باز چشه یه زیرپایی زدم و افتادم زمین.
ایییی گفتم و بهش خیره شدم که گفت:
- چته از صبح کتک نزدمت روزم بر وقف مرادم نچرخیده تازه گفتی توی ناهار خوردن نزنمت الان که خوردی تمام!این کتک ها برات خوبه قوی ت می کنه صدفعه بهت گفتم همیشه حواست به پشت سرت باشه.
دندون قرچه ای کردم و عین پلنگ زخمی غرش کردم افتادم دنبال ش که غش کرد از خنده و پهن شد کف اشپزخونه.
متعجب نگاهش کردم که گفت:
- می خوای بزنی بزن چرا صدای گرگ در میاری؟
متفکر گفتم:
- نه صدا ببر بود چون صداشو بلد نبودم صدا گرگ در اوردم.
دوباره پهن شد کف اشپزخونه منم نامردی نکردم و چهار تا لگد محکم نثارش کردم که فکر کنم یه دور جناب ازراعیل رو زیارت کرد بعد هم فرار کردم.
لامصب بدن ش از اهن بود افتاده بود دنبالم و با جیغ جیغ تا ته عمارت دویدم انقدر بزرگ بود هیچ وقت تا تهش نرفته بودیم و حالا رسیده بودم تا ته عمارت اما رسیدیم به یه خونه های کاهگلی که به طور در همی کنار هم تک تک ساخته شده بودن داخل شون تاریک بود و درشون چوبی قیژ قیژ می کرد کلی خرده پارچه هم بهش اویزون بود.
ترسیده عقب رفتم و از بازوی سامیار که داشت اطراف و نگاه می کرد اویزون شدم.
انگار خونه جن می موند انقدر ترسناک بود.
سامیار گفت:
- چته ترسیدی؟
لب زدم:
- مگه تو نترسیدی؟
نه ای گفت.
سمت اتاقک ها رفت که گفتم:
- کجا به سلامتی؟ وایسا بیینم به خدا اینا جن داره.
نگاه چپی بهم انداخت و گفت:
- خرافاته اینا بابا بیا بریم یه نگاهی بندازیم.
ترسیده نگاهش کردم و گفتم:
- بیا بریم دعوامون رو بکنیم الان وقت تمام می شه می خوای بری پشت سیستم.
نه ای گفت و سمت اتاق ها رفت.
و رفت داخل یکی ش.
هوا باز ابری و سیاه بود و اطراف و ترسناک تر کرده بود.
قلبم داشت توی دهن ام می زد و هی با ترس اطراف و نگاه می کردم.
که سامیار از اتاق بیرون اومد و با قدم های اروم سمتم می یومد وگفت:
- هیچی نبود بابا یه مشت اشغال وای..
اما من نگاهم به پشت سرش بود اون موجود بلندی که موهاش تا روی زمین کشیده شده بود و کامل سیاه بود با دو تا چشم درشت سفید خالص و به در همون اتاق که سامیار ازش بیرون اومده بود تکیه داد و نگاهش به من بود.
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻
👻😬👻😬
👻😬👻
👻😬
👻
ࢪمآن⇩
👋👀بچھمثبٺ👀👋
#به_قلم_بانو
#قسمت49
#سارینا
سرهنگ نفس شو فوت کرد و گفت:
- شما رفتین ته عمارت اره؟
متعجب سری تکون دادیم و سرهنگ گفت:
- قضیه اش مفصله می گم براتون کاری باهاتون ندارن دیگه نرید اونجا.
من و سامیار متعجب بهش نگاه کردیم و زل زدیم بهش که گفت:
- باشه می گم بابا جان چرا اینطور نگاهم می کنید؟
سامیار گفت:
- شما می دونستی سرهنگ و اینجا رو گرفتی؟
سرهنگ سر تکون داد و گفت:
- اره امن ترین جاست اون خانواده هم کاری به شما ندارن .
خانواده؟
سامیار فکر منو به زبون اورد:
- خانواده؟
روی مبل ها نشستیم و یکی از بادیگارد ها دوتا لیوان اب قند داد بهمون و زود خوردیم.
همه دور هم روی مبل ها نشستیم و سرهنگ گفت:
- اینجا قبلا اینطور نبوده! یعنی این ویلا که الان توش هستیم حیاط بوده و اون خونه هایی که دید قبلا نمای قشنگی داشت و خونه یه خان بود مال زمان قدیم و خان ها اون موقعه ثروت زیادی داشتن خان روستا خیلی دختر باز بوده و به زور دختر های روستا رو مجبور می کرد زن ش باشن! اه و نفرین مردم روستا به دامن ش افتاده بود زن ش که خیلی قشنگ بود حتا قشنگ تر از کل دخترای روستا وقتی رفتار خان رو می بینه نمی تونسته حرفی بزنه قدیم اون موقعه زن جایگاهی نداشت که یکی می شه عین خود خان و با مردای عمارت خان بوده! اون بچه هایی که دید بچه هایی هستن از رابطه های خان با دخترای روستا به جا مونده پسر بزرگ ش که کپی خوده خان بوده20 سالش بوده پسر بعدی17 اونم همین طور دختر بعدی15 که اون چون توی عمارت خان بزرگ شد کپی همونا شد و پسر بعدی که 10 سالش بوده یه روز توی کوهسار کنار یه چشمه اب به یه دختر کوچیک تعرض می کنه! میرزا حسن شکار وقتی می بینه کوچیک ترین عضو اون خاندان کثیف چه بلایی سر تک دختر 9 ساله اش اورد حق و بر خوردش تمام دید و پیش تمام مردم روستا رفت اونا هم عذاب می کشیدن خان هر بار دست می زاشت روی ناموس شون و حسن شکار چون اون مدقعه عدلی نبوده و دادگاهی وجود نداشته و خان و خانزاده زور گو بود خودش دست به کار میشه و همه اون خانواده رو می کشه!
و این ویلا رو می ده می سازن خودش اول به مردم روستا می رسید اما غم دخترک ش که به خاطر تجاوز مرده بود جون شو گرفت و مرد بعد از اون مردم روستا تک تک رفتن اون خانواده ای که دیدید می گن از رحمت خدا محروم ان و سال هاست توی دیواره های این عمارت حبس شدن و از کنار اون اتاقک های نحس نمی تونن جلو تر بیان دیده می شن اما اسیبی نمی تونن بزنن!