eitaa logo
{🇮🇷 عاشقان شهادت 🇮🇷}
111 دنبال‌کننده
3.5هزار عکس
4.1هزار ویدیو
18 فایل
{♥️بسم رب الشهدا♥️} شروعمون = 1403/12/9 پایان = ان شالله شهادت🤍 هفت تا دوست صمیمی و شیطون...😁 کپی؟! حلال ولی شرط داره... ۱ صلوات برای ظهور امام زمان و دعای شهادت برای ادمینا 🌱 چنل ناشناسمون : https://eitaa.com/nashenas_asheghan
مشاهده در ایتا
دانلود
یاعلی ! چه خطای سر زد از من ، که روی گردانده ای تو . . نه نگاهی،نه خیالی،و نه خوابی . .💔
7.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جانم به علی🤍 جانم به نجف🤌🏻 قربان علی❤️‍🔥 قربان نجف:)
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
همانا روز غدیر،در آسمان مشهور تر از زمین است:)🤍
8.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تیزهوشی علی سایبری و رمزگشایی از پیام‌های کدگذاری شده توسط جاسوس ادوارد دنزل
👻👻😬👻😬😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻 👻😬👻😬 👻😬👻 👻😬 👻 ࢪمآن⇩ 👋👀بچھ‌مثبٺ👀👋 سرهنگ خندید و سامیار درحالی که با دستاش دل شو چنگ می زد رفت تو ویلا. ما هم پشت سرش رفتیم گوشه ترین مبل سالن دراز کشید و چشاشو بست. بالای سرش وایسادم که چشاشو باز کرد و گفتم: - خیلی حالت بده؟ سری تکون داد که گفتم: - الان خوبت می کنم وایسا. توی اشپزخونه رفتم و یکم ابلیمو و نمک قاطی کردم براش اوردم نگاهی بهش انداخت و گفت: - این چیه؟ابلیمو؟ سر تکون دادم و گفتم: - اره با نمک بخور الان خوب می شی. صورت ش جمع شد و گفت: - این چه دردی از من دو.. تا داشت حرف می زد و دهن ش وا بود ریختمش تو حلق ش که مستقیم رفت پایین و سریع نیم خیز شد و گفت: - اخ گلوم سوخت چیکار می کنی! شونه ای بالا انداختم و گفتم: - اخه هی ناز می کنی هی زر می زنی خوب بخور دیگه حتما یه چیزی می دونم. یه شکلات از شرینی روی میز گرفتم سمت ش که زود خورد. دراز کشید و منم روی مبل کنارش خودمو جا کردم و زل زدم بهش. با چشای بسته گفت: - چی نوشته رو پیشونی من که اینطور زل زدی بهم؟ با شیطنت گفتم: - نوشته زیباترین دختر جهان سارینا رادمهر. خنده ای کرد و گفت: - ننوشته جذاب ترین پسر جهان کیه؟ با مکث گفتم: - اوومم چرا نوشته با رتبه اول سارینا رادمهر. چشاشو باز کرد و ابرویی بالا انداخت و گفت: - مگه پسری؟ نیش مو وا کردم و گفتم: - نه ولی اگر بودم زیبا ترین پسر جهان خودم می شدم دیگه. اول متعجب نگاهم کرد و بعد لب ش به خنده باز شد. باز ما تنها شدیم باز باهم جور شدیم چه خوشکل می خندید خدا عاشق خنده هاشم.
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻 👻😬👻😬 👻😬👻 👻😬 👻 ࢪمآن⇩ 👋👀بچھ‌مثبٺ👀👋 سامیار گفت: - راست راستکی ابلیمو خوبم کرد ها . سری تکون دادم و گفتم: - حق منو خوردن و گرنه الان باید متخصص روده و طحال بودم. با خنده گفت: - اره هر کی میومد مطب ت براش ابلیمو نمک تجویز می کردی. چشمکی زدم و سر تکون دادم. خیلی زود جا پهن کردیم همگی. ویلا یه اتاق بیشتر نداشت که شد مال من و سامیار. چون اقا روی حمام حساس بود و نمی خواست از حمام توی سالن استفاده کنه و چون فقط مال من و خودش بود این اتاق و رفت و امد به حمام کمتر این حمام و انتخاب کرد. خودش با عمو و مامان و بابا حرف زد و اصلا بابا و مامان چیزی راجب موضوع ازم نپرسیدن فقط هر روز مامان زنگ می زد و گریه می کرد می گفت دلتنگه! اما اینجا خیلی خوش می گذشت. از کله صبح با سامیار می یوفتادیم به جون هم مبارزه و مبارزه تا شب! باز همه طبق ساعت مشخصی تمرین داشتن این ده نفری که اینجا بودن و محافظ شخصی ما بودن و از اون پلیس های زبر دست بودن اما من و سامیار عاشق دعوا بودیم و از خود صبح تا خود شب می یوفتادیم به جون هم و می زدیم و می خوردیم. تا حدی که سر ناهار و شام خوردن هم همو می زدیم در این حد! بیرون که نمی تونستیم بریم حتا نمی دونستم کجا ایم! فقط یه ویلا توی جنگل اینم از اونجا فهمیدم که سامیار بلندم کرد از روی دیوار ها اطراف و دید زدم و فقط جنگل بود. شاید اومدیم امازون. فکر کنم هر چی کتک بود تو بچگی که سامیار نمی تونست منو بزنه و من گریه می کردم و بقیه دعواش می کردن و بهم می گفت لوس رو اینجا سرم خالی کرد! منم وقتی کم میاوردم با دسته طی بیل چوب چماق هر چی که توی این ویلا بود می زدمش!والا زورش به بچه رسیده. داشتم ناهار می خوردم و مهدی منتظر بود بخورم بریم دعوا. لباس های رزمی مونم پوشیده بودیم سرهنگ نگاهی بهمون کرد و گفت: - یکم استراحت کنید باز می خواید مثل خروس جنگی بیفتید به جون هم؟من نمی دونم مگه شما چقدر عنرژی دارید؟ همین که رفت من و سامیار خبیثانه به هم نگاه کردیم. با چشای ریزه شده نگاهش کردم و گفتم: - اره وسط ناهار خوردن بزنی منو خری گفته باشم. پوفی کشید و باشه ای گفت. خوردم و بلند شدم برگشتم برم اب بخورم که تو سری خوردم برگشتم ببینم باز چشه یه زیرپایی زدم و افتادم زمین. ایییی گفتم و بهش خیره شدم که گفت: - چته از صبح کتک نزدمت روزم بر وقف مرادم نچرخیده تازه گفتی توی ناهار خوردن نزنمت الان که خوردی تمام!این کتک ها برات خوبه قوی ت می کنه صدفعه بهت گفتم همیشه حواست به پشت سرت باشه. دندون قرچه ای کردم و عین پلنگ زخمی غرش کردم افتادم دنبال ش که غش کرد از خنده و پهن شد کف اشپزخونه. متعجب نگاهش کردم که گفت: - می خوای بزنی بزن چرا صدای گرگ در میاری؟ متفکر گفتم: - نه صدا ببر بود چون صداشو بلد نبودم صدا گرگ در اوردم. دوباره پهن شد کف اشپزخونه منم نامردی نکردم و چهار تا لگد محکم نثارش کردم که فکر کنم یه دور جناب ازراعیل رو زیارت کرد بعد هم فرار کردم. لامصب بدن ش از اهن بود افتاده بود دنبالم و با جیغ جیغ تا ته عمارت دویدم انقدر بزرگ بود هیچ وقت تا تهش نرفته بودیم و حالا رسیده بودم تا ته عمارت اما رسیدیم به یه خونه های کاهگلی که به طور در همی کنار هم تک تک ساخته شده بودن داخل شون تاریک بود و درشون چوبی قیژ قیژ می کرد کلی خرده پارچه هم بهش اویزون بود. ترسیده عقب رفتم و از بازوی سامیار که داشت اطراف و نگاه می کرد اویزون شدم. انگار خونه جن می موند انقدر ترسناک بود. سامیار گفت: - چته ترسیدی؟ لب زدم: - مگه تو نترسیدی؟ نه ای گفت. سمت اتاقک ها رفت که گفتم: - کجا به سلامتی؟ وایسا بیینم به خدا اینا جن داره. نگاه چپی بهم انداخت و گفت: - خرافاته اینا بابا بیا بریم یه نگاهی بندازیم. ترسیده نگاهش کردم و گفتم: - بیا بریم دعوامون رو بکنیم الان وقت تمام می شه می خوای بری پشت سیستم. نه ای گفت و سمت اتاق ها رفت. و رفت داخل یکی ش. هوا باز ابری و سیاه بود و اطراف و ترسناک تر کرده بود. قلبم داشت توی دهن ام می زد و هی با ترس اطراف و نگاه می کردم. که سامیار از اتاق بیرون اومد و با قدم های اروم سمتم می یومد وگفت: - هیچی نبود بابا یه مشت اشغال وای.. اما من نگاهم به پشت سرش بود اون موجود بلندی که موهاش تا روی زمین کشیده شده بود و کامل سیاه بود با دو تا چشم درشت سفید خالص و به در همون اتاق که سامیار ازش بیرون اومده بود تکیه داد و نگاهش به من بود.
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻 👻😬👻😬 👻😬👻 👻😬 👻 ࢪمآن⇩ 👋👀بچھ‌مثبٺ👀👋 سرهنگ نفس شو فوت کرد و گفت: - شما رفتین ته عمارت اره؟ متعجب سری تکون دادیم و سرهنگ گفت: - قضیه اش مفصله می گم براتون کاری باهاتون ندارن دیگه نرید اونجا. من و سامیار متعجب بهش نگاه کردیم و زل زدیم بهش که گفت: - باشه می گم بابا جان چرا اینطور نگاهم می کنید؟ سامیار گفت: - شما می دونستی سرهنگ و اینجا رو گرفتی؟ سرهنگ سر تکون داد و گفت: - اره امن ترین جاست اون خانواده هم کاری به شما ندارن . خانواده؟ سامیار فکر منو به زبون اورد: - خانواده؟ روی مبل ها نشستیم و یکی از بادیگارد ها دوتا لیوان اب قند داد بهمون و زود خوردیم. همه دور هم روی مبل ها نشستیم و سرهنگ گفت: - اینجا قبلا اینطور نبوده! یعنی این ویلا که الان توش هستیم حیاط بوده و اون خونه هایی که دید قبلا نمای قشنگی داشت و خونه یه خان بود مال زمان قدیم و خان ها اون موقعه ثروت زیادی داشتن خان روستا خیلی دختر باز بوده و به زور دختر های روستا رو مجبور می کرد زن ش باشن! اه و نفرین مردم روستا به دامن ش افتاده بود زن ش که خیلی قشنگ بود حتا قشنگ تر از کل دخترای روستا وقتی رفتار خان رو می بینه نمی تونسته حرفی بزنه قدیم اون موقعه زن جایگاهی نداشت که یکی می شه عین خود خان و با مردای عمارت خان بوده! اون بچه هایی که دید بچه هایی هستن از رابطه های خان با دخترای روستا به جا مونده پسر بزرگ ش که کپی خوده خان بوده20 سالش بوده پسر بعدی17 اونم همین ‌طور دختر بعدی15 که اون چون توی عمارت خان بزرگ شد کپی همونا شد و پسر بعدی که 10 سالش بوده یه روز توی کوهسار کنار یه چشمه اب به یه دختر کوچیک تعرض می کنه! میرزا حسن شکار وقتی می بینه کوچیک ترین عضو اون خاندان کثیف چه بلایی سر تک دختر 9 ساله اش اورد حق و بر خوردش تمام دید و پیش تمام مردم روستا رفت اونا هم عذاب می کشیدن خان هر بار دست می زاشت روی ناموس شون و حسن شکار چون اون مدقعه عدلی نبوده و دادگاهی وجود نداشته و خان و خانزاده زور گو بود خودش دست به کار میشه و همه اون خانواده رو می کشه! و این ویلا رو می ده می سازن خودش اول به مردم روستا می رسید اما غم دخترک ش که به خاطر تجاوز مرده بود جون شو گرفت و مرد بعد از اون مردم روستا تک تک رفتن اون خانواده ای که دیدید می گن از رحمت خدا محروم ان و سال هاست توی دیواره های این عمارت حبس شدن و از کنار اون اتاقک های نحس نمی تونن جلو تر بیان دیده می شن اما اسیبی نمی تونن بزنن!
👻👻😬👻😬😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻 👻😬👻😬 👻😬👻 👻😬 👻 ࢪمآن⇩ 👋👀بچھ‌مثبٺ👀👋 من و سامیار نفس مونو فوت کردیم و سرهنگ گفت: - سامیار رد جدید زدن از کیارش برو بیین. سامیار نگاهی بهم انداخت و پاشد رفت لب تاب شو برداشت. منم دوتا ساندویچ گرفتم برا دوتامون جفت ش نشستم دادم بهش که گفت: - خوشم میاد خوب می دونی کی گرسنمه. و گازی زد و گفتم: - نکنه کیارش منو پیدا کنه؟ اخمی کرد و گفت: - نه . گوشی سامیار زنگ خورد دید مامانه گرفت سمتم. اشاره کرد بزنم روی بلند گو و زدم: - سلام مامانی جووووونم. مامان با لحن غمگین همیشه گفت: - سلام دردونه دورت بگردم من دلم تنگ شده برات کجایی خوبی؟ با خنده گفتم: - عالی عشقم خیلی خوبم. مامان گفت: - گوشی رو بده به سامیار. متعجب گفتم: - بگو مامان می شنوه. با لحن ملتمسی گفت: - سامیار جان فردا تولد ساریناست لطفا یه فردا رو بیارش می خوام براش تولد بگیرم بعد برین من دیگه نمی تونم تحمل کنم اگر نیاریدش هر طور شده خودم میام. سامیار نگاهی بهم انداخت و در کمال تعجبم قبول کرد: - سلام زن عمو باشه میارمش فردا. مامان ذوق داد زد: - وای دورت بگردم منتظرم خوب خوب من مزاحم نشم خدانگهدار. نزاشت چیزی بگم از شوق قطع کرد. به سامیار نگاه کردم و گفتم: - اگه لو بریم چی؟ سری تکون داد و گفت: - مراقبم نترس. تا اینو می گفت خیالم راحت می شد و کلا انگار کوه پشتم بود. از وقتی اومده بودیم اینجا 3 ماهی می شد و خیلی بهش وابسته شده بودم دعوا نمی کردیم اصلا باهام بداخلاقی و تندی نمی کرد بلکه خیلی مهربون شده بود . وقتی یه چیزی می گفت بهش گوش می دم و اصلا جر و بحث نمی کردیم حسابی با هم اخت شده بودیم. به سامیار نگاه کردم که داشت توی سیستم یه چیزایی رو وارد می کرد حتما گزارش بود منم بهش تکیه داده بودم و لقمه امو می خوردم. با خنده گفت: - راحته جات؟ مظلوم اهومی گفتم که گفت: - یه ساعت دیگه راه می یوفتیم برو اماده شو لباس خوب بپوش نری عجق وجق بپوشی ها. با خنده ادا شو در اوردم و گفتم: - اها چادر چی چادر نمی خوای بزنم؟ اوووو کرد و گفت: - اره خیلی خوب می شه. چپ چپ نگاهش کردم و توی اتاق رفتم. لباس هام که همه تو اتاق ترکیده بود به خاطر بمب لباس که چی بگم همه چیم! بابا هم گفت خونه رو داده باسازی کردن توی این سه ماه. اماده شدم و یه ارایش خفن هم کردم که سامیار اومد تو اتاق نگاهی بهم انداخت و گفت: - خوبه اماده ای بریم؟ سر تکون دادم که سمت کمد رفت و اصلحه اشو برداشت زیر کت ش جاساز کرد نگاه نگران مو که دید گفت: - نترس چته واسه اطمینانه این همه باهات کار کردم الان یه مبارز حرفه ای ترس نداره که کار با اصلحه هم که کار کردیم یاد گرفتی چیزی نیست. و اون یکی اصلحه رو گرفت سمتم و گفت: - خواستی بزنی بلدی که اماده اش می کنی بعد می زنی. سری تکون دادم و گرفتم یه چیزی بود مشکی دور مچ پام بسته می شد و اصلحه اونجا قرار می گرفت و شلوارم می یومد روش و به همین خاطر مجبور بودم شلوار دم پا بپوشم معلوم نباشه. بیرون اومدیم و با تک تک بچه ها خداحافظ ی کردیم حالا انگار چقدر زمان می بره! کلا یه روز بریم بیایم. انگار به اینجا عادت کرده بودم مخصوصا که با سامیار اینجا بودم و عاشقش شده بودم هم اینجا هم بودن با سامیار . پیشش خیلی بهم خوش می گذاشت. به موتورم نگاهی انداختم که گوشه حیاط پارک بود کلی هر روز باهاش دور می زدیم و حرفه ای شده بودم الحق که سامیار عالی رانندگی می کرد. کلا همه فن حریف بود یه پلیس قادر. سوار شاسی کوتاه مشکی شدیم و حرکت کرد. سریع توی جاده افتاد و با سرعت حرکت کرد خواستم شیشه رو بیارم پایین که گفت: - نه خطر داره سارینا. باشه ای گفتم . نگاهی به ساعت ش کرد و گفت: - تقریبا ساعت8 می رسیم تهران می ریم لباس بخری می خوای بری ارایشگاه؟ سر تکون دادم که گفت: - خیله خوب می برمت ارایشگاه یه ساعت بعد میام دنبالت بیرون نمی ری ها باید حواسمون جمع باشه هر جا هم نیاز بود از اصلحه استفاده می کنی ترسو نباشی ها سارینایی که من می شناسم اصلا ترسو نیست! نیشم وا شد و سر تکون دادم. خابالود به سامیار که با دقت رانندگی می کرد نگاه کردم و گفتم: - می گم سامیار من خیلی خوابم میاد. نگاهی بهم انداخت و بعد به جلو نگاه کرد و گفت: - بخواب دو ساعت دیگه راه داریم. سری تکون دادم و خدا خواسته چشامو بستم . با تکون های سامیار چشم باز کردم و بهش خیره شدم خابالود نگاهش کردم که گفت: - نچ ویندوز کامپیوتر بود تاحالا بالا اومده بود پاشو رسیدیم. سری تکون دادم و پیاده شدم ولی خونه نبود پاساژ بود.
👻👻😬👻😬😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻 👻😬👻😬 👻😬👻 👻😬 👻 ࢪمآن⇩ 👋👀بچھ‌مثبٺ👀👋 اها اومده بودیم لباس بخریم. سامیار دستمو گرفت و یه نگاه کلی به اطراف انداخت و منم همین طور. حس زیاد خوبی نداشتم حس می کردم کیارش همین اطرافه و زل زده بهم. به سامیار نزدیک تر شدم و دست شو محکم تر گرفتم و بهش نگاه کردم سری برام تکون داد یعنی کسی نیست! وارد پاساژ شدیم و سامیار طبقه دوم وارد یه بوتیک شد. همون بوتیکی بود که واسه اون مهمونی کذایی اومده بودم لباس خریدم با سامیار دعوا کرده بودم . نه به اون موقعه به خون هم تشنه بودیم و نه به حالا . ده پونزده تا پسر دور هم نشسته بودن و صبحونه می خوردن. سامیار دستمو وا کرد و با همه تک تک دست داد. نگاهی بهشون انداختم و سلام کردم. صاحب بوتیک شناخت و اون چندتایی که اون روز اینجا بودن. فکر کنم همه رفیق هاش بودن. سامیار گفت: - سارینا انتخاب کن بپوش. سری تکون دادم و به اطراف نگاهی انداختم. لباس ها رو تک تک از نظر گذروندم و به یه لباس رسیدم با رنگ بنفش! خیلی ناز بود استین هاش تا نصف دست بود و بعد کشیده می شد تا روی زمین و تا کمرم بنفش پررنگ بود و برق می زد بقیه اش تور بود و خیلی پف و دنباله دار بود. سامیار و صدا زدم و به اون لباس اشاره کردم. سری تکون دادن و گفت: - فرید داداش قربون دستت اون لباس و بیار. فرید اورد و داد دستم. گرفتم و توی پرو رفتم پوشیدمش و بیرون اومدم جلوی اینه وایسادم. حسابی خوشکلم کرده بود و یه تاج کم داشتم. نگاه بقیه به خوبی روم حس می شد سامیار گفت: - خوبه دوسش داری؟ همه از توجه سامیار به من تعجب کردن واقعا دفعه قبل اونقدر دعوایی و الان مهربون. سری تکون دادم و گفتم: - می خوام موهامو صاف کنم بندازم پشت م یه تاج بزارم با تور که پشت سرم باشه! سامیار گفت: - ولی مهم تر از اونا باید یه جفت کفش پاشنه بلند بخری چون قدت کوتاست مثلا انگار تولد 14 سالگیته نه 16. تابی خوردم و گفتم: - دختر هر چی کوتاه تر بغلی تر و دل ربا تر اون پسره که باید دراز باشه . بقیه خنده ای کردن. لباس و عوض کردم و سامیار خودش حساب کرد منم پرو پرو وایسادم نگاهش کردم. بعله می گه وقتی با یه مرد میای خرید نباید دست تو جیبت کنی! بعد خداحافظ ی با سامیار بیرون اومدیم و اولین زیورالات فروشی تاج ی که تو ذهن ام بود و پیدا کردم با الماس های بنفش. بعد هم منو رسوند ارایشگاه. چون صبح بود کارم زود راه افتاد و نیم ساعته اماده بودم. با عروس هیچ فرقی نداشتم! با ذوق مدام به خودم نگاه می کردم و همش تصورم این بود سامیار چی می گه! خوشش میاد یا نه. تک زد یعنی دم دره. بیرون اومدم و سوار ماشین شدم با دیدنم ابرویی بالا انداخت و سر تکون داد ولی چیزی نگفت. یعنی بد شدم؟ رو به سامیار گفتم: - بد شدم؟ نه ای زمزمه کرد. همین؟ بهش نگاه کردم پیراهن بنفش و کت و شلوار مشکی خیلی ناز شده بود . ریموت و زد و ماشین و پارک کرد. همه اینجان و خبر ندارن من الان اومدم اونم با این سر و وعض! با ذوق پیاده شدم و با سامیار دم در وایسادیم بعد 3 ماه می خواستم ببینمشون منی که هر روز اینجا پلاس بودم. درو یهویی با کردیم و با سر و صدا داخل رفتیم. همه سریع اومدن توی سالن با دیدن مون مبهوت موندن. امیر سوت بلندی زد و گفت: - ملکهههه جون اومده همه تعظیم کنیم. خندیدم و جلو اومد بغلم کرد و گونه امو بوسید و گفت: - دلم برات تنگ شده بود شیطون بلا. با ذوق گفتم: - منم همین طور. مامان زد زیر گریه که وارفته نگاهش کردم. محکم بغلم کرد و نمی زاشت از بغل ش بیام بیرون و مدام قربون صدقه ام می رفت. تک بچه که باشی همینه! لاغر شده بود یکم و معلومه زیادی غصه می خوره برعکس من که تپل تر شده بودم اونم همش به خاطر بودن با سامیار بود. تک تک بغل همه رفتم و فیلم سینمایی هندی بود برای خودش بس که گریه کردن. سامیار هم با همه دست دادن و دوتامون جفت هم نشستیم یه طوری بودیم احساس غریبگی می کردیم نگاه دوتامون. بقیه با لبخند نگاهمون می کردن. امیر چشمکی بهم زد که معنی شو نفهمیدم. تا شب کلی مهمون قرار بود بیاد و خوشحال بودم فاطی و زهرا هم می خوان بیان. سامیار می خواست با پسرا بره بیرون والیبال بازی کنن که گفتم: - منم میام منم میام. سامیار گفت: - برو عوض کن بیا. همه تعجب کردن فکر می کردن باز الان بهم گیر می ده و می گه نیا. تاج و تور و لباس مو عوض کردم و یه هودی و شلوار دم پا پوشیدم.