eitaa logo
🇮🇷 عاشقان شهادت 🇮🇷
113 دنبال‌کننده
3.6هزار عکس
4.3هزار ویدیو
18 فایل
{♥️بسم رب الشهدا♥️} شروعمون = 1403/12/9 پایان = ان شالله شهادت🤍 هفت تا دوست صمیمی و هیئتی..😁 کپی؟! حلال ولی شرط داره... ۱ صلوات برای ظهور امام زمان و دعای شهادت برای ادمینا 🌱
مشاهده در ایتا
دانلود
ناشناس... کویر لوتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ😂
نقاشی خدا روزت مبارک باشه ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
خانم جان جان جانان روزت مبارک❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
هدایت شده از فاطمه طاهری
🎀 روز دختر مبارک بچه‌های نازنین! 🌸 امروز یه روز خاصه، چون هم روز میلاد حضرت معصومه (س) هستش و هم روز دختر! حضرت معصومه (س) یه بانوی پاک، دانا و مهربون بود که همیشه کنار امام زمانش ایستاد، از دین دفاع کرد و با اینکه جوون بود، خیلی باهوش و باایمان بود. 📚💖 دخترای گل ایران ! شما هم می‌تونید مثل حضرت معصومه (س) با مهربونی، تلاش و آموختن بدرخشید و برای دنیا مفید باشید. 🌟 هر بار که راست می‌گید، کمک می‌کنید، درس می‌خونید یا لبخند می‌زنید، دارید مثل یه دختر قوی و باارزش رفتار می‌کنید. 😊🎈 پس روزتون مبارک! برای همه‌ی دخترای باارزش و نازنینمون آرزوی شادی، موفقیت و دل خوش دارم😍 خودتون رو دست‌کم نگیرین، شما خیلی خیلی قوی و خاص هستین! 🎀🌷✨
شبتون به زیبایی حرم حضرت رقیه❤️
شما هم دوست دارید
دوستان عزیز وقت همگی بخیر قراره رمان بگذارم اونم چه رمانی...😃😉
🤍رمان ِ با من بمان 🤍 - به قلم ِ: محمد313 - 💙 147 قسمت 💙 ژانر: عاشقانه‌، ازدواج اجباری‌، احساسی، غمگین،مذهبی خلاصه: روایت دختری که پدرش معتادش به خاطر پول اونو میفروشه و پسری که به خاطر آبروش مجبور میشه باهاش ازدواج کنه ولی... - عاشقان شهادت-
...بسم الله الرحمن الرحیم.... بمان 🤍 نوای نوحه زیبای نوحه حاج محمود کریمی در اطراف ایستگاه صلواتی پیچیده بود شال سبزش را دور گردنش انداخت سینی چایی را برداشت و روی میز گذاشت با خالی شدن سینی لبخندی زد و گفت:محسن،سینی بعدی! محسن شیر سماور را باز کرد و گفت:سید جان از کارتن بسته ی قند رو میاری کارتن را باز کرد و بسته ی قند را ک نسبتا سنگین بود روی میز گذاشت  در حالی که قندان هارا پر میکرد روبه او گفت:کمیل جان..چه خبری از پسرخالت ؟ -فعلا که سربه راه تر شده -خداروشکر،اخرین سینیه سینی را از دست محسن گرفت و گفت:امشب خودم جارو میزنم اینجارو                             *** موتور را مقابل ساختمان یک طبقه ای متوقف کرد و پیاده شد با دیدن در حیاط ک باز بود از فرصت استفاده کرد و موتورش را داخل برد در حیاط را بست ک مادرش روی دالان ایستاد و گفت:ماشینت کو؟ -منصور ازم قرض گرفت و جاش موتورشو داد بهم مادرش با حرص از پله ها پایین امد:بیین کمیل درست دستمون به دهنمون میرسه ولی منصور ک رانندگیش افتضاحه...من نمیدونم این پسرخالت چی داره ک اینقدر هواشو داری..نه به اون ک صبح تا شب تو خیابونا وله نه به تو کمیل تکانی به لباس هایش داد وگفت:پشت سرش بد نگو میخواست نامزدشو ببره بیرون من دارم سعی میکنم سر به راهش کنم اگه ماشینمو بهش نمیدادم از دستم دلخور میشد و ب حرفام گوش نمیداد -اخه اون دوتا ک بهم محرم نیستن هنوز! -گفت مادر دختره هم هست -از کجا میدونی راست گفته -اگه بخوام تغییرش بدم باید بهش اعتماد داشته باشم سعی داره عوض بشه...بعد محرم ک عقد کنه خیلی بهتر از حالا میشه..زن ک بگیره ایمانش قوی میشه -تو ک لالایی بلدی چرا خوابت نمیبره..خودت چرا زن نمیگیری کمیل با خنده گفت:هرکی یه راهی داره دیگه در همین حین گوشی اش زنگ خورد با دیدن اسم منصور نگاهی به مادرش انداخت نمیخواست حساسیت اورا زیادتر کند رو به مادرش گفت:تو برو داخل سرده منم میام مادرش ک حدس زده بود کمیل قصد دارد بدون حضور او با تلفنش حرف بزند گفت:زود بیا شام یخ کرد با رفتنش کمیل تلفن را جواب داد و گفت:سلام صدای سراسیمه  مردی داخل گوشی پیچید:اقا کمیل؟ مشکوکانه گفت:بله خودم هستم؟ -حال پسرخالتون بد شده -الان کجاست؟چیشده؟ -ادرسو واست میفرستم بیا ببرش خودش گفت به کمیل زنگ بزنین کمیل زیر لب گفت:یا حضرت عباس...باز چه گندی زدی منصور مقابل ساختمان بلند و شیکی توقف کرد زنگ در را فشرد ک زن جوانی گفت:کیه؟ -دنبال منصور اومدم گفتن حالش بد شده -بیا بالا...