eitaa logo
{🇮🇷 عاشقان شهادت 🇮🇷}
110 دنبال‌کننده
3.5هزار عکس
4.1هزار ویدیو
18 فایل
{♥️بسم رب الشهدا♥️} شروعمون = 1403/12/9 پایان = ان شالله شهادت🤍 هفت تا دوست صمیمی و شیطون...😁 کپی؟! حلال ولی شرط داره... ۱ صلوات برای ظهور امام زمان و دعای شهادت برای ادمینا 🌱 چنل ناشناسمون : https://eitaa.com/nashenas_asheghan
مشاهده در ایتا
دانلود
تراپی؟ نه ممنون 🌱 امام حسین هنوز هست☘
13.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چرا از این فیلما تو سینمای ایران نمی سازن😂😂😂
7.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من از روز تولدم نوکرتم🤌🏻 حیدر🌱 از وقتی عاشقت شدم نوکرتم:) حیدر🕊
849.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ولادت باسعادت ابن‌الرضا(ع)، حضرت امام علی النقی الهادی(علیه‌السلام) تبریک و تهنیت باد..🤍
851.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
و رستگاری من در گروی حُبِّ علی است:)🌱🤍
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو که آخر گره رو وا می‌کنی ، امام رضا 🥺💛 . . |
و سلام بر او که می گفت: «اگر تمام علمای جهان یک طرف باشند و مقام معظم رهبری یک طرف، مطمئناً من طرفِ آیت اللّٰه خامنه ای میروم»
👻👻😬👻😬😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻 👻😬👻😬 👻😬👻 👻😬 👻 ࢪمآن⇩ 👋👀بچھ‌مثبٺ👀👋 خدا با من کاری نداشته باشید. همزمان همه اشون برگشتن سمت ام. یهو رنگ شون از مشکی تغیر کرد و چهره های واقعی شون به نمایش در اومد و می تونستم هر کدوم و ببینم. همون هایی بودن که سرهنگ گفته بود. مرده یعنی خان گفت: - ما از اون زمان که کشته شدیم منتظر بودیم به یک نفر کمک کنیم تا از این حالت معلق بودن بین زمین و اسمون در بیایم ممنون که تو اومدی ما خیلی وقته منتظرت بودیم حالا می تونیم بریم اون دنیا و راجب مون تصمیم گرفته بشه! برو دختر. اب دهنمو قورت دادم و همه چی مثل فیلم می موند یه فیلم خیالی ترسناک. سری تکون دادم و اروم اروم سمت عمارت رفتم در عمارت باز شده بود و یه ماشین داشت وارد می شد و بقیه اشون توی حیاط مونده بودن تا ببین چیکار کنن. اروم سوار موتورم شدم و با بسم الله که سامیار همیشه می گفت روشن کردم و فقط گاز دادم و با سرعت از در خارج شدم که صدای تیر بلند شد کامل روی موتور خم شده بودم و یکم مونده بود به جاده برسم که صدای تیر اومد اومد و پهلوم سوخت. انقدر درد ش شدید بود که کنترل موتور از دستم خارج شد و با شدت پرت شدم روی زمین و موتور چند غلط خورد افتاد و روی زمین با شدت پرت شدم و چند ملق خوردم و به صورت افتادم. احساس کردم جون از دست و پام رفته و نفس های اخرمه. تمام تنم درد می کرد و انقدر دردش شدید بود که نتونستم چشامو باز نگه دارم. # سامیار باورم نمی شد یکه خورده باشم! با دو حلیه اینکه ما گیر افتادیم سرهنگ و بقیه رو کشید بیرون و با حیله دوستام منو! خنده هاش پشت تلفن روی مخ ام بود. صدای ایمیل گوشیم اومد و سرهنگ و بقیه سریع سمتم اومدن. باز کردم یه فیلم بود پلی کردم سارینا رو نشون می داد که با موتور با سرعت داشت می رفت سمت جاده و صدای شلیک و خون از پهلوش زد بیرون و از روی موتور پرت شد روی اون سنگ ریزه و خار و خاک ها و چند ملق خورد و بیهوش بود. دوربین کم کم بهش نزدیک تر می شد و کیارش با پوزخند با پا برش گردوند و گفت: - نمی کشمش فعلا باهاش کار دارم البته زنده موندن ش به تو بستگی داره سرگرد جون باید کل مواد ها رو برگردونی. و فیلم قطع شد. بهت بده نگاهم به صفحه گوشی خشک شده بود. من چطور مواد ها رو برگردونم؟