eitaa logo
🇮🇷 عاشقان شهادت 🇮🇷
113 دنبال‌کننده
3.6هزار عکس
4.3هزار ویدیو
18 فایل
{♥️بسم رب الشهدا♥️} شروعمون = 1403/12/9 پایان = ان شالله شهادت🤍 هفت تا دوست صمیمی و هیئتی..😁 کپی؟! حلال ولی شرط داره... ۱ صلوات برای ظهور امام زمان و دعای شهادت برای ادمینا 🌱
مشاهده در ایتا
دانلود
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو چی استعداد داری...😂 کیا طرفدار حامیم هستند؟ دستا بالا🖐
شازده کوچولو پرسید:
چرخ گردون چه بخندد چه نخندد بخندد تو بخند😄❤️
بمان 🤍 دوباره به همان زندان تاریک منتقل شدند دقیقه های نفس گیر بی طاقتش کرده بود دو متهم دیگر به جمع انان اضافه شده بود نگاهش روی صورت سیاه و چنگ خورده مرد درشت هیکلی ک خوابیده بود و پر سروصدا خروپف میکرد ثابت ماند چشمانش را از روی استرس بهم فشرد و سعی کرد ارام باشد -خیلی خوب اقای معتمدی و خانوم جلالی نگاه هردو منتظر و پرامید سمت دهان سرگرد رفت -صاحب سوپرمارکتی هم شهادت داده ک شماروباهم چندبار تو اون محله دیده اون شبم ک از اون اتاق باهم دستگیر شدید طبق قانون راهی نمیمونه جز اینکه برای جلوگیری از فحشا و منکرات شمارو عقد هم کنیم اقا کمیل از شما بعیده با این سابقه ی درخشانتون -جناب سرگرد به امام زمان من بیگناهم به چشمان غمزده کمیل خیره شد شاید در اعماق وجودش اورا باور کرده بود که بیگناه است پسر سیدی ک از چهره اش پیدا بود اهل این جور خلافا نیست اما نمیتوانست به خاطر احساسات قلبی خودش قانون را نادیده بگیرد نقاب جدیت و خونسردی بر صورتش زد و گفت:چرا باید همه بر علیه شما شهادت بدن یعنی همه ی اونا با شما خصومت دارن؟ حتی اگه بیگناهی شمارو باور کنم قانون بمن این اجازه رو نمیده بدون هیچ شاهد و مدرکی بیگناهی شمارو تایید کنم این شهادت هایی ک برعلیهتون داده شده چی؟میتونم از خیرشون بگذرم؟ با شنیدن صحبت های اکبری کلافه سرش را میان دستانش گرفت طبق شهادت ان از خدا بیخبر ثابت شده بود ک انها قبلا با هم دوست بودند و ان شب هم به خواست خودشان در اتاق بودند ک توسط مامورین قبل از انکه کار از کار بگذرد دستگیر شدند! اخر چرا نمیتوانست باور کند ک چرا همه چیز برعلیه اوس او که با ان سوپرمارکتی و مرد معتاد و از همه مهم تر منصور!خصومتی نداشت چرا افراد ان مهمانی دیدن منصور را رد کردند چگونه ممکن بود منصور در رستوران باشد وقتی اورا در مهمانی دیده بود! گیج شده بود و نمیدانست باید چه کار کند با شنیدن صدای مادرش چشمانش را از شرم بست -فکر کردین شهر هرته پسر دسته گل من ک تو عمرش به یه دختر نگاه بدم نکرده عقد یه دختر خیابونی کنین مادرش وارد اتاق شد و با گریه سمت کمیل رفت و گفت:الهی مادر بمیره
بمان 🤍 کمیل خودش را در اغوش مادرش رها کرد و گفت:مامان بخدا من بیگناهم منصور منو کشوند اونجا ولی همه چیز برعلیه منه مطمئنا این شاهدارو هم منصور خریده -صددفعه بهت نگفتم با منصور نگرد ها؟ اخرشم زهر خودشو ریخت وقتی زنگ زدی گفتی چه بلایی سرت اومده داشتم دق میکردم نمیدونم کدوم نامردی به همسایه ها گفته تو محل پیچیده ک پسر حاج اقا معتمدی جانماز اب میکشه و تو پارتی گرفتنش با گریه ادامه داد:بچم نرگس جرئت نمیکنه از خونه پاشو بیرون بزاره پاهای کمیل سست شد و روی صندلی افتاد حرف مردم را کجای دلش بگذارد! عصبی رو به ازاده و پدرش گفت:اگه فکر کردین میتونین دخترتونو به پسر پاک من بندازین کور خوندین پسر من بیگناهه سرگرد اکبری گفت:خانوم اروم باشید! طبق شواهد  پسرتون و این دخترخانوم قبلا مراوده داشتند شهود شهادت دادند ک منصور اون شب مهمونی نبوده پس اقاپسر شما به خواست خودش اونجا تو اون اتاق با این دختر خانوم بوده -مگر نبردینشون پزشکی قانونی؟ کمیل صورتش از خجالت سرخ شد وبه زمین خیره شد:خدا لعنتت کنه منصور ازاده هم حالش دست کمی از او نداشت تمام وجودش ازنفرت پدرش پر شده بود فقط اوهم مانند کمیل یک سوال بزرگ داشت چرا؟ جوابش در یک کلمه خلاصه میشود:منصور سرگرد اکبری گفت:چرا خوشبختانه پاکی هردوشون ثابت شده ولی مامورین ما قبل اینکه دیر بشه دستگیرشون کردن مادرکمیل عصبانی گفت:این وصله ها به پسر من نمیچسبه اقا یعنی چی قبل اینکه دیر بشه! پسر من نوحه خون امام حسینه همه ی اهل محل رو سرش قسم میخورن الهی خیر نیبینی منصور ک پای پسرمو اینجا بازی کردی ابرو واسمون تو محل نذاشتی -اینجا کلانتریه خانوم! -کلانتریه  ک کلانتریه پسر دسته گل مردمو میخواید بدید دست این گرگا؟ پدر ازاده خمار وعصبانی گفت:دهنتو اب بکش خانوم پسرشما دخترمنو اخفال کرده و برده تو اون اتاق تا هدف شومشو عملی کنه حالا ک ابروی دخترمو  برده باید عقدش کنه مادرکمیل گفت:چی چی میگی اقا مگه کر بودی نشنیدی جناب سروان گفت پاکی پسرم تایید شده تو دختر خودتو جمع کن مهمونیا نره خودشو به پسرمردم بندازه خوبه والا میخواد دختر خودشو با چرندیادش قالب کنه سرگرد اکبری عصبی فریاد زد:ساکت شید با همتونم
بمان 🤍 گلویش خشک خشک شده بود اب دهانش را به سختی قورت داد عاقد با دفتر نسبتا بزرگی پشت صندلی نشست  و گفت:بشینید ازاده و کمیل نگاهی بهم انداختن ک کمیل اخم پررنگی کرد و پشت صندلی نشست مادرش همچنان گریه زاری راه انداخته بود ازاده  به پدرش نگاه کرد وگفت:هرگز نمیبخشمت ک با ابروی من بازی کردی هرگز نمیبخشمت میدونم ک تو با اون جواد خیر ندیده دست به یکی کردی ک به دروغ شهادت بده منو واین اقا باهم تو محله دیده پدرش گفت:دارم گندی ک زدی رو پاک میکنم عشق و کیفتونو کردین حالا باید مجازاتم بشید کمیل خون جلوی چشمانش را گرفت و سمت مرد معتاد رفت مشتی محکم تو صورتش خواباند ک خون از دماغ پدرازاده سرازیر شد مادرکمیل خاک به سرمی گفت ک سرباز ها انهارا از هم جدا کردند و روی صندلی نشاندند -جناب سرگرد من شکایت دارم بیینید جلو چشم شما دماغ منو شکست سرگرد سری از تاسف تکان داد و گفت:دودقیقه اروم بشینید تا همه چی تموم شه شما هم به خاطر دخترت بهتره سکوت کنی -فقط به خاطر دخترم بعدا پدرتو درمیارم ازاده پوزخندی زد و گفت:من دختر تو نیستم  با حسرت به کفش هایش نگاه کرد چه ارزو هایی ک برای خودش و همسراینده اش داشت حالا باید  بازیچه ی دست قانون شود و با دختری ک نه تا به حال اورا دیده نه علاقه ای به او دارد به اجبار ازدواج کند خطبه جاری شد ک با شنیدن مهریه دود از سرش بلند شد سرد و بیروح به انتهای سالن خیره شد تمام شد تمام ابرو و غیرتش زیر سوال رفت مادرش  سعی داشت اورا ارام کند دستش را گرفت :غصه نخور پسرم فوقش از اون محل میریم مهم خداست ک میدونه بیگناهی کاش میدانست درد پسرش حرف مردم نیست کاش میدانست غرور و جوانمردی اش زیر پاهای منصور خرد شده پدر ازاده رو به دخترش گفت:اخرش ک بد تموم نشد یه شوهر خوب گیرت اومد از سر ووضعش معلومه پولداره باهاش راه بیا به زندگیت برس پوزخندی زد و عصبانی گفت:تو با ابروی منو اون بیچاره بازی کردی به خاطر چی!!!! فقط کنجکاوم بدونم چی گیرت اومده کمیل بی آنکه به اطرافش نگاهی بیندازد بی سروصدا و ارام وارد حیاط کلانتری شد
3 پارت دیگه تقدیم نگاه زیباتون😁🤍
سلامی شهدایی به همه خب نظرتون راجب رمانه را تو ناشناس بگید. جایزه دارید...😅 پس بشتابید😎