eitaa logo
🇮🇷 عاشقان شهادت 🇮🇷
113 دنبال‌کننده
3.6هزار عکس
4.2هزار ویدیو
18 فایل
{♥️بسم رب الشهدا♥️} شروعمون = 1403/12/9 پایان = ان شالله شهادت🤍 هفت تا دوست صمیمی و شیطون...😁 کپی؟! حلال ولی شرط داره... ۱ صلوات برای ظهور امام زمان و دعای شهادت برای ادمینا 🌱
مشاهده در ایتا
دانلود
👻👻😬👻😬😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻 👻😬👻😬 👻😬👻 👻😬 👻 ࢪمآن⇩ 👋👀بچھ‌مثبٺ👀👋 متعجب شدم!انگار نیم رخ کیارش بود . نکنه خیالاتی شدم؟ کسی زد رو شونه ام برگشتم فاطمه بود. دوباره برگشتم نگاه کردم نبود کسی و زهرا تنها بود. هووف خدا. زهرا اومد سمتم و گفت: - بریم رژ بزنیم؟ لوازم اوردم. سری تکون دادم و گفتم: - بریم منم می خوام برم وسط. توی روشویی رفتیم و جلوی اینه موندیم . زهرا گوشیش زنگ و یه نگاه به فاطمه کرد و گفت: - یه دقیقه بیا. و بردش بیرون . وا یعنی من غریبه ام؟ شونه ای بالا انداختم که حس کردم صدای در اورد برگشتم یه زود رفت توی دستشویی. کیارش در دستشویی بود و کمین کرده بود باران را بدزد! اما مانده بود بین تمام این جمعیت چگونه او را بیرون ببرد؟ نقشه ای به ذهن ش خورد و تا امد در را باز کند صدای داد و همهمه همه جا را فرا گرفت. معمور ها ریختن اینجا! با صدای بقیه ترسیده سریع از روشویی دویدم بیرون هر کی به یه طرف فرار می کرد و می گفت پلیس اومده. نگاهی به اطراف کردم و نمی دونستم چه خاکی تو سرم بکنم! اخرش هم همه رو گرفتن به ردیف کردن تا ببینیم چیکارمون کنن. صف طولانی بود و خسته رو زمین نشستم که خانوم پلیس سمتم اومد و گفت: - هی دختر پاشو ببینم. برو بابایی گفتم. اومد سمتم و بازمو گرفت بلندم کنه که جیغ زدم: - بابا ولم کن می خوام بشینم به من چه منو گرفتی به خدا من از مدرسه اومدم هنوز نرقصیده بودم . دستم و گرفت ببره پیش رعیس شون. پوفی کشیدم و دنبال ش رفتم سر بلند کردم که گردن ام رگ به رگ شد. هیییییییع سامیار. با سر و صدای ما سر بلند کرد و با دیدن من چشاش گشاد شد. بدبخت شدم. از پشت میز بلند شد و اومد سمتم یکی از پسرا گفت: - هه پلیس ها هم چشم چرون شدن. چون سامیار زل زده بود بهم با تعجب و اومده بود سمتم. با نگاه خشن ی برگشت سمت پسره که من جاش شلوار مو خیس کردم و گفت: - پلیس ها هیچ وقت مثل شما بی ناموس چشم چرون نمی شن رقاص! اخمای پسره به شدت در هم رفت. و سامیار با خشم نگاهشو دوخت بهم و گفت: - اینجا چه غلطی می کنی؟ پشت پلیس زن تقریبا قایم شدم و جواب شو ندادم. داد کشید که کل سالن لرزید: - گفتم اینجا چه غلطییییی می کنی؟ جلو اومد و دستمو گرفت کشید اخ جون الان پارتی بازی می کنه ولم می کنه ولی زکی! رو به معمور گفت: - اینو ببر داخل ماشین خودم دستبند به دستش فرار نکنه!تا من بیام. معمور گفت: - ولی سرگرد نمی شه کسی رو برد تو ماشین تون .. سامیار با خشم گفت: - دختر عمومه سروان کاری که گفتم انجام بده. سروان چشم ی گفت و دستبند زد به دستم و رآه افتاد. جیغ زدم: - سامیاررررر کثافط حداقل پارتی بازی می کردی برام مگه تو سرگرد نیستی خاک توسرت بزار به اقاجون می گم پوستت و بکنه اییی دستم. همه معمور ها بهم نگاه می کردن و با دیدن محمد صداش زدم: - محمد. با تعجب نگاهم می کرد قدمی سمتم اومد که صدای داد سامیار نزاشت: - سمت ش بری سروان یک هفته می فرستمت بازداشتگاه.
👻👻😬👻😬😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻 👻😬👻😬 👻😬👻 👻😬 👻 ࢪمآن⇩ 👋👀بچھ‌مثبٺ👀👋 با خشم به سامیار نگاه کردم با یک تصمیم ناگهانی سروان که حواسش به محمد و سامیار بود رو محکم هل دادم و همون طور که تو تمرینات یاد گرفته بودم یکی کوبیدم تو زانوش که پرت شد روی زمین و ناله کرد. بد جوری و بدجایی زده بودم . با دو رفتم از دو تا خیابون عبور کردم و دیدم سامیار داره می دوعه دنبالم. بشین تا برسی. هر چی در توان ام بود گذاشتم و فقط می دویدم و تند تند خیابون ها رو می گذروندم. کم نمیاورد و دنبال ام می دوید. با دیدن در یه گاراژ که باز بود دویدم تو و پشت ماشین جا گرفتم. وای خدا نفس م گرفت ها عجب کنه ایه. تند تند نفس می کشیدم و برگشتم بیینم رفت ندیدمش حتما ندیدم رفت. اخیشی گفتم و رومو برگردوندم که دیدم کنارم نشسته داره نفس نفس می زنه. چشام چهار تا شد. یا امام هشتم. خیلی ریلکس اون یکی دستبند رو زد به دست خودش و پاشد مجبوری دنبالش راه افتادم. چه غلطی کردم وایسادما ای کاش می دویدم. پوفی کشیدم و برگشتیم همون جا. همه تعجب کرده بودن سامیار چطور منو گیر انداخته. ناسلامتی زیر دست خودش تعلیم دیده بودم معلومه بیشتر از من می تونه بدوعه. بردم توی سالن و دستبند مو وا کرد زد به قفل در و نشست پشت میز. خسته گفتم: - هوی حداقل دستمو بزن پایین تر بشینم رو زمین خسته ام. نگاه چپی بهم انداخت و گفت: - همین جور می مونی ادم بشی بخوای زر زر کنی دهنت رو هم می بندم خوب؟مگه تو رقاصی اومدی اینجا؟ ابرویی بالا انداختم و گفتم: - ها چیه ندیدی برقصم؟ می خوای یه طور برات برقصم کف کنی ؟ در حالی که اسم نفر بعدی رو می نوشت گفت: - خفه شو فقط سارینا . با حرص خودمو کشیدم جلو و با پام یه لگد محکم زدم به میز که عقب رفت و صدای بدی داد. و داد زدم: - بیا دستمو وا کن سامیار به خدا می دم اقاجون پوستت و بکنه. پوزخندی زد و گفت: - ترسیدم امر دیگه؟ فایده نداره مثلا اومدم خودمو لوس کنم و با ترفند و هزار روز و فشار اشک از چشام ریختم و با بغض الکی گفتم: - ایی جای تیر دردم می کنه اخ. و روی پهلوم خم شدم. سریع پاشد و دستمو وا کرد نشوندم روی میز و صورتمو بین دستاش گرفت: - چی شدی ببینمت خوبی؟ببرمت بیمارستان؟ احمق واسه چی می دویی نفهم. ابراز علاقه اش هم با فوشه انتر. برگشتم به حالت طبیعی م و لبخند ژکوند زدم و گفتم: - شوخی کردم بخندیم. با اخم نگاهم کرد و گفت: - من چیکار کنم از دست تو؟ لم دادم به صندلی و گفتم: - شکر خدا. رو به محمد که می خندید گفت: - برو یه قرص سردرد بگیر برام بیار محمد فقط زود! محمد سری تکون داد و رفت. لب زد: - پاشو دستبند بزنم بهت اعتباری نیست باز در نری حال ندارم بیفتم دنبال یه الف بچه. خسته گفتم: - بابا ولم کن دیگه به خدا جایی نمی رم اووف جون اقا جون نمی رم . و نشستم رو زمین. نگاهی بهم کرد و گفت: - می ری از سروان اسدی هم عذرخواهی می کنی که اون طور زدیش. شونه ای بالا انداختم و گفتم: - باش. به بقیه رسیدگی کرد و اونایی که بار اول بود می فرستاد برن و اونایی که چند بار رو بازداشت می کرد زنگ بزنه خانواده اشون. خسته گفتم: - بابا منم بار اولمه منو چرا نگه داشتی؟ داشت اسم نفر بعدی رو می نوشت و گفت: - شما حساب ت جداست زیر 18 سالته باید زنگ بزنم عمو بیاد اونم توی اداره. شونه ای بالا انداختم و گفتم: - باش بزن می دونی که من یکی یدونه ام اخم هم بهم نمی کنن تازه توروهم می زنن می گن چرا بچه رو نگه داشتی. لب زد: - عجب! که گوشیم زنگ خورد. از جای مخفی کیف ام درش اوردم که ابرویی بالا انداخت و گفت: - گوشی هم که می بری مدرسه!سر راه حتما می ریم تا مدرسه ات. همینو کم داشتم. برو بابایی نثارش کردم مامان بود. جواب دادم: - سلام بر مهلا عشق علی. مامان خندید و گفت: - قربونت برم شیرین زبون یه وقت مدیری معاونی کسی نبینتت. خودمو لوس کردم و گفتم: - مامی جون این سامیار بداخلاقه منو گرفته دستبند زده می دونی دخترا گولم زدن رفتم پارتی رقص اومدم دیدم چه بده خواستم برگردم پلیس اومد بعد سامیار منو گرفت بقیه رو ازاد کرد منو دستبند زد. مامان گفت: - خاک به سرم دستت که زخم نشد مامانم؟ دورت بگردم کجایی الان میام . و ادرس دادم. با خنده قطع کردم و گفتم: - اخ اخ سامیار پوستت کنده است. بی توجه بهم اسامی بقیه رو نوشت. یه ربع نشد مامان اومد بلند شدم زود رفتم بغلش. بغلم کرد و بوسیدتم. دستمو نگاه کرد ببینه زخم نشده باشه وقتی دید سالمه رفت سمت سامیار و گفت:
- علیک سلام اقا سامیار. سامیار بلند شد وگفت: - سلام زن عمو. مامان گفت: - واسه چی این بچه رو نگه داشتی؟ همین چند وقت پیش سر قضیه شما دو تا تیر خورده خودت همش بودی دیدی که حالا به جای اینکه براش تاکسی بگیری برگرده بهش دستبند زدی ؟اگر دردش بگیره خودت باید جواب گو باشی. سامیار گفت: - دست من نیست زن عمو
👻👻😬👻😬😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻 👻😬👻😬 👻😬👻 👻😬 👻 ࢪمآن⇩ 👋👀بچھ‌مثبٺ👀👋 مامان با عصبانیت گفت: - پس دست کیه؟ سامیار گفت: - طبق قانون اونایی که زیر 18 سالشونه خانواده اشون باید بیاد و تعهد بده. مامان گفت: - کجا رو تعهد بدم؟ سامیار نشون ش داد و مامان انگشت زد و امضا کرد و گفت: - بریم مامان جون. لب زدم: - می خوام برم توی شهر بعد میام خوب؟ سری تکون داد و گفت: - باشه پول داری؟ اره ای گفتم و رفت. دست به کمر سامیار رو نگاه کردم و گفتم: - خوردی؟ نوش جونت. دستاشو توی جیب ش کرد و گفت: - یه روز از دنیا هم مونده باشه بلاخره خودم تورو ادم می کنم . زبونی براش در اوردم و زدم بیرون. . تا رفت بیرون محمد و صدا زدم و گفتم: - بقیه رو انجام بده باید برم دنبالش. محمد گفت: - چیه داش نکنه دلت پیشش گیره؟ سریع سمت در رفتم و گفتم: - نه احمق کیارش دنبالشه چقدر خری تو. اهانی گفت و سریع سوار ماشین شدم و کنار پیاده رو وایسادم و بوق زدم برگشت. با دیدنم اومد سمت ماشین و گفت: - ها؟ لب زدم: - بیا بالا هر جا بخوای بری خودم می برمت. دستاشو زد به کمرش و شیطون گفت: - اونوقت چرا؟ ابرویی بالا انداختم و گفتم: - بیا دیگه لوس نشو . سوار شد و گفت: - ببرم تو شهر تابم بده . ادم بیکار که می گن یعنی همه! ادم بدبخت هم که می گن منم که کارم به این بیکار افتاده. هی خدا کرم تو شکر. اینجوری فایده نداشت. باید یه برنامه ای می چیدم و کیارش و توی دام می نداختم. 2 هفته گذشت سامیار24 ساعت پیشم بود. اصلا عجیب مهربون شده بود هر چی می خواستم می خرید می بردم بیرون اصلا نمی زاشت تنهایی از این در برم بیرون . خیلی وابسته اش شده بودم و هر شب کلی باهاش چت می کردم وقتی شب ها می خواستم بخوابم. مطمعنم اونم عاشقم شده و گرنه چه دلیلی داره بعد عملیات این همه پیگیرم باشه؟ با ذوق به عکس سامیار نگاه کردم. خدایا خیلی دوسش داشتم. ابهت ش جذبه اش خوشکلیش مهربونی هاش اهمیت هاش توجه هاش. با ذوق لبمو گاز گرفتم و خودمو توی لباس عروس و اونو توی لباس دامادی تصور کردم. چقدر خوشکل بودیم کنار هم. ای کاش زودتر بیاد بهم بگه که عاشقمه. اصلا تحمل ندارم ازم دور بمونه خیلی دلم براش تنگ شده. اصلا باید تا فردا بگه و گرنه خودم بهش می گم ها؟ شاید اون فکر می کنه من عاشقش نیستم! باید زود تر بهش بگم و ازدواج کنیم. طبق معمول صبح اومد برسونتم مدرسه و کیف کوک بود. نشستیم باهم صبحونه می خوردیم و هی لبخند می زد. زیر چشمی نگاهش می کردم . عجب عشقی دارما! یه عکس زیر زیرکی ازش گرفتم. اصلا تا عکس هاشو نمی دیدم خوابم نمی برد. حتا زهرا و فاطی هم فهمیده بودن دیگه بس که ورد زبونم شده بود سامیار سامیار. حآلا که فکر می کنم از همون اول دوسش داشتم که این همه باهاش کلک می کردم. لب زد: - سارینا بریم؟ ولی مدرسه نه می خوام ببرم یه جا رو بهت نشون بدم. با لبخند سر تکون دادم و گفتم: - بریم.
👻👻😬👻😬😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻 👻😬👻😬 👻😬👻 👻😬 👻 ࢪمآن⇩             👋👀بچھ‌مثبٺ👀👋 نشستیم تو ماشین و حرکت کرد با ذوق گفتم: - کجا می ریم؟ تو فکر بود و با لبخند عمیقی گفت: - یه جای خوب . نکنه می خواد ازم خاستگاری کنه؟ با ذوق انگشت هامو کف دستم فرو کردم و به بیرون خیره شدم. به خاطر من فلش خریده بود و ظبط رو روشن کرد که یه اهنگ عاشقانه پخش شد. کلک خودش گذاشته بود روی اهنگ عاشقانه. مثل این فیلم ها مطمعنن الان می برم یه جایی زانو می زنه ازم خاستگاری می کنه. با فکرش هی بیشتر و بیشتر نیشم وا می شد. یه جایی خارج از تهران بود. یه جاده ی خاکی بود و وسط هاش دیگه جا نبود ماشین بره. پیاده شدیم و به سربالایی نگاه کردم. باهم دیگه بالا رفتیم و حرف می زدیم. رسیدیم به بالاش خیلی از تهران معلوم بود. عجب جایی هم اوردتما! با لبخند بهش نگاه کردم و خواستم چه جای قشنگی که با صدایی قلبم اومد تو دهنم. خوب می شناختم صدا رو. کیارش بود. بهت زده برگشتم و با دیدن ش که اصلحه دست ش بود اب دهنمو قورت دادم و پشت سامیار پناه گرفتم. ترسیده لب زدم: - ت.. تو.. کیارش خندید و گفت: - چیه فک نمی کردی شما دو تا عاشق رو گیر بندازم؟ یعنی تمام مدت دیده باهم بیرون بودیم؟ ادامه داد: - شرمنده جناب سرگرد اما باید سارینا جونت رو ببرم. سامیار پوزخندی زد و گفت: - می دونی فک کردی خیلی زرنگی؟ کیارش گیج بهش نگاه کرد و سامیار گفت: - نه من زرنگ ترم. و صدای تیر اومد جیغ کشیدم. فقط کیارش تفنگ داشت یعنی سامیار رو زد؟ وحشت زده چشم باز کردم دست کیارش تیر خورده بود و اطراف اینجا معمور بود. بهت زده نگاهشون می کردم. چه خبر بود؟ مگه کیارش زندان نبود؟ بقیه رفتن اداره و یکی از نیرو ها منو رسوند. ال باید کیارش الان می یومد که سامیار می خواست از من خاستگاری کنه؟ هوووف عصبانی گفتم و تا رسیدم مستقیم رفتم تو اتاقم و نشستم داشتم فکر می کردم . تازه داشتم به عمق عشق سامیار پی می بردم اون می دونست کیارش فرار کرده اما بیخیالم نبود همه جا خودش می بردتم که هم ابراز علاقه کنه هم مراقبم باشه. تمام مدت خودشو وقف من کرد تا به من اسیبی نرسه وای خدا چقدر دوسم داره! شاید خجالت می کشید بهم بگه! باید خودم کار رو تمام می کردم باید می فهمید این علاقه دو طرفه است. سریع یه دخترونه ناناسی زدم. سفید و یاسی. یه ارایش خوشکل هم کردم و تا چشم مامان و دور دیدم با ماشین بابا از خونه زدم بیرون
👻👻😬👻😬😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻 👻😬👻😬 👻😬👻 👻😬 👻 ࢪمآن⇩ 👋👀بچھ‌مثبٺ👀👋 سمت پارک قشنگی که جدید زده بودم رفتم و شماره سامیار رو گرفتم که جواب دا‌د: - بعله. با شنیدن صدا ش هم ذوق می کردم. خیلی وقته شده بود زندگیم ولی نمی خواستم باور کنم می ترسیدم منو نخواد. لب زدم: - سامیار یه کار خیلی خیلی واجب پیش اومده بیا به این ادرس . و نزاشتم چیزی بگه قطع کردم. از پیش گل فروشی گل خریدم و از اولین طلا فروشی دو تا حلقه گرون خریدم. بزار بفهمه چقدر عاشقشم. بزار بدونه هر شب م با عکس هاش صبح می شه. همون جایی که بهش گفتم توی پارک وایسادم و مطمعن بودم میاد. با صدای سارینا گفتن ش تو دلم قربون صدقه اش رفتم و برگشتم. با لبخند سلام کردم که اومد و نشست به گل و جعبه حلقه ها نگاهی انداخت و گفت: - چیکارم داشتی؟ گل و گرفتم سمت ش و با لبخند سر کج کردم و زل زدم به چشاش که همه دنیام بود و گفتم: - اینا مال توعه. متعجب گفت: - مال من؟ به چه مناسبت؟ و ازم گرفت با ذوق گفتم: - خوب بزار یه اعترافی بکنم اولا خیلی خوشم ازت نمی یومد فکر می کردم عقب مونده ای اخه ساده تیپ می زدی با اینکه پولدار بودی و اینا بعد از همون اولا یه طوری شدم برام مهم شدی کم کم و کم کم هی مهم تر شدی ولی خوب همش با هم لجبازی می کردیم که فکر کنم علاقه زیاده و کم کم عاشقت شدم مطمعنم تو هم عاشقمی مگه نه؟ چشاش گشاد شد و اخم کرد و گفت: - عشق چی؟چی می گی سارینا؟ متعجب گفتم: - خوب تو مراقبمی همه جا منو می بری من خیلی دوست دارم به خدا خیلی وقته توهم منو دوست داری دیگه چون همه جا می بردیم همش مواضبمی تازه می دونستی کیارش دنبالمه چشم بر نمی داشتی ازم خش نیفته روم تو عاشقمی من خیلی دوست دارم من.. دست حلقه ها رو وا کردم و گفتم: - ببین گرون ترین حلقه ها رو خریدم برا دوتامون من.. با داد ش چهار ستون بدم ام لرزید و حس کردم قلبم ریخت کف پام: - ساکت شووو سارینا. با چشای گشاد شده نگاهش کردم و لب زدم: - من فقط گفتم دوست دارم. یهو یه طرف صورتم محکم سوخت. قلبمم سوخت! داد زد: - اینو زدم که بار اخرت باشه این جمله رو بگی احمق هوا برت داشته دو دقیقه دور و برت بودم؟ اصلا تو به من می خوری؟ من مذهبی بیام تو رو بگیرم؟ یه نگاه به خودت کردی 17 سالته اندازه یه دختر ۹ ساله عقل نداری عفت و حیا سرت نمی شه حالم از ادا اصول و تیپ زدن ت و لوس بازی هات بهم می خوره بعد بیام عاشقت باشم؟ فک کردی عاشق چشم و ابروت شدم؟ نه بابا من مراقبت بودم و تحمل ت کردم چون مجبور بودم چون برای اثبات خودم باید این پرونده رو حل می کردم و خودمو اثبات می کردم و سرهنگ می شدم! و فقط به تو نیاز داشتم همین و سرهنگ مو گرفتم و عملیات گرفتم واسه خارج یکم چشاتو وا کن بس که این بچه بازی تو اخه من چطور ادمی مثل تو رو تحمل کنم؟ هر چیزی ت می شه وای مامان وای بابا . اشکام صورتمو خیس کرده بود و بی توجه به قلب خورده شده من هر چی دوست داشت می گفت. جای سیلی ش روی پوست م گز گز می کرد و بدتر از همه قلبم می سوخت. اخ خدا. کی به کسی که عاشقشه سیلی می زنه؟ من که من که تا عکس شو بوس نمی کردم خوابم نمی برد من که تا اسممو صدا می زد از ذوق می مردم. یعنی از من فقط مثل یه ابزار استفاده کرد تا به هدف ش برسه؟ یعنی من هیچ ارزشی براش نداشتم؟ ولی ولی اون که تمام زندگی من بود! یعنی تمام مدت بازی خورده بودم؟ داد زد: - پاشو گمشو از جلوی چشام حالمو بهم زدی یکم ارزش واسه خودت قاعل بودی این مسخره بازی رو راه نمی نداختی. بلند زدم و عقب عقب رفتم پاشد و با عصبانیت گلد و پرت کرد تو سطل زبالهو جهت مخالفم رفت. هق هقی کردم و برگشتم و دویدم. چشام پر از اشک بود و چیزی نمی دیدم چشامو بستم و دویدم توی خیابون. با صدای بوق ماشینی چشامو باز کردم اما دیر شده بود و محکم خورد بهم که پرت شدم روی شیشه نیسان و خورد شد و افتادم جلوی ماشین. گرمی خون و روی سر و صورت ام حس می کردم و نگاه م کشیده شد به سامیاری که اون دور وایساده بود و با ناباوری نگاهم می کردم و دیگه چیزی نفهمیدم!
👻👻😬👻😬😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻 👻😬👻😬 👻😬👻 👻😬 👻 ࢪمآن⇩ 👋👀بچھ‌مثبٺ👀👋 2سال بعد! چادر مو روی سرم جلو تر کشیدم و منتظر شدم تا امیر بیاد. جلوی در دانشکده فنی خیلی شلوغ بود و سر و صدا اذیتم می کرد. عادت داشتم به تنهایی! اوم سارینای شلوغ عادت کرده که تنهایی. لبخند تلخی زدم و باز اشک توی چشم هام جمع شد. با صدای تک بوقی سر بلند کردم امیر داشت نگاهم می کرد. بغض مو قورت دادم و کوله امو روی دوشم جا به جا کردم و درو باز کردم سوار شدم و گفتم: - سلام پسر عمو. امیر راه افتاد و گفت: - به چی فکر کردی اون طور لبخند دردناک می زدی و بغض می کردی؟ چشای اشکی مو به جلو دوختم و گفتم: - خودت چی فکر می کنی؟ لب زد: - سارینا 2 سال گذشته 6 ماه شو توی کما بودی خدا دلش برای مامان و بابات سوخت که اون طور پر پر می زدن هر روز توی بیمارستان و تو رو بر گردوند یه نگاه به خودت کردی؟ فکرت ذکرت روز شده سامیار شده اون روز تلخ لاغر شدی زن عمو هر روز گله می کنه می گه سارینا بعد اون تصادف افسردگی گرفته چیزی نمی خوره دق شون نده سارینا سامیار لیاقت تورو نداشت تو که الان خانوم شدی با حجب و حیا شدی چادری شدی این همه خاستگار داری مذهبی همون طور که هر دختر مذهبی می خواد چرا لج می کنی ها؟ به خدا نابود شدی. نگاهمو به بیرون دوختم و اشکام سر و خورد روی گونه ام. با بغض گفتم: - امیر حتا نموند ببینه زنده موندم یا نه زن عمو گفت سامیار رسیده بود اون ور فهمید من تصادف کردم یعنی وقتی اون جور خون الود افتاده بودم روی اسفالت که اشک هر کسی رو در میاورد سامیار نموند ببینه زنده ام یانه 6 ماه تو کما بودم بین مرگ و زندگی مهم نبودم بیاد ببینه چطور شدم؟ بابا من به خاطر اون داغون شدم من هنوز قرص می خورم امیر. امیر هم بغض کرده بود: - بابا گریه نکن دیگه عینکی می شی ها خانوم پلیس عینکی خوب نیست نمی تونی دزد بگیری نابغه اصلا تو فکر کن کی می تونه 3 سال دبیرستان و توی1 سال بخونه و پلیسی قبول بشه؟ها؟بگو ببینم اموزشی ت تمام؟ برگه رو گرفتم سمت ش و گفتم: - اره. سعی کرد بخنده: - بخند دیگه خانوم چادری از فردا باید لباس فرم بپوشی بری سرکار خانوم پلیس شرینی ش کو پس؟ با لبخند گفتم: - می دم داداش امیر.
بابا ما یه بار به آرزو سپردیم رمان بزاره ۳ روزه نزاشته👌😂🤌😐
هدایت شده از Noora🇮🇷¹¹⁰
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اما خدا ناگهان همه چیز رو درست میکنه 🌱
هیچ‌ ذلتی را ؛ مثل‌ این‌ ندیدم‌ کہ ، دلم مشغول ِ کسی باشد کہ‌ دلش‌ با من‌ نیست🤍 . - حضرت‌ابـُوتراب.