👻👻😬👻😬😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻
👻😬👻😬
👻😬👻
👻😬
👻
ࢪمآن⇩
👋👀بچھمثبٺ👀👋
#به_قلم_بانو
#قسمت74
#سارینا
#صبح
در سالن و باز کردم و داخل رفتم.
اقا بزرگ و امیر و بقیه نشسته بودن.
سامیار و ندیدم.
سلام کردم و پیش اقا بزرگ رفتم خم شدم دست شو ببوسم که نزاشت و منو توی اغوشش کشید.
با غم گفت:
- دورت بگردم دختر تو که ما رو دق دادی هر شب هرشب بیمارستانی چه بلایی سر اون سارینا ما اومده؟
چی به اقا بزرگ می گفتم؟
می گفتم دل م پیش اون نوه ات گیر کرده و زد شیکوندتم؟
با لبخند گفتم:
- می دونی اقا بزرگ این تصادف زد دکمه اشتها و شیطنت مو سوزند.
اقا بزرگ زیر لب نالید و گفت:
- برم از این یارو نیسان داره شکایت کنم؟
اخم کردم و گفتم:
- ا اقا جون خودم پریدم وسط خیابون به اون بدبخت چه!
اقا جون چی بگمی و گفت و با صدای امیر برگشتم:
- برای ناهار که می مونی؟
لب زدم:
- نه نمی مونم باید برم اداره.
لب زد:
- می رسونمت بریم؟
سر تکون دادم و از بقیه خداحافظ ی کردیم.
#سامیار
اومده بودیم خونه جدید و مامان گفت خونه رو فروختن اما به اصرار سارینا عمو اون خونه رو خریده و زده به اسم سارینا و گاهی تنهایی می ره اونجا!
برا چیش بود اون خونه؟
مامان یه بند از سارینا تعریف می کرد و هی بحث ازدواج رو پیش می کشید که باید زن بگیری و هر بار اولین نفر اسم سارینا رو میاورد.
اخه مگه احمقم برم اون دختر بچه ی احمق و بگیرم؟ که ابرومو جلوی همه ببره با ضایع بازی هاش!
هر بارم سر این موضوع با مامان دعوام شده بود و توی این دوهفته اصلا ندیدم سارینا یی که خونه اقا بزرگ همیشه پلاس بود بیاد اونجا!
عمو و زن عمو می یومدن ولی اون نه!
خونه اقا بزرگ بودیم و زن عمو با اه و ناله و گریه از اوضاع و احوال سارینا برای مامان می گفت .
خدا می دونه باز بی عقل چیکار کرده زن عمو اینطور گریه می کنه و همه رو نگران خودش کرده.
زن و عمو خیلی زود رفتن و مامان بحث ازدواج من با سارینا رو جلوی اقا بزرگ و بقیه کشید وسط که واقعا عصبیم کرد و داد زدم:
- اه مامان بس که!اصلا سارینا به من می خوره؟ من مذهبی سارینا یه دختر بچه ی احمق جلف زبون نفهم! بسه دیگه من هر کی رو بگیرم نمیام سارینا رو بگیرم.
و سمت در سالن رفتم و که در باز شد و یه دختر چادری اومد تو.
#سارینا
مامان گفته بود خونه اقا بزرگ ان و از اداره مجبور شدم بیام اینجا.
امیر ماشین و قفل کرد و اومد خواست در سالن و وا کنه که با داد سامیار اشاره کردم وایسه!
با حرف هاش خنجر توی قلبم فرو می رفت.
نفس عمیقی کشیدم تا بتونم بایستم.
اخ سامیار اخ!
امیر اخماش به شدت در هم بود و درو باز کرد.
پوزخندی به دل عاشقم زدم و زیر لب گفتم:
- بکش قلبم بکش که ته عاشقی همینه!
داخل رفتم و سامیار می خواست بره.
با دیدن من خشک ش زد امیر با پوزخند تعنه ای بهش زد و رد شد.
مات داشت نگاهم می کرد و حتا پلک نمی زد.
با لبخند تلخ همیشگیم گفتم:
- سلام پسرعمو رسیدن بخیر خوش اومدین.
با چشای درشت شده و ابرو های بالا رفته فقط نگاهم می کرد.
ازش رد شدم و سلام کردم و گفتم:
- مامان ام اینا کجان ؟
اقا بزرگ گفت:
- مامانت سرش درد می کرد رفتن خونه .
سری تکون دادم و گفتم:
- پس من می رم خونه.
اقا بزرگ گفت:
- نه شما جایی نمی ری وقت ناهاره اما فکر کنم سامیار داشت جایی می رفت.
همه به سامیار نگاه کردن و برگشت و گفت:
- نه ضروری نبود دیگه کنسل کردم حوصله ندارم
👻👻😬👻😬😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻
👻😬👻😬
👻😬👻
👻😬
👻
ࢪمآن⇩
👋👀بچھمثبٺ👀👋
#به_قلم_بانو
#قسمت75
#سارینا
نشستم و اقا جون گفت:
- چه خبر از کارت بابا جان؟ بلاخره توی نیروی انتظامی قبول شدی؟
خواستم چیزی بگم که سامیار شکه گفت:
- چی!پلیس شدی سارینا؟
نگاهمو به جلوی پاش دوختم و گفتم:
- بعله پسر عمو دوهفته پیش قبول شدم.
رو به اقا بزرگ گفتم:
- دوهفته پیش قبول شدم اقا بزرگ توی اداره ای که عمو سرهنگ هست استخدامم کردن چون با نمره بالا قبول شدم و سه هفته بهم استراحت دادن یه هفته دیگه هنوز مونده محل کارم نزدیک خونه قبلی عمو هست که خریدم ازش دیگه می رم اونجا .
اقا بزرگ سری تکون داد و گفت:
- باشه بابا جان مراقب خودت باش بیشتر به خودت برس.
چشم ی گفتم.
غذا اماده بود و همه روی میز رفتیم نشستم کنار امیر و سامیار اومد دقیقا این ورم نشست.
همه شروع کردن و من هیچ اشتهایی به خوردن نداشتم.
سامیار برام برنج کشید یه عالمه!
شاید فکر می کنه هنوز خوش اشتهام!
لب زد:
- خورشت می خوری؟
بشقاب مو برداشتم و نصف بیشتر شو توی دیس خالی کردم و گفتم:
- ممنون پسرعمو خودم بخوام بر می دارم.
نگاهی به بشقابم کرد و سر تکون داد.
#سامیار
باورم نمی شد دخترک روبروم سارینا باشه!
اون سارینا کجا این سارینا کجا؟
اون سارینا تپل شیطون که ازش شرارت می باید با اون لباس های جلف و موهای ازاد بدون شال و روسری کجا این سارینا کجا!
صورت ش لاغر تر شده بود و چشاش به شدت مظلوم بود.
روسری شو با حالت قشنگی محجبه بسته بود و چادرش سرش بود.
بهم نگاه نکرد و فقط گفت پسر عمو صدام می کرد.
حالا می فهمیدم چرا همه می گفتن با سارینا ازدواج کن چون شبیهه خودم شده بود.
به اندازه یه کف دست هم غذا نخورد حتا مثل قدیم زبون باز هم نبود.
خیلی زود عقب کشید و اقا بزرگ نگاه ناراحتی بهش انداخت و گفت:
- باید از راننده نیسان می زاشتی شکایت می کردم بعد اون تصادف داغون شدی.
سارینا نگاهشو به اقابزرگ دوخت و گفت:
- اون بدبخت چه گناهی کرده؟ من پریدم جلوی ماشین!
اقا بزرگ اه کشید و گفت:
- اخه بابا جان حواست کجا بود؟
سارینا گفت:
- اقا بزرگ حالا که زنده ام اگه مرده بودم باید اینطور اه می کشیدی اصلا ای کاش می مردم انقدر ناراحتی شما رو نمی دیدم .
بغض کرده بود و سرش پایین بود.
امیر لب زد:
- انقدر به سارینا گیر ندید بلاخره ادم تغیر می کنه .
بعد از ناهار قرار شد به یاد قدیم والیبال بازی کنیم منتظر بودم مثل همیشه سارینا اعلام حضور کنه اما فقط اومد بیرون و روی صندلی نشست و کتاب می خوند.
هر چقدر منتظر بودم نیومد بازی وسط بازی طاقت ام تمام شد و گفتم:
- سارینا نمیای بازی؟
نه ی ارومی زمزمه کرد.
اصلا عادت به کم حرفی ش نداشتم.
انقدر تغیر کرده بود انگار نمی شناختمش.
بازی که تمام شد توی زمین خیس از عرق نشسته بودیم که زنگ عمارت زده شد.
امیر رفت درو باز کنه و با یه مرد که یه کارتون دست ش بود برگشت.
سارینا بلند شد و رفت استقبال.
ناخوداگاه اخم کردم یعنی با سارینا چیکار داشت؟
👻👻😬👻😬😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻
👻😬👻😬
👻😬👻
👻😬
👻
ࢪمآن⇩
👋👀بچھمثبٺ👀👋
#به_قلم_بانو
#قسمت76
#سارینا
سارینا لبخندی روی لب ش نشوند و گفت:
- سلام اقا مصطفی چرا زحمت کشدید می گفتید می یومدم می گرفتم خودم.
پسره که تقریبا همسن خودم بود گفت:
- سلام خوب هستید سارینا خانوم؟ نه چه زحمتی وظیفه است .
کارتون رو امیر ازش گرفت و پسره اروم به سارینا چیزی گفت که سارینا سرشو انداخت پایین و سری با غم تکون داد.
و بعد خداحافظی پسره رفت و امیر بدرقه اش کرد.
یهو سارینا دستشو به سرش گرفت و خواست بیفته که خودمو بهش رسوندم و بازوشو گرفتم.
نگران نگاهش کردم و گفتم:
- چی شد سارینا خوبی؟
بازوشو از دستم کشید بیرون و به درخت تکیه داد و نگاه شو به زمین دوخت و با پوزخند تلخی گفت:
- مهمه برات؟
امیر خودشو رسوند و گفت:
- سارینا ابجی دورت بگردم چی شدی ببینمت قربونت برم .
سارینا نگاهشو به امیر دوخت و گفت:
- حالم خوب نیست نمی تونم سرپا وایسم انگار جون از تنم رفته.
امیر دستشو گرفت و گفت:
- نگران نباش ابجی الان می برمت دکتر بعد می برمت خونه بخوابی اروم راه برو اخ کلید داخله.
تند گفتم:
- ماشین من هست بریم .
و مجال ندادم و سریع سمت ماشین رفتم.
پشت فرمون نشستم و امیر سارینا رو عقب نشوند و خودش هم جلو نشست.
از اینه بهش نگاه کردم سرشو به عقب تکیه داده بود و چشماشو بست و قطره های اشک تا زیر چونه اش سر خورده بود.
سریع راه افتادم و مدام نگران نگاهش می کردم.
امیر نفس های عصبی می کشید و برمی گشت وعضیت شو چک می کرد که گوشی سارینا زنگ خورد.
در اورد و گرفت سمت امیر و گفت:
- مامانمه چیزی بهش نگو.
امیر گرفت و گفت:
- باشه.
جواب داد و پیچوند.
لب زدم:
- همیشه اینطوری می شی؟
سارینا که جوابمو نداد و امیر هم یه نگاه بد بهم انداخت.
کلافه گفتم:
- چیه؟ چرا اینطوری نگاهم می کنی؟
با خشم گفت:
- واسه چی وقتی تصادف کرد نموندی ببینی مرده یا زنده است؟
ساکت شدم!
واقعا جوابی نداشتم که بدم و حسابی شرمنده شده بودم.
نگاهی به سارینا انداختم که اشک های با سرعت بیشتری می ریخت.
امیر داد زد:
- تویی که ادعا می کنی نگرانی با توام جواب منو بده!
نفس کلافه ای کشیدم و گفتم:
- نمی..دونم ..اون سار.ینا یعنی اون سارینا با این سارینا زمین ..تا..اسمون فرق.. می کنه!
امیر با پوزخند عصبی گفت:
- سارینا همون ساریناست اما داغون تر!
#سارینا
با حرف هاش طپش قلب گرفته بودم و اگر تنها بودم صدای هق هق هام تا فرسخ ها می رفت!
لب زدم:
- بزن کنار.
با نگرانی گفت:
- حالت خوب نیست باید بری بیمارستان.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- من نیازی به نگران بودن تو ندارم بزن کنار.
دوباره حرف شو تکرار کرد که داد زدم:
- گفتم بزنننن کناررررر بمیرم بهتر از اینکه با ماشین تو به جایی برسم.
مجبور شد بزنه کنار و امیر سریع پیاده شد اومد سمتم و پیاده شدم.
به ماشین کنار خیابون تکیه دادم و امیر زود تاکسی گرفت سمت بیمارستان رفتیم.
#سامیار
همون جا وایساده بودم و نمی دونستم چه خاکی توی سرم بریزم!
تاکسی گرفتن و راه افتادن.
پشت سرشون حرکت کردم نمی تونستم با اون حال بد راه ش کنم .
وقتی رسیدم بیمارستان سارینا توی اتاق دکتر بالای سرش بود و امیر دم در بود.
نگاهی بهم انداخت و گفت:
- باز که اینجایی!چی می خوای جلو چشش؟
جواب شو ندادم و اخم غلیظی روی پیشونیم نشست.
روی صندلی نشستم
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
؛هوایملکازلداشتم،
گدایتوگشتم..
#محرم
#امامحسین ع