eitaa logo
🇮🇷 عاشقان شهادت 🇮🇷
111 دنبال‌کننده
3.6هزار عکس
4.2هزار ویدیو
18 فایل
{♥️بسم رب الشهدا♥️} شروعمون = 1403/12/9 پایان = ان شالله شهادت🤍 هفت تا دوست صمیمی و شیطون...😁 کپی؟! حلال ولی شرط داره... ۱ صلوات برای ظهور امام زمان و دعای شهادت برای ادمینا 🌱
مشاهده در ایتا
دانلود
👻👻😬👻😬😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻 👻😬👻😬 👻😬👻 👻😬 👻 ࢪمآن⇩ 👋👀بچھ‌مثبٺ👀👋 سارینا لبخندی روی لب ش نشوند و گفت: - سلام اقا مصطفی چرا زحمت کشدید می گفتید می یومدم می گرفتم خودم. پسره که تقریبا همسن خودم بود گفت: - سلام خوب هستید سارینا خانوم؟ نه چه زحمتی وظیفه است . کارتون رو امیر ازش گرفت و پسره اروم به سارینا چیزی گفت که سارینا سرشو انداخت پایین و سری با غم تکون داد. و بعد خداحافظی پسره رفت و امیر بدرقه اش کرد. یهو سارینا دستشو به سرش گرفت و خواست بیفته که خودمو بهش رسوندم و بازوشو گرفتم. نگران نگاهش کردم و گفتم: - چی شد سارینا خوبی؟ بازوشو از دستم کشید بیرون و به درخت تکیه داد و نگاه شو به زمین دوخت و با پوزخند تلخی گفت: - مهمه برات؟ امیر خودشو رسوند و گفت: - سارینا ابجی دورت بگردم چی شدی ببینمت قربونت برم . سارینا نگاهشو به امیر دوخت و گفت: - حالم خوب نیست نمی تونم سرپا وایسم انگار جون از تنم رفته. امیر دستشو گرفت و گفت: - نگران نباش ابجی الان می برمت دکتر بعد می برمت خونه بخوابی اروم راه برو اخ کلید داخله. تند گفتم: - ماشین من هست بریم . و مجال ندادم و سریع سمت ماشین رفتم. پشت فرمون نشستم و امیر سارینا رو عقب نشوند و خودش هم جلو نشست. از اینه بهش نگاه کردم سرشو به عقب تکیه داده بود و چشماشو بست و قطره های اشک تا زیر چونه اش سر خورده بود. سریع راه افتادم و مدام نگران نگاهش می کردم. امیر نفس های عصبی می کشید و برمی گشت وعضیت شو چک می کرد که گوشی سارینا زنگ خورد. در اورد و گرفت سمت امیر و گفت: - مامانمه چیزی بهش نگو. امیر گرفت و گفت: - باشه. جواب داد و پیچوند. لب زدم: - همیشه اینطوری می شی؟ سارینا که جوابمو نداد و امیر هم یه نگاه بد بهم انداخت. کلافه گفتم: - چیه؟ چرا اینطوری نگاهم می کنی؟ با خشم گفت: - واسه چی وقتی تصادف کرد نموندی ببینی مرده یا زنده است؟ ساکت شدم! واقعا جوابی نداشتم که بدم و حسابی شرمنده شده بودم. نگاهی به سارینا انداختم که اشک های با سرعت بیشتری می ریخت. امیر داد زد: - تویی که ادعا می کنی نگرانی با توام جواب منو بده! نفس کلافه ای کشیدم و گفتم: - نمی..دونم ..اون سار.ینا یعنی اون سارینا با این سارینا زمین ..تا..اسمون فرق.. می کنه! امیر با پوزخند عصبی گفت: - سارینا همون ساریناست اما داغون تر! با حرف هاش طپش قلب گرفته بودم و اگر تنها بودم صدای هق هق هام تا فرسخ ها می رفت! لب زدم: - بزن کنار. با نگرانی گفت: - حالت خوب نیست باید بری بیمارستان. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: - من نیازی به نگران بودن تو ندارم بزن کنار. دوباره حرف شو تکرار کرد که داد زدم: - گفتم بزنننن کناررررر بمیرم بهتر از اینکه با ماشین تو به جایی برسم. مجبور شد بزنه کنار و امیر سریع پیاده شد اومد سمتم و پیاده شدم. به ماشین کنار خیابون تکیه دادم و امیر زود تاکسی گرفت سمت بیمارستان رفتیم. همون جا وایساده بودم و نمی دونستم چه خاکی توی سرم بریزم‌! تاکسی گرفتن و راه افتادن. پشت سرشون حرکت کردم نمی تونستم با اون حال بد راه ش کنم . وقتی رسیدم بیمارستان سارینا توی اتاق دکتر بالای سرش بود و امیر دم در بود. نگاهی بهم انداخت و گفت: - باز که اینجایی!چی می خوای جلو چشش؟ جواب شو ندادم و اخم غلیظی روی پیشونیم نشست. روی صندلی نشستم
من؟ بغض ِ خالص .
دچار غرور نشوید!
وقتی یک بچه می‌ترسه و بزرگ ترشو میاره😂
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فکرکنم‌‌به‌پدافنداشون‌گفتن‌خوشتیپ😅
11.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❤️‍🔥✊👊 ایران ذوالفقار علی(ع) ‌‌