4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مــاهِ ؛ مَــن عـَـبــاس ؛)) ❤️🔥 .
#عربی | #حضرتعباس
7.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من بریدهام ز ِهمه ، تو همهام باشی حُـسین .
-ثواب یهویی . .!
اللہـمعجـللولیكالفـرج . . . ! (:❤️
اللہـمعجـللولیكالفـرج . . . ! (:❤️
اللہـمعجـللولیكالفـرج . . . ! (:❤️
اللہـمعجـللولیكالفـرج . . . ! (:❤️
اللہـمعجـللولیكالفـرج . . . ! (:❤️
اللہـمعجـللولیكالفـرج . . . ! (:❤️
به نیت فرج اقا صاحب الزمان پخشش کنید
دوتاصلواتبرایخوشحالیهحضرتمهدی میفرستی؟
مگه ما چندتا حضرت مهدی عج داریم؟؟
ی بار سِکسِکم گرفته بود، بند نمیومد
مامانم تو اینترنت سرچ کرد دید راه
درمانش ترسونده؛ فداش بشم رفت سر شلوارم داد زد این چیه؟؟!!!
یجوری ر.. ی.. د.. م، سکسکم که بند اومد هیچ، شب ادراری هم گرفتم 😂😂
#جوک
- پناهروح|ᴘᴇɴᴀʜ ʀᴜʜ -
کنارِ زائرانِ خود ؛کنارِ خادمانِ صحن ؛
چه میشود که جا دَهی این منِ بیقرار را :)️)))
.
اینجا ؟ مسکن روح تمام عاشقان اباعبدالله 🫀 .
.
کپی ؟ حلالولیفوربهتره 🌱
https://eitaa.com/PENAH_31
16.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
میزنه قلبم داره میاد دوباره باز بوی ِ محرم :))
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
برو قوی شواگر راحت جهان طلبی !
#وعده_صادق
👻👻😬👻😬😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻
👻😬👻😬
👻😬👻
👻😬
👻
ࢪمآن⇩
👋👀بچھمثبٺ👀👋
#به_قلم_بانو
#قسمت77
#سامیار
وقتی حالش بهتر شد می خواستم برم توی اتاق که امیر گفت نمی خواد ببینت.
مجبوری سوار ماشین شدم و و بی هدف توی خیابون ها گاز می دادم.
یعنی مقصر تمام این حال بدی هاش من بودم؟
من باعث شده بودم اینجوری داغون بشه!
ساعت10 بود که رفتم خونه اقا بزرگ و به بقیه سلام کردم امیر رو صدا کردم.
که پوفی کشید و بلند شد اومد بیرون نگاهی بهش کردم و گفتم:
- حالش چطوره؟
دستاشو توی جیب ش فرو کرد و گفت:
- با سرم سوزن باز سر پا شد!الانم مراسم خاستگاریشه!
احساس کردم اب یخ ریختن روم.
بهت زده گفتم:
- چی؟خواستگاری؟باکی؟
شونه ای بالا انداخت و گفت:
- با مصطفی پسری که ظهر اینجا بود خیلی هم پسر خوب و مومن ی هست.
با اعصاب ی داغون داد زدم:
- لعنتی الان داری به من می گی؟
پوزخندی زد و گفت:
- مثلا چیکاره ای که بخوام بهت بگم قبل ش؟
اه ای گفتم و سریع سوار ماشین شدم گاز دادم تا اونجا.
#سارینا
با مصطفی توی اتاقم روی تخت نشسته بودیم.
لب زد:
- حالتون خوبه؟
سری تکون دادم که معنی شو خودمم نمی دونستم!
لب زد:
- خوب شما شرط تون برای ازدواج چیه؟
غمگین گفتم:
- اقا مصطفی من از قبل هم بهتون گفتم نه!
با لحن ارومی گفت:
- اخه چرا؟ من مشکلی دارم؟
لب زدم:
- نه من مشکل دارم ببنید من یکی رو دوست داشتم اقا مصطفی منو ول کرد من نمی تونم بجز اون به کسی فکر کنم!اگر با شما ازدواج کنم تمام فکر و ذکرم پیش اون ادمه! اونوقت به شما خیانت می شه!توروخدا درکم کنید.
لبخندی زد و گفت:
- ایشون دل شما رو شکستن؟
به زیر بالشت ام که عکس سامیار از زیرش معلوم بود اشاره کرد.
عکس رو در اورد و نگاه کرد و گفت:
- شما درست می گید امیدوارم حسرت به دل نمونید ببخشید من دیر درک تون کردم!شما استراحت کنید من مرخص می شم.
ممنونی گفتم و خداحافظ ی کردم .
#سامیار
وقتی رسیدم ماشین شون جلوی در بود.
زنگ در رو زدم و دل تو دلم نبود تا زود تر برم تو.
نکنه بهش جواب بعله رو داده؟
در باز شد و داخل رفتم.
وارد سالن شدم و سلامی کردم.
عمو استقبالم اومد و رو به بقیه گفت:
- پسر عموی سارینا سامیار جان هستند.
خوشبختی گفتم و با نگرانی کل سالن و نگاه کردم خبری از سارینا و پسره مصطفی نبود!
با صدای پای کسی به پله ها نگاه کردم مصطفی تنهایی پایین اومد و به من سلام کرد و خواست بره پیش بقیه اما برگشت و دوباره بهم نگاه کرد و زیر لب گفت:
- امیدوارم قدر شو بدونید!
و لبخندی زد و رفت سمت خانواده اش و گفت:
- مثل اینکه قسمت نبوده .
نفس راحتی کشیدم و روی اولین مبل نشستم