eitaa logo
🇮🇷 عاشقان شهادت 🇮🇷
112 دنبال‌کننده
3.6هزار عکس
4.2هزار ویدیو
18 فایل
{♥️بسم رب الشهدا♥️} شروعمون = 1403/12/9 پایان = ان شالله شهادت🤍 هفت تا دوست صمیمی و شیطون...😁 کپی؟! حلال ولی شرط داره... ۱ صلوات برای ظهور امام زمان و دعای شهادت برای ادمینا 🌱
مشاهده در ایتا
دانلود
-ثواب یهویی . .! اللہـم‌عجـل‌لولیك‌الفـرج . . . ! (:❤️ اللہـم‌عجـل‌لولیك‌الفـرج . . . ! (:❤️ اللہـم‌عجـل‌لولیك‌الفـرج . . . ! (:❤️ اللہـم‌عجـل‌لولیك‌الفـرج . . . ! (:❤️ اللہـم‌عجـل‌لولیك‌الفـرج . . . ! (:❤️ اللہـم‌عجـل‌لولیك‌الفـرج . . . ! (:❤️ به نیت فرج اقا صاحب الزمان پخشش کنید دوتاصلوات‌برای‌خوشحالیه‌‌حضرت‌مهدی‌ میفرستی؟ مگه ما چندتا حضرت مهدی عج داریم؟؟
‌ی بار سِکسِکم گرفته بود، بند نمیومد مامانم تو اینترنت سرچ کرد دید راه درمانش ترسونده؛ فداش بشم رفت سر شلوارم داد زد این چیه؟؟!!! یجوری ر.. ی.. د.. م، سکسکم که بند اومد هیچ، شب ادراری هم گرفتم 😂😂 ‌‌‌‌‌‌‌
- پناه‌روح|ᴘᴇɴᴀʜ ʀᴜʜ - کنارِ زائرانِ خود ؛کنارِ خادمانِ صحن ؛ چه می‌شود که جا دَهی این منِ بی‌قرار را :)️))) . اینجا ؟ مسکن روح تمام عاشقان اباعبدالله 🫀 . . کپی ؟ حلال‌ولی‌فوربهتره 🌱 https://eitaa.com/PENAH_31
16.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
میزنه قلبم داره میاد دوباره باز بوی ِ محرم :))
چیزی نمانده تا ماهِ عزایش:)🖤.
👻👻😬👻😬😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻 👻😬👻😬 👻😬👻 👻😬 👻 ࢪمآن⇩ 👋👀بچھ‌مثبٺ👀👋 وقتی حالش بهتر شد می خواستم برم توی اتاق که امیر گفت نمی خواد ببینت. مجبوری سوار ماشین شدم و و بی هدف توی خیابون ها گاز می دادم. یعنی مقصر تمام این حال بدی هاش من بودم؟ من باعث شده بودم اینجوری داغون بشه! ساعت10 بود که رفتم خونه اقا بزرگ و به بقیه سلام کردم امیر رو صدا کردم. که پوفی کشید و بلند شد اومد بیرون نگاهی بهش کردم و گفتم: - حالش چطوره؟ دستاشو توی جیب ش فرو کرد و گفت: - با سرم سوزن باز سر پا شد!الانم مراسم خاستگاریشه! احساس کردم اب یخ ریختن روم. بهت زده گفتم: - چی؟خواستگاری؟باکی؟ شونه ای بالا انداخت و گفت: - با مصطفی پسری که ظهر اینجا بود خیلی هم پسر خوب و مومن ی هست. با اعصاب ی داغون داد زدم: - لعنتی الان داری به من می گی؟ پوزخندی زد و گفت: - مثلا چیکاره ای که بخوام بهت بگم قبل ش؟ اه ای گفتم و سریع سوار ماشین شدم گاز دادم تا اونجا. با مصطفی توی اتاقم روی تخت نشسته بودیم. لب زد: - حالتون خوبه؟ سری تکون دادم که معنی شو خودمم نمی دونستم! لب زد: - خوب شما شرط تون برای ازدواج چیه؟ غمگین گفتم: - اقا مصطفی من از قبل هم بهتون گفتم نه! با لحن ارومی گفت: - اخه چرا؟ من مشکلی دارم؟ لب زدم: - نه من مشکل دارم ببنید من یکی رو دوست داشتم اقا مصطفی منو ول کرد من نمی تونم بجز اون به کسی فکر کنم!اگر با شما ازدواج کنم تمام فکر و ذکرم پیش اون ادمه! اونوقت به شما خیانت می شه!توروخدا درکم کنید. لبخندی زد و گفت: - ایشون دل شما رو شکستن؟ به زیر بالشت ام که عکس سامیار از زیرش معلوم بود اشاره کرد. عکس رو در اورد و نگاه کرد و گفت: - شما درست می گید امیدوارم حسرت به دل نمونید ببخشید من دیر درک تون کردم!شما استراحت کنید من مرخص می شم. ممنونی گفتم و خداحافظ ی کردم . وقتی رسیدم ماشین شون جلوی در بود. زنگ در رو زدم و دل تو دلم نبود تا زود تر برم تو. نکنه بهش جواب بعله رو داده؟ در باز شد و داخل رفتم. وارد سالن شدم و سلامی کردم. عمو استقبالم اومد و رو به بقیه گفت: - پسر عموی سارینا سامیار جان هستند. خوشبختی گفتم و با نگرانی کل سالن و نگاه کردم خبری از سارینا و پسره مصطفی نبود! با صدای پای کسی به پله ها نگاه کردم مصطفی تنهایی پایین اومد و به من سلام کرد و خواست بره پیش بقیه اما برگشت و دوباره بهم نگاه کرد و زیر لب گفت: - امیدوارم قدر شو بدونید! و لبخندی زد و رفت سمت خانواده اش و گفت: - مثل اینکه قسمت نبوده . نفس راحتی کشیدم و روی اولین مبل نشستم
👻👻😬👻😬😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻 👻😬👻😬 👻😬👻 👻😬 👻 ࢪمآن⇩ 👋👀بچھ‌مثبٺ👀👋 نگاهی به زن عمو و عمو انداختم. زن عمو چادر سفیدی سرش بود و حجاب ش کاملا رعایت شده بود عمو هم کت و شلوار رسمی پوشیده بود. خونه دیگه مثل قبل شاهانه نبود با ظاهر ساده ای و چند تا عکس شهید تزعین شده بود. مطمعن بودم کار ساریناست! خانواده مصطفی زود رفتن و زن عمو رو بهم گفت: - جانم سامیار جان کاری پیش اومده؟ سری تکون دادم و گفتم: - نه اومدم سارینا رو ببینم. عمو با تک خنده ای گفت: - الان؟ البته شما یه دوران همش باهم بودید طبیعه دلتون برای هم تنگ بشه! لبخند زن عمو به اه و ناله تبدیل شد و گفت: - یکم باهاش حرف بزن سامیار جان سارینا دیگه سارینا قبل نیست بعد تصادف انگار بچه ام افسردگی حاد گرفته به خدا خیلی شبا یواشکی می رم توی اتاق ش می بینم نصف شبه اما بیداره و گریه می کنه!داره از دست می ره تو یکم باهاش حرف بزن. زن عمو خبر نداری مشکل دخترت جلوت نشسته! می فهمید می کشتمم حتما. سری تکون دادم و گفتم: - باشه زن عمو پس من می رم بالا. سری تکون داد و پله ها رو بالا رفتم جلوی در اتاق ش وایسادم. اخرین بار که یادمه رنگا برنگ بود و شلوغ. اما حالا در اتاق ش مشکی بود. در زدم و صداش کردم: - سارینا. بعد چند لحضه گفت: - بیا تو. درو باز کردم و داخل رفتم. چادرشو سفید شو سرش کرده بود و توی اتاق وایساده بود. نگاهی بهش کردم که دلم براش ضعف رفت. خودمم باور نمی کردم مهر این دختر روزی به دلم بیفته! خدایا این چه حکمتیه؟ بدون اینکه بهم نگاه کنه رفت تو بالکن و روی صندلی نشست. اصلا چی می خواستم بهش بگم؟ توی بالکن رفتم و روی اون صندلی نشستم نگاهی بهش کردم که به خونه ها نگاه می کرد و باز چشاش خیس بود و معلوم بود گریه کرده. نمی دونستم از کجا شروع کنم و برای همین گفتم: - خوبی؟ بدون اینکه نگاهی بهم بکنه گفت: - اره خیلی . داشت طعنه می زد بهم! با اولین چیزی که به ذهن ام رسید لب باز کردم و گفتم: - چیز می خواستم بگم فردا میای بریم یه جایی؟ با مکث گفت: - نکنه باز پرونده ات خورده به من که داری این درخواست و می دی؟! سریع گفتم: - نه به خدا خودم می گم بریم!لطفا. پوزخندی زد و سر تکون داد. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: - مامانت و بقیه خیلی دارن غصه می خورن خوب نیست اینجوری باهاشون رفتار می کنی! اشک ش چکید روی گونه اش و پاشد سریع به شیشه های بالکن تکیه داد و محکم نرده رو توی دست ش فشرد تا بغض شو کنترل کنه و گفت: - ببین کی از درک کردن بقیه داره با من صحبت می کنه!استاد درک کردن!انقدر بقیه مهمن برات؟ اره خوب همیشه یه چیزی مهم بوده وسط بوده که کارت به سارینا افتاده و گرنه خودش که عذاب الهی واست! خواستم چیزی بگم که دستشو بالا اورد و گفت: - شب بخیر پسر عمو.! نگاه غمگینی بهش انداختم و بلند شدم سمت در رفتم اما باید حرف مو می زدم: - این دفعه به فکر هیچکس جز خودت نیستم!فردا صبح میم دنبالت ساعت10 خوب بخوابی .
👻👻😬👻😬😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻 👻😬👻😬 👻😬👻 👻😬 👻 ࢪمآن⇩ 👋👀بچھ‌مثبٺ👀👋 جوابی بهش ندادم و رفت. ای کاش به قدری که به بقیه توجه می کرد یه بار به خود من سارینای بدبخت توجه می کرد! من داغون شدم شکستم له شدم ازم انتظار درک داره؟ خودش چی شد منو درک کنه؟ وقتی گفتم عاشقتم درکم کرد؟ اره انقدر درک کرد که واسه تکمیل درک ش یه کشیده نوش جونم کرد! ناخوداگاه دستمو روی گونه ام گذاشتم. دوسال می گذره ولی حتا بیشتر از قبل جاش درد می کنه. یه چیزایی خوب نمی شه درست نمی شه پاک نمی شه محو نمی شه فراموش نمی شه مثل شکستن قلب ادما! شاید طرف و ببخش ان اما ترک ی که میوفته رو قبل شون رو نمی تونن از بین ببرن مگه ابی که ریخته بشه جمع می شه؟ سمت ماشین رفت و کنار در مکث کرد سر بلند کرد سمت بالکن که دو قدم عقب رفتم و بعد کمی صدای ماشین ش اومد. سوار ماشین شدم و حرکت کرد. حسابی شاد بود و مدام حرف می زد از هر دری حرف می زد که من حرف بزنم اما دریغ از یک کلام. به بیرون زل زده بودم و انگار گوشام نمی شنید چیزی! وقتی دید حتا لب م یه ذره هم به خنده کش نمیاد ساکت شد و یه مداحی گذاشت. به مسیر که دقت کردم همون جاده خاکی بود که اون روز منو طعمه کرد تا کیارش و بگیره! نه فقط اون روز تمام مدتی که مدام از جفت تکون نمی خورد و مهربون شده بود فقط فکر نقشه ا‌‌ش بود فکر مقام گرفتن ش بود فکر اینکه همه بگن اره سرگرد سامیار شاخه! اما دل من چی؟ تازه اقا بعد دو سال یاد دل من افتاده اما واسه چی فقط چون چادر سر کردم؟خودم مهم نبودم؟ اون موقعه به خاطر ظاهرم ردم کرد و این بار هم به خاطر ظاهرم می خواستم. هه! ماشین و خاموش کرد و خواست چیزی بگه که درو باز کردم و پیاده شدم. از تو ماشین نگاه خیره اشو روی خودم حس می کردم. نفس شو با شدت فوت کرد و پیاده شد. جلوتر راه افتادم که خودشو بهم رسوند. با مرور هر اتفاق اینجا که چطور بازیچه ی دست سامیار بودم و نفهمیده بودم بغض توی گلوم بزرگ و بزرگ تر می شد! همون جا وایسادیم و به تهران نگاه کردیم. لب زد: - اینجا رو یادته؟ دوتایی باهم اومدیم همون روز خوب که کیارش دستگیر شد و راحت شدی! اشکم از چشمام سر خورد روی گونه ام و گفتم: - من راحت شدم؟ بهم نزدیک تر شد و گفت: - یعنی چی؟ پس کی راحت شد؟ پوزخندی زدم و گفتم: - اوم اره اوردیم جایی که حقیقت اشکار شد و تمام مدت فهمیدم اقا واسه خودم دورم نبوده کارش لنگ بود مقام شو می خواسته سرهنگ بودن شو می خواسته اقتدار ش توی کار شو می خواسته گل خوب این کیارش می خواد سارینا رو بگیره منو لای منگنه بزاره پس چطوره سارینا رو طعمه کنم بیام اینجا فکر کنه کسی نیست به قصد گرفتن سارینا بیاد و بگیرمش و این کارو کردی مقام ت هم گرفتی بعدشم که سارینا هیچ! سارینا بی حیا! سارینا بچه! سارینا جلف! سارینا لوس! .. با صدای خش دار که ناشی ازبغض ام بود گفتم: