eitaa logo
🇮🇷 عاشقان شهادت 🇮🇷
112 دنبال‌کننده
3.6هزار عکس
4.3هزار ویدیو
18 فایل
{♥️بسم رب الشهدا♥️} شروعمون = 1403/12/9 پایان = ان شالله شهادت🤍 هفت تا دوست صمیمی و هیئتی..😁 کپی؟! حلال ولی شرط داره... ۱ صلوات برای ظهور امام زمان و دعای شهادت برای ادمینا 🌱
مشاهده در ایتا
دانلود
بمان 🤍 -برو تو خرامان خرامان داخل خانه رفت و سرش را پایین انداخت:سلام نرگس، خواهر کمیل، با دیدن ازاده از روی مبل بلند شد و به مادرش ک مشغول پاک کردن برنج بود گفت:اومدن مادرش سمت انان برگشت اخمی کرد و جوابی نداد کمیل پشت سر ازاده ایستاد و گفت:چه خوشتون بیاد چه خوشتون نیاد دیگه از این به بعد ازاده خانوم هم با ما زندگی میکنه مادرش از جایش بلند شد و سمت انان قدم برداشت: دیگه باید جلوی همسایه ها بیشتر سنگ رو یخ بشیم کلافه گفت:میگی چیکار کنم؟! اسمش تو شناسناممه چه دلم بخواد چه نخواد حالا زن قانونیم محسوب میشه نمیتونم به امان خدا ولش کنم ک پدرش هربلایی میخواد سرش بیاره ..انسانیت کجا رفته -اخه ما چی از زندگی و کس و کار این دختر میدونیم؟ -هرکسی ک باشه چاره ای جز این ندارم ببین پدرش  چیکار کرده نگاه حوریه خانوم روی صورت کبود شده ی ازاده چرخید و هیچی نگفت ازاده ک مظلوم و بی سروزبان بود مثل همیشه چیزی ته گلویش مانع شد تا تمام حرفایش را بزند -نرگس؟ -بله داداش -ببرش تو اتاق -چشم دست ازاده را گرفت و اورا همراه خود سمت اتاقش برد بعد از رفتن انها مادر کمیل اشک ریزان گفت:ببین اخر عمری گرفتار چه مصیبتی شدم تنها پسرم باید اینطوری با دختریکه معلوم نیست چیکارس و خانوادش کیه  بی سرو صدا عقد کنه باید پاش  وسط محرمی به پارتی باز بشه ای خدا منو بکش راحتم کن یه عمر ابروی و عزمتون به باد رفت دست مادرش را گرفت و اورا روی مبل نشاند:اروم باش عزیز من هرجور شده منصورو پیدا میکنم و بیگناهیمو ثابت میکنم -چی رو میخوای ثابت کنی دیگه همه چیز تموم شد رفت نشونش اون دختریه ک تو اتاقه ازاده با شنیدن این حرف ها قلبش گرفت انتظار این برخورد را داشت نرگس لبخند مصنوعی زد و گفت:اسمت چیه -ازاده -تو،تو اون مهمونی چیکار میکردی،با کسی دوست بودی؟ از این سوال تکراری خسته شده بود پرسیدنش چه اهمیتی داشت وقتی همه چیز رابریده و دوخته بودند چشم هایش را روی هم گذاشت و چندکلمه گفت:نه منو دزدیده بودن سکوت کرد ک نرگس پرسید:مادرت کجاس؟
بمان 🤍 -دوسال پیش سکته کرد و فوت شد -خدا رحمتش کنه اسم من نرگسه خواهر کمیلم ببین ازاده خانوم اگه میبینی مادرم اینقدر ناراحته باید بهش حق بدی قبل اومدن تو قرار بود دختردایی کمیل ،سمانه رو براش بعد محرم خواستگاری کنیم همدیگرو هم میخواستن و دوست داشتن ولی با اومدن ناخواسته ی تو همه چیز بهم ریخت پس بهتره انتظار نداشته باشی به پات گل بریزیم از جایش بلند شد و از اتاق بیرون رفت با رفتن او دانه های درشت اشک بر گونه هایش جاری شد تقصیر او چه بود او ک صدبار به سرگرد اکبری حقیقت را گفته بود از این همه تنهایی و بیکسی خسته شده بود ته دلش امید داشت با خلاصی از ان خانه حداقل اوضاعش بهتر میشود ولی حس میکرد اگر در همان خانه ی پدری اش میماند و  اورا تحمل میکرد بهتر از طعنه های تند اینان بود صدای نرگس مانند پتک بر ذهنش فرود می امد:همدیگررو میخواستن و دوست داشتن دوست داشتن دوست داشتن دست هایش را روی صورتش گذاشت و دوباره شروع کرد به گریه کردن قلب کوچکش به هر بهانه ای بی قرار باریدن بود تا شب از اتاق بیرون نرفت و بیحرکت گوشه ی اتاق نشست کسی هم سراغش را نمیگرفت تنها نرگس اورا برای ناهار صدا زد ولی او میلی نداشت به سرنوشت نامعلوش فکر میکرد با شنیدن صدای چند تقه ک به در خورد سمت ان چرخید کمیل سینی بدست وارد اتاق شد و مقابلش نشست -سلام زیر لب جوابش را داد و بشقاب برنج را مقابلش گذاشت:نرگس گفت ظهر ناهار نخوردی لب های خشک شده اش را از هم باز کرد و با صدای ضعیفی گفت:ممنون گرسنه نیستم -مگه میشه  نباشی بردار چند لقمه بخور -اقای معتمدی -بله -منو ببخشین ک زندگیتونو بهم ریختم -درسته ک از اومدن ناخواستت به زندگیم ناراضیم ولی بیرحم  ونامرد نیستم که بخوام عصبانیتمو سر یک دختر ضعیف و بیپناه خالی کنم من پدرت و از همه مهم تر منصور رو مقصر میدونم هنوزم نفهمیدم خصومت اون با من چیه حرفای مادرمو درباره خودت جدی نگیر از سر دلسوزی و ناراحتیش برای منه -حق دارن ناراحت باشن برای اولین بار نگاهی دقیق به صورت ازاده انداخت پوست سبزه با چشم و ابروی مشکی نگاهش را گرفت و گفت:و دیگه یه مطلب  سرش را  بالا گرفت ومنتظر نگاه کرد - احساس میکنم زندگیم به یکباره از هم پاشیده از من چیزی جز احساس و رفتار سرد و بیتفاوت انتظار نداشته باشید..من فعلا نمیتونم حضور شمارو به عنوان همسر قانونیم وشریک زندگیم به خودم بقبولونم چون انتخاب من نبودید -درک میکنم چیزی جز این انتظار ندارم من حاضرم  برای همیشه از زندگی شما برم بیرون تا با دختری ک بهش علاقه دارید ازدواج کنید -پیش پدرت؟ ک دوباره گیر یکی مثل منصور بیفتی ک ازت برای بدبخت کردن بقیه سواستفاده کنه سرش را زیر انداخت و جوابی نداد...
بمان 🤍 صبح با شنیدن صدای گنجشک ها سرش را از روی پاهایش برداشت هنوز مانتوی رنگ و رو رفته ی دیروزش تنش بود موهایش را تماما داخل شال فربرد روی پا ایستاد و به ساعت روی دیوار نگاهی انداخت:7:30 سینی شام دیشب را برداشت و از اتاق بیرون رفت در پشت سرش با صدای قیژ قیژ بلندی بسته شد توجه اعضای منزل ک درحال خوردن صبحانه بودند سمت او جلب شد حوریه خانوم طبق معمول اخمی تحویل او داد و رویش را چرخاند کمیل سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت سینی را روی ظرفشویی گذاشت و به اتاق بازگشت صدای کمیل را شنید ک گفت:من رفتم خدانگهدار -خدافظ پسرم با تنها شدن او و مادرکمیل ترسی به دلش نشست مدتی گذشت ک در اتاقش به شدت باز شد با دیدن چهره ی اخمو حوریه خانوم سرجایش ایستاد و تته پته کنان گفت:سسلام -علیک امروز من خیلی خستم ناهار رو درست میکنی و خونه رو مرتب میکنی خیال نکن از اون خونه خلاص شدی و اومدی یه خونه بزرگتر راحت میخوری و میخوابی و پسرمو تیغ میزنی باید قد خورد خوراکت کار کنی نمیزارم از مهربونی پسرم سواستفاده کنی فهمیدی؟ سرش را تکان داد و گفت:من همچین دختری نیستم -از سرووضع خودت و پدرت معلومه! خیلی خوش شانسی دختر خیلی خوش شانسی ک پسر من تو تورت افتاده دوباره بغض کردقوی باش ازاده تو باید قوی باشی نباید گریه کنی تو دیگر دختربچه نیستی ک پشت سر مادرت قایم شوی -خانوم...من اصلا پسرشمارو نمیشناختم منم مثل پسرشماقربونی شدم این وسط -اخی دلم برات کباب شد چه قربونیی! پسرم از تیپ و قیافه ک چیزی کم نداره یه پارچه اقا اون کسی ک قربونی شد پسر من بود ک گیر همچین خانواده ای افتاد! خداروشکر به پسرم گفتم پای پدرتو از خانواده ما قطع کنه اشک های ازاده بی اختیار جاری شد بازهم همان مانع لعنتی همیشگی راه گلویش را بست بازهم حرفش را خورد! با رفتن حوریه خانوم بغضش ترکید و هق هق کنان گریه کرد -گریه زاری رو بس کن فکر نکن جلوی پسرمم اینجوری اشک تمساح بریزی رامت میشه دستش را جلوی دهانش گرفت و با صدای خفه بغضش را فروخورد بی زبان تر از آن بود ک از خودش دفاع کند                              
بمان 🤍 مشغول تمییز کردن کف آشپزخونه بود که متوجه امدن نرگس از دانشگاه شد با شنیدن صدای پر از شوق مادر نرگس دلش لرزید:سلام دخترگلم خسته نباشی دلش برای مادرش تنگ شده بود "مادر کجایی ک بیینی دخترت اینطوری راهی خونه بخت شد به خاطر پدر معتادی ک به خاطر پولش دخترش رو فروخت" "به خاطر من و پدرم این خانواده هم بدبخت شدند" اهی کشید و از وجود خودش پشیمان شد  او از عمد کاری نکرده بود ک مادر کمیل اینطوری با او صحبت میکرد "کاش میتونستم از خودم دفاع کنم" از اینکه باید کار میکرد ناراحت نبود از این ناراحت بود ک به خاطر وضع ضعیف مالی پدرش و کار های اشتباه اون  سرزنشش میکردند با امدن مادراقا کمیل از جایش بلند شد ک گفت:کارایی ک گفتم کردی؟ -بله -میتونی بری اتاقت تا وقتی صدات نکردم بیرون نیا                                *** کتاب شعر رنگ و رورفته ای ک از مادرش یادگار مانده بود را از ته ساک برداشت و مشغول خواندش شد ساعت تقریبا 7 بعد از ظهر بود "وقتی خونه خودمون بودم میرفتم بالا پشت بوم نقاشی میکشیدم" کتاب را بست و با خود فکر کرد" کاش خودکار و کاغذم رو برمیداشتم" در اتاق رو کمی باز کرد و با دیدن سکوتی ک با خانه حاکم بود حدس زد همه بیرون باشند مردد وارد هال شد و به اطراف نگاه کرد ک با دیدن اتاق های خالی نفسی از آسودگی کشید در همین حین تلفن زنگ خورد ک چون انتظارش را نداشت کمی جا خورد مردد سمتش رفت و دستش را برای برداشتن ان دراز کرد ک تلفن روی پیغام گیر رفت و صدای دختری در تلفن پیچید: سلام خاله جون سمانه ام امشب اگه خونه اید میخوایم بعد شام یه سر بیایم اونجا خیلی وقته بهم سرنزدیم مامانو بابا سلام دارن خدانگهدار با شنیدن اسم سمانه احساس خاصی به او دست داد ودر دلش اشوب به پا شد با شنیدم صدای چرخیدن کلید در اتاق از دلهره ی اینکه از اتاقش خارج شده ضربان قلبش بالا رفت حوریه خانوم و نرگس پلاستیک به دست وارد خانه شدند طبق معمول اخمی تحویل او داد و گفت :کمیل نیومد خونه؟ سرش را به نشانه ی منفی تکان داد: نه - فکر کنم خواهرزادتون زنگ زدن و پیغام گذاشتن واستون -جواب ک ندادی؟ -نه بی انکه منتظر حرف دیگری باشد سمت اتاقش رفت و در را بست مدتی گذشت ک صدای حوریه خانوم را شنید :سلام دخترگلم خوبی؟؟...
بمان 🤍 مردد به در مسجد نگاه کرد دروغ های منصور همه جا پیچیده بود مبادا مردم انهارا باور کرده باشند و دیگر هیچ احترام و حرمتی برای او در مسجد نمانده باشد همان جایی ک بارها تحسین شده بود و بار ها از پاکی او تعریف شده بود ولی حالا برای رفتن مردد بود ک به گناهکار بودن متهم شود! شاید این یک امتحان الهی باشد شاید! دستش را روی در مسجد کشید و قدم زنان وارد ان شد صدای الله اکبر گفتن مکبر را ک شنید دلش بی قراری کرد و کفش هایش را با عجله گوشه ای گذاشت و داخل شد به سرعت کنار پیرمردی در صف اول ایستاد و اقامه بست بعد از خواندن سه رکعت نماز مغرب احساس کرد دلش سبک سبک شده است اهی کشید و دست هایش را سمت بالا گرفت تا دعا کند برای خاموش شدن این اتش خشم و ناامیدی دلش دعا کرد تا خدا ابرویش را حفظ کند دست هایش را روی صورتش کشید ک صدای پچ پچ از اطراف به گوشش خورد -نه بابا خود پسر خالش اونروز تو مسجد گفت با یه دختر گرفتنش -منکه باور نمیکنم کمیل اهلش نیست -ای اقا شیطونه دیگه یه لحظه هوس ادمو تحریک میکنه -ولی این وصله ها به کمیل نمیچسبه از بچگی اینجا نوحه خونی میکنه من میشناسمش -هه حالا پسرخالش ک با هم جون جونی بودن و دستشو میگرفت و میاورد هیئتا به کنار پسر جمال اقا ک هشت ماه خدمته تو اگاهی دیده بودتش ک با دختره میبردن اونکع دروغ نمیگه ریگی به کفشش هست ک این چندروزم مسجد نیومده -تهمت نزن مومن -ای اقا تهمت چیه همه میگن کمیل بی انکه حرفی بزند سرش را پایین انداخت و در دلش به این قضاوت های کورکورانه پوزخند زد همه جای زندگی اش پر شده بود از رد و پای منصور چه از جان او میخواست! مگر با منصور چه کرده بود ک اینطوری زندگیش را زیرو رو میکرد! چهار رکعت باقی را با دل شکسته خواند و بی سروصدا از مسجد بیرون امد نگاه های بد و شایر کنجکاو بقیه و پچ پچ کردنشان اورا ازار میداد دست هایش را داخل جیبش فرو برد و بی هدف کنار خیابان قدم زد مشغول کلید انداختن در قفل در شد ک نگاه متعجبش روی کفش های جفت شده جلوی در ثابت ماند پایش را ک در هال گذاشت با شنیدن صدای خنده ی سمانه تمام قلبش به یکباره فرو ریخت زندگی خیلی بیرحمانه تقدیرش را رقم زده بود زیر لب سلامی داد و بی هیج حرف دیگری سمت اتاقش هجوم برد سمانه ک از این رفتار او تعجب کرده بود رو به حوریه خانوم گفت:چرا کمیل ناراحت بود؟ حوریه خانوم اجبارا لبخندی زد و گفت:از خستگیه تو این مدت ک به خاطر دردسر منصور زندان بوده خیلی کلافه شده مادر سمانه فنجان چایی اش را برداشت و گفت:لیلا وقتی فهمید منصور با کمیل چیکار کرده خیلی ناراحت شد بیچاره هرروز غصه میخوره اخرش این پسر مادرشو دق میده مادر کمیل ک سعی داشت ازدواج کمیل را فعلا مخفی کند گفت:حالا ک تموم شده و گذشته بهتره دربارش حرف نزنیم دوباره حالم بد میشه،نرگس صدای تلویزیونو کم کن داریم حرف میزنیم زیر لب غر زد و چنددرجه صدای تلویزیون را کاهش داد بعد از مدتی سمانه از جایش بلند شد و سمت اتاق کمیل رفت چند تقه به در زد ک با شنیدن صدای بفرمایید او وارد شد
بمان 🤍 مقابل کمیل ایستاد و با گوشه ی روسری بلندش بازی کرد کمیل ک در حال نوشتن چیزی بود نیم نگاهی به او انداخت و گفت:سلام سمانه سلامی زیر لب داد و گفت:چیزی شده ؟ کلافه پوفی کشید و گفت:نه -پس دلیل این رفتاراتون چیه ما از بچگی باهم بزرگ شدیم شما با اینکه چندسال از من بزرگتر بودید تنها همبازی من تو تموم دوران بچگیام بودید پس خواهش میکنم بمن اعتماد کنید و بگید چیشده چیز زیادی به تموم شدن محرم نمونده با خجالت به دستبند نشانی ک مادر کمیل انرا خیلی وقت پیش به او داده بود نگاه کرد ک کمیل نفسش را پر سروصدا بیرون داد و گفت:تو چی از این اتفاقات اخیر میدونی؟ -میدونم ک شما بیگناهید شنیدم ک مهمونی رفته بودید و کلانتری گرفنتون با یه دختر ولی من مطمئنم ک شما بیگناه بودید کمیل علی رغم اصرار های مادرش لپ تاپش را بست و خیلی صریح گفت:پس بزارید بهتون بگم ک به خاطر بلایی ک منصور سرم اورد مجبور شدم با اون دختر ازدواج کنم چون همه ی شواهد رو بر علیه من درست کرده بود بهتره منو فراموش کنید و به زندگیتون برسید ما قسمت همدیگه نبودید من دیگه نمیتونم به شما علاقه ای داشته باشم مجبورم فراموشتون کنم خودم قصد دارم تا یه مدت از این شهر برم اشک در چشمان سمانه حلقه بست و با ناباوری گفت:دارید شوخی میکنید؟ یعنی چی مجبورتون کردن باهاش ازدواج کنید قرار بود بعد محرم مراسم عقد ما برگزار بشه سرش را میان دستانش گرفت و گفت:خواهش میکنم تنهام بزارید فقط همین سمانه بغضش ترکید و هق هق کنان از اتاق بیرون رفت پس چرا کسی به او چیزی نگفته بود مدتی بعد سروصدای مادر سمانه بلند شد ک حقیقت را بریده بریده از سمانه شنیده بود مادرکمیل با ناراحتی گفت:خواهر بخدا نمیخواستم الان ناراحتتون کنم بخدای احد و واحد کمیل من بیگناهه مادر سمانه پوزخندی زد و کیفش را برداشت:اگه پسرت بیگناه بود هیچ وقت یه دختر خیابونی ک معلوم نیست تو اون مهمونی چه غلطی میکرده و عقدش نمیکردن واقعا که خداروشکر قبل تموم شدن محرم دست پسرت رو شد منو باش فکر میکردم به خاطر اون منصور خیر ندیده فقط چند شب بازداشتگاه بوده -خواهر تو ک این حرفارو بزنی من از بقیه چه انتظاری داشته باشم سمانه با حالی خراب خداحافظی کرد و همراه مادرش رفت حوریه خانوم همانجا وسط هال نشست و هق هق کنان گریه کرد نرگس سعی کرد ارامش کند ولی بیفایده بود -چرا ارزو ها ک واسه سمانه و پسرم کمیل نداشتم همش در عرض چند شب به باد رفت اشک هایش را پاک کرد و ک نرگس عصبی سمت اتاق کمیل رفت و در را محکم باز کرد:چرا به سمانه گفتی ک باعث شد اینطوری بشه همینو میخواستی خواستی اشک مامانو دربیاری چقدر بهت گفت با منصور نگرد ادم درستی نیست گفتی میخوام ادمش کنم کو ادم شد؟ یا بدبختت کرد بیچاره عصبی جواب داد:بس کن نرگس فقط تنهام بزارید اره من گناه کارم همتون راست میگید با صدای دورگه گفت:حالا تنهام بزار با شنیدن صدای جیغی هردو سمت بیرون دویدند صدا از اتاقی ک ازاده در ان بود می امد کمیل با عجله در اتاق را باز کرد ک دید مادرش با مشت بر سر ازاده میکوبد و نفرینش میکند:تو و اون پدر خیر ندیدت بدبختمون کردین ابرو تو محل واسمون نزاشتین چی از جون من و بچم میزاشتین پسرم یکی دو هفته ی دیگه باید عقد میکرد کمیل و نرگس اورا به سختی از ازاده جدا کردند -مادر این چه کاریه! از شما ک ادم متدینی بودید بعیده! خشمتون رو سر یع دختر بیچاره خالی میکنید؟ شما ک همیشه میگفتید باید موقع عصبی شدن خودمونو کنترل کنیم چیکار به این بدبخت داری؟ مادر کمیل هق هق کنان روی زمین نشست ک صدای گریه ی ازاده هم بلند شد کمیل کلافه دستش را روی پیشانی اش زد و گفت:این چه مصیبتی بود خدایا! *** با شنیدن صدای هایی ک از هال می امد سرش را از روی میزش برداشت دیشب تا دمدمه های صبح قران میخواند کتاب قران را ک باز مانده بود بست و سمت هال رفت با دیدن نرگس ک سراسیمه در هال قدم میزد گفت:چیزی شده؟ -ازاده تو اتاقش نیست
9 پارت جبرانی تقدیم نگاه زیباتون❤️‍🩹
ناراحت که نشدی؟ قلب من همون لحظه
آخ یوسف زهرا...😞 شرمنده ایم
❤️‍🩹😞
منم وقتی 5 ساله بودم گم شدم و یه روز کامل مهمان این مردان بهشتی و مهربان بودم...❤️‍🩹🍀