عشق و مهمون دلم کردی💔
۲ روز تا محرم،محرم آقا اباعبدالله جانم..❤️🩹
#محرم
حَضرَتِعِشقْعَجَبْكربْوبَلايىدارَدْ...
👻👻😬👻😬😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻
👻😬👻😬
👻😬👻
👻😬
👻
ࢪمآن⇩
👋👀بچھمثبٺ👀👋
#به_قلم_بانو
#قسمت82
#سارینا
تموم شد!
حالا همه فهمیده بودن درد سارینا چیه!
امیر رو به سامیار که سرش پایین بود و گفت:
- توی همین جمع دارم می گم اگر بیاد سمت سارینا اذیت ش کنه بهش رحم نمی کنم!
با فریاد اقا بزرگ توی بغل امیر فرو رفتم و به خودم لرزیدم:
- سامیار بیروووون دیگه جایی اینجا نداری!
تاحالا انقدر اقا بزرگ و عصبی ندیده بودم.
سامیار ببخشیدی گفت و از عمارت بیرون رفت.
دروغ چرا نگران ش شدم و به مسیر رفتن ش نگاه کردم.
هیچکس باورش نمی شد!
سامیار مورد عزت و اطمینان خانواده اینطور کاری با من کرده باشه.
زن عمو بلند شد اومد سمتم و بغلم کرد و گفت:
- شرمنده عزیزم شرمنده من نمی دونستم پسر من دل تورو شکسته نمی دونستم!
عمو سرش پایین بود و حسابی شرمنده شده بود.
لب زدم:
- هیچی ربطی به شما و عمو نداره این موضوع، زن عمو شما چرا معذرت خواهی می کنی؟ عمو سر تو پایین ننداز تو هیچی برای من کم نزاشتی از گل نازک تر بهم نگفتی.
عمو با عصبانیت بلند شد و دنبال سامیار رفت.
نگران به امیر نگاه کردم و گفتم:
- نره بزنه سامیار رو.
با صدای عصبی اقا بزرگ تازه فهمیدم جمله امو بلند گفتم:
- به توچه که بره بزنه یا نه؟
با خجالت لب گزیدم .
با امیر بلند شدیم و رفتیم طبقه بالا زیر نگاه های سنگین بقیه داشتم اب می شدم!
توی اتاقم نشستیم روی تخت و پاهامو توی بغلم جمع کردم.
امیر دراز کشید روی فرش وسط اتاق و گفت:
- دلم خنک شد زدم بچه پرو رو.
به امیر نگاه کردم.
به داداشی که از وجودش بی خبر بودم هم من هم مامان اینا.
وقتی توی کما بودم به شدت به خون نیاز داشتم و کسی خون ش به من نمی خورد و داشتم از دست می رفتم که زن عمو لب باز کرد و با استرس گفت خون امیر به سارینا می خوره!
همه تعجب کرده بودن چون خون عمو و زن عمو به من نمی خورد مگه می شد خون پسرشون که برگرفته از خون اون دوتاست به من بخوره؟
وقتی دید همه با تعجب نگاهش می کنن مجبور می شه قضیه مهمی رو بگه!
مادر من قبل از من باردار بوده!
و زن عمو هم باردار بوده.
اما سر زایمان بچه زن عمو می میره و چون بجز اون یک بار دیگه نمی تونسته بچه بیاره و همین هم با کلی دکتر و دارو بوده عمو بدون اینکه کسی چیزی بفهمه جای بچه ها رو عوض می کنه! چون فامیل ها یکی بودن و به پرستار پول می ده و به مامان من می گن بچه اش مرده و مامان تا مدتی افسردگی داشت و می ترسید بچه بیاره تا دو سال بعد که روی من باردار شد و زن عمو از طریق اون پرستار که عمو بهش پول داده بود می فهمه پرستاره سرطان می گیره و همه چیز رو به زن عمو می گه و التماس ش می کنه به مادرم همه چیز رو بگه تا حلال ش کنه و زن عمو دنبال فرصت بوده چون امیر تک بچه بود هم می ترسیده چیزی بگه ولی وقتی من تصادف کردم و خون می خواستم مجبور شد بگه!
و تازه مادر من فهمید دوتا بچه داره.
ولی امیر عادت کرده بود و به احترام زن عمو که این همه مدت بزرگ ش کرده بهشون می گه مامان و بابا و به مامان و بابای اصلی ش هم می گه مامان و بابا البته طول کشید تا عادت کنه!
و اینطور شد که من فهمیدم داداش دارم!
👻👻😬👻😬😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻
👻😬👻😬
👻😬👻
👻😬
👻
ࢪمآن⇩
👋👀بچھمثبٺ👀👋
#به_قلم_بانو
#قسمت83
#سارینا
#صبح
قرار بود امروز امیر سرگرمم کنه و بریم خرید!
دلهره عجیبی گرفته بودم و نمی دونم به خاطر چی بود!
سوار شدیم که امیر نگاهی بهم انداخت و گفت:
- چته؟ چرا رنگ ت پریده؟
لب زدم:
- هیچی استرس دارم دلشوره دارم.
لب زد:
- از بس به چیزای منفی فکر می کنی به این چیزا فکر نکن خوب؟
سری تکون دادم که حرکت کرد جلوی یه مجتمع بزرگ وایساد.
پیاده شدیم و داخل رفتیم.
امیر گفت:
- خوب از کجا شروع کنیم؟
اوووم تا من برم یه ابمیوه ای چیزی بگیرم تو هم ببین از کجا شروع کنیم خوب؟
سری تکون دادم که گفت:
- زبون تو موش خورده ابجی؟
خندیدم که گفت:
- ای جونم قربون خنده هات بشم.
و رفت سوار اسانسور شد.
با دیدن همون بوتیک ی که اون روز اومدم و لباس جشنی خریدم برای مهمونی که کیارش منو دید و اون روز سامیار توی همین بوتیک بود.
ناخوداگاه سمت ش رفتم و وارد بوتیک شدم.
سلام ارومی کردم و به اطراف نگاهی انداختم که محمد و دیدم.
لب زدم:
- سلام اقا محمد!
محمد یکم نگاهم کرد و گفت:
- سلام شما؟
لبخندی زدم و گفتم:
- سارینا م دختر عموی سامیار.
دهن ش اندازه غار علی صدر وا شد.
بهت زده گفت:
- جون من؟ یا پیغمبر تو همون دختر شره ای؟
سری تکون دادم و گفت:
- بزنم به تخته خانوم شدین اصلا نشناختم به خدا باور کنم خودتی سارینا؟
سری تکون دادم و هی به پشت سرم نگاه می کرد.
متعجب اومدم برگرد که هول کرد و سریع گفت:
- چیزه چیزه راستی درس ت چی شد؟
متعجب گفتم:
- خوندم دیگه افسری قبول شدم همون اداره خودتون.
دوباره چشاش گرد شد و گفت:
- جون من؟بابا ایول داری تو عجبا.
همه اشون داشتن به پشت سرم نگاه می کردن.
دیگه تاب نیاوردم و برگشتم که دیدم کرکره رسید تا پایین و سامیار پشت سرم بود و داشت یه چیزی روی دستمال می ریخت.
اب دهنمو قورت دادم و عقب رفتم و گفتم:
- کرکره رو چرا دادین پایین؟ می خوام برم بیرون.
همه اشون نگاهم کردن که با خشم گفتم:
- داداشم پوست از سرتون می کنه به خدا.
سامیار جلو اومد و گفت:
- شرمنده سارینا ولی با اوضاع ی که امیر درست کرده کسی