👻👻😬👻😬😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻
👻😬👻😬
👻😬👻
👻😬
👻
ࢪمآن⇩
👋👀بچھمثبٺ👀👋
#به_قلم_بانو
#قسمت86
#سارینا
قرمه سبزی داغ بود و ریخته بود روی پاش از بالا تا پایین و با دو رفت بیرون و صدای داد ش کل عمارت و برداشته بود.
خوب ش کردم پسره ی بیشعور خجالت نمی کشه!
بعد یه ربع برگشت و با چهری سرخ شده از عصبانیت نگاهم کرد و گفت:
- خجالت نمی کشی؟
با عصبانیت چشامو بستم و گفتم:
- ببین اقا پسر یه خاندان روی من حساسه خش بردارم خط می ندازن روی خودت و خاندان ت بیا دست منو باز کن!
دست به سینه نگاهم کرد و به استانه ی در تکیه داد.
پوفی کشیدم و گفتم:
- حداقل برو به اون سامیار نامرد بگو بیاد.
بازم ریلکس نگاهم کرد و گفت:
- شاید تا قبل اینکه خون خورشت داغ که سه ساعت پختم ش رو بریزی روم این کارو می کردم اما الان نه.
به اطرافم نگاه کردم بلکه یه چیزی باشه بزنم تو صورت این دلم خنک بشه بس که زبون نفهم بود.
با دیدن بشقاب برنج برش داشتم و پرت کردم سمت ش و از اون جایی که نشونه گیریم دقیق بود خورد تو سرش و دونه های برنج از موها و صورت ش ریخت پایین.
داد ش کل عمارت و برداشتم و سرش خون اومده بود.
اخیش دلم خنک شد.
فقط زد بیرون و پشت گوشی داشت روی سامیار داد می زد بیا این وحشی رو ببر.
حالا بزار دستم باز بشه نشونت می دم وحشی کیه!
بعد نیم ساعت باز قیافه ی چندش ش نمایان شد.
ریلکس نگاهش کردم و گفتم:
- این دفعه بخوای بری رو اعصابم این کاسه ماست رو پرت می کنم.
دستش به سرش بود و سرشو پانسمان کرده بود و گفت:
- تو سر کی رفتی انقدر شری؟
به توچه ای گفتم.
چقدر شبیهه خودم بود.
بی اختیار گفتم:
- چقدر تو شبیهه منی .
ابرویی بالا انداخت و گفت:
- من 28 سالمه تو شبیهه منی!
گیج گفتم:
- فامیلامونی؟
تکیه اشو از در گرفت و اومد روی تخت نشست که خودمو جمع تر کردم و زل زد بهم و گفت:
- پس سارینای وحشی که می گن تویی! بابا صد رحمت به وحشی و خیلی وحشی.
به شدت عین سامیار روی اعصابم برد و کاسه ماست رو برداشام پرت کردم که سریع سرشو خم کرد و خورد تو دیوار خورد شد.
با چشای گرد شده نگاهم کرد و گفت:
- یا ابلفضل خدایا این چه شریه سامیار گذاشته تو کاسه ی من.
دیگه چیزی دم دست ام نبود بزنمش .
واقعا خیلی شبیهه ام بود و حس می کردم خودش هم عین من شره .
که صدای در اومد.
و چند دقیقه بعد سامیار از در اومد تو.
و به این پسره توپید:
- چته دو دقیقه یه بچه رو نمی تونی نگه داری.
پسره گفت:
- یه نگاه به من بنداز پای من و بنداز سوخته خانوم قرمه سبزی رو چپ کرده روش بشقاب برنج و زده توی سرم و کاسه ماست هم پرت کرده جاخالی دادم.
با دیدن سامیار اخم کردم و گفتم:
- با اجازه ی کی منو اوردی اینجا؟ امیر پوستت رو می کنه!
کنارم نشست و خرید ها رو گذاشت توی بغلم و گفت:
- فعلا که امیری نیست خوبی؟می بینم داداش مو بدجور ناکار کردی!
متعجب بهش نگاه کردم و گفتم:
- داداش؟
سامیار گفت:
- اره معمور مخفیه اطلاعاتیه از بچگی کارش همینه کلا گمنامه! نگاهش کن کپی شی .
متعجب بهش نگاه کردم و گفتم:
- واقعا؟
سر تکون داد و گفت:
- اره کامیار اسمشه از من بزرگ تره 4 سال.
👻👻😬👻😬😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻
👻😬👻😬
👻😬👻
👻😬
👻
ࢪمآن⇩
👋👀بچھمثبٺ👀👋
#به_قلم_بانو
#قسمت87
#سارینا
کامیار بلند شد و گفت:
- توهم عاشق عجب شری شدی داداش من احمقی دیگه قدر کاملیا رو ندونستی .
سامیار به کامیار اشاره کرد ساکت بشه اما پشتش به ما بود و اون ادامه داد:
- بابا این بهش بگی بالا چشت ابروعه می زنه نصفت می کنه اون کاملیا بدبخت همه جوره عاشقت بود خون می داد برات جا جون تو که 2 سال باهاش زندگی کردی دوسش داشتی اخه واسه چی خراب ش کردی؟
پوزخندی به خودم زدم.
زمانی که من داشتم جون می دادم تو کما بودم شب و روزم با ناله و اشک یکی بود اقا تو خارج با عشقش ملیکا خانوم خوش بود!
لب زدم:
- دستمو باز کن.
نالان نگاهم کرد و دستمو باز کرد که از روی تخت بلند شدم که کامیار برگشت و با دیدن من گفت:
- ای بابا تو که دست این وحشی رو باز کردی الان...
با تمام توان ام یکی کوبیدم توی صورت ش که حرف ش ناتموم موند و گفتم:
- ببین اینو فعلا زدم باقی حساب ت بمونه با اقا بزرگ چنان می دم بزنتت که روزی صد بار بگی سارینا غلط کردم!
خوب؟ اگر هم نمی دونی راست می گم یا دروغ از داداشت عشق کاملیا جونش بپرس خاندان رادمهر چقدر روی من حساس ان شیرفهم شدی؟
از اتاق بیرون زدم که سامیار دنبالم راه افتاد و صدام می کرد.
متعجب به سالن نگاه کردم.
عده ای پسر پای یه مشت سیستم نشسته بودن.
سمت در رفتم که یکی شون زود تر رفت و درو قفل کرد .
در زد سرقت بود و کلید و گذاشت توی جیب ش.
سریع دویدم سمت ش و از حرکات فنی م استفاده کردم با یه ضربه بی هوشش کردم و کلید و زود برداشتم وا کردم دو قدم ندویدم بازوم کشیده شد و سامیار با زور کشیدتم داخل و درو قفل کرد.
عصبی نگاهش کردم و گفتم:
- چی می خوای از جونم کثافط؟ گمشو برو پیش کاملیا جونت .
لعنتی زیر لب کرد که جیغ کشیدم:
- گفتم کلید و بهم بده.
اونم داد زد:
- نمی دم بهتتتت نمی دممم جات همین جاست.
گریه ام گرفته بود و با مشت به سر و صورت ش می کوبیدم:
- غلط کردی من پیش تو نمی مونم توی عوضی کثافط من اینجا داشتم جون می دادم تو اون ور داشتی خوشگذرونی می دی عوضی اشغال.
لب زد:
- من کاملیا رو دوست ندارم من تو رو دوست دار..
با کشیده ی محکمی که بهش زدم ساکت شد.
داد زدم:
- خفههه شو خفهههه شو خفه شوووو.
فقط نگاهم کرد و گفت:
- نمی زارم بری!
و گذشت رفت.
همون جا نشستم و سرمو بین دستام گرفتم.
نفسم داشت تنگ می شد و اسپری م و قرص هام باهام نبود.
به گلوم چنگ زدم که یکی از پسرا گفت:
- سامیاررر کامیاررر این حالش بده داره خفه می شه.
سامیار سریع دوید سمتم و با وحشت نگاهم کرد دوید توی اتاق.
کامیار دو دستی زد تو سر خودش و گفت:
- یا خدا تشنجیه؟
سامیار سریع با دارو هام و اسپری برگشت.
با هول و ولا بازش کرد اسپری رو گذاشت توی دهنم و دو پیس زد که نفس به ریه هام برگشت و کامیار گفت:
- یا ابلفضل نگاه قرص سرطان داره؟
سامیار داد زد:
- بابا خفه شو دو دقیقه .
خسته به دیوار تکیه دادم و بی جون گفتم:
- فق..ط دع..ا کن ..امیر پید..ات نکنه.
کامیار پاشد و گفت:
- ای بابا این امیر کیه بابا بگو بیاد زیارت ش کنیم.
سامیار رو بهم گفت:
- می بینی این کامیار عین خودت شیطونه کلا سر این رفتی!
چشامو بستم و جواب شو ندادم.
خواست کمک کنه بلند بشم که هلش دادم عقب و گفتم:
- ولم کن نامرد.
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ما به شهدایمان نمیگوییم خداحافظ 🥲❤️🩹
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
منو نورا مغز متفکر خرابکاری هستیم
وآرزو همه جوره پایست😂🤣