eitaa logo
🇮🇷 عاشقان شهادت 🇮🇷
110 دنبال‌کننده
3.6هزار عکس
4.3هزار ویدیو
18 فایل
{♥️بسم رب الشهدا♥️} شروعمون = 1403/12/9 پایان = ان شالله شهادت🤍 هفت تا دوست صمیمی و هیئتی..😁 کپی؟! حلال ولی شرط داره... ۱ صلوات برای ظهور امام زمان و دعای شهادت برای ادمینا 🌱
مشاهده در ایتا
دانلود
😭🥲❤️‍🩹✨
13.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اون میگه حالش خوبه ولی.. اخر شب اینو گوش میده💔
5.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چطور شد که نسل شما علی رو شناخت؟💔🖤
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به سفیدی موی دخترت بزار این دهه جون بدم برات🥲❤️‍🩹. . . | |
800.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دختران بابایی نیستند؛ بابا ها دختری اند.. این را وقتی حسین'؏' با سر به دیدن رقیه آمد فهمیدم:)
👻👻😬👻😬😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻 👻😬👻😬 👻😬👻 👻😬 👻 ࢪمآن⇩ 👋👀بچھ‌مثبٺ👀👋 خودم بلند شدم و توی همون اتاق رفتم و روی تخت دراز کشیدم . ضعف کرده بودم و حالم اصلا خوش نبود. حسابی سردم شده بود و فشارم افتاده بود. زیر پتو رفتم تا یکم گرمم بشه بهتر بشم. سامیار با ظرف غذا توی اتاق اومد و گذاشت روی تخت و گفت: - ضعف کردی اگه نخوری حالت بد می شه..و. نیم خیز شدم که فکر کرد می خوام بخورم ولی سینی رو پرت کردم پایین و صدای بدی داد. دراز کشیدم و چشامو بستم. که دست سامیار روی دستم نشست و جفت دستامو بالای سرم به تخت دستبند زد و گفت: - من یه پلیس ام زبون ادم های شیطون و لجباز و خوب می فهمم عزیز دلم! بعد داد زد: - کامیاررر یه ظرف دیگه غذا بیار. کامیار با غر غر اورد و گفت: - ای بابا شدیم اشپزباشی خانوم. سامیار ازش گرفت و گفت: - چقدر نق می زنی بابا درست با زن م رفتار کن ها. نگاه چپی بهش انداختم و گفتم: - عمرا زن تو نمی شم می رم زن مصطفی می شم. با خنده گفت: - به مصطفی که گفتی منو دوست داری. چشاشو با حرص بست و زیر لب مصطفی دهن لقی زمزمه کرد. و چشاشو وا کرد قاشق و جلوی دهن ش گرفتم که بی تفاوت نگاهم کرد و گفت: - فقط از خودت متنفر ترم می کنی! ابرویی بالا انداختم و گفتم: - بخور! روشو کرد اونور که گفتم: - پس شرمنده به روش پلیسی بهت می دم. و فک شو بین دستم گرفتم که صورت ش جمع شد از درد و دهن ش وا شد که قاشق و توی دهن ش گذاشتم و محتویات ک ریختم تو دهن ش با دست دهن شو گرفتم و هر چی تکون خورد دید نمی تونه کاری بکنه و مجبوری قورت ش داد. ۵ قاشق اولی به همین مدل گذشت که گفت: - ولم کن خفه کردی خودم می خورم ایی دستام زخم شده عوضی. دستاشو وا کردم و نشست به تخت تکیه داد و با حرص بشقاب و از دستم کشید و خورد. چنان می خورد که حس می کردم منو داره می جوه! تمام که کرد بشقاب و پرت کرد تو بغلم و گفت: - گوشیمو بده. بشقاب و پایین گذاشتم و گفتم: - شرمنده! پوفی کشید و گفت: - حداقل گوشی تو بده یه زنگ بزنم به امیر. شماره امیر رو براش گرفتم و دادم دستش. با شنیدن صدای امیر بغض کردم: - اخ سامیار سگ سفت پیدات کنم می کشمت چنان بزنمت اسم خودتو یادت بره سارینا رو کجا بردی عوضی . لب زدم: - داداش سارینام. بهت زده گفت: - قربونت برم من دورت بگردم خوبی کجایی اذیتت که نکرد؟ زدم زیر گریه و گفتم: - توروخدا پیدام کن من نمی خوام پیش این نامرد باشم با اون داداش نامرد تر از خودش. امیر عصبی تر شد و گفت: - گریه نکن گریه نکن ببینم مگه تو ضعیفی گریه می کنی، باید تا پیدات کن دهن شونو سرویس کنی مثل قدیم خوب؟ بغض کرده گفتم: - خوب.
👻👻😬👻😬😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻 👻😬👻😬 👻😬👻 👻😬 👻 ࢪمآن⇩ 👋👀بچھ‌مثبٺ👀👋 و امیر گفت: - الان بگو کجایی؟ نگاهی به اتاق انداختم و گفتم: - نمی دونم فقط تو یه خونه ام نمی دونم کجام کدوم شهر هیچی نمی دونم برو ازش شکایت کن. امیر گفت: - این کارو کردم سامیار احمق تو رو برده وسط یه عملیات مخفی کشوری تا عملیات تمام نشه حق برگشت نداری چون الان تو افراد اون عملیات و دیدی! وارفته به سامیار نگاه کردم. که گوشی رو ازم گرفت و بلند شد و گفت: - خوب دیگه دیدی خوبه فعلا بای. و قطع کرد. بهت زده گفتم: - منو اوردی وسط عملیات؟ کامیار گفت: - یس! با اخم بهش نگاه کردم و گفتم: - کی با تو بود نخود هر اش؟همین بهتر نیستی بودی هر روز به زحمت ام می نداختی یه کشیده بهت بزنم! با مسخرگی نگاهم کرد وگفت: - برو بابا جوجه من دست رو بچه ها بلند نمی کنم و گرنه الان باید تو کما خوابیده بودی. پوزخندی زدم گفتم: - قبلا داداشت 6 ماه فرستادم