13.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اون میگه حالش خوبه ولی..
اخر شب اینو گوش میده💔
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
او♥️
بیشترازهرکسدیگری
شبیه#سلیمانی مابود . . !
#شهیدسردارحاجیزاده
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حسین تو قلبم
داره ریشه... 🥺🫀
#امامحسینم | #پیشنهاد_دانلود
800.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دختران بابایی نیستند؛
بابا ها دختری اند..
این را وقتی حسین'؏' با سر به دیدن رقیه آمد فهمیدم:)
👻👻😬👻😬😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻
👻😬👻😬
👻😬👻
👻😬
👻
ࢪمآن⇩
👋👀بچھمثبٺ👀👋
#به_قلم_بانو
#قسمت88
#سارینا
خودم بلند شدم و توی همون اتاق رفتم و روی تخت دراز کشیدم .
ضعف کرده بودم و حالم اصلا خوش نبود.
حسابی سردم شده بود و فشارم افتاده بود.
زیر پتو رفتم تا یکم گرمم بشه بهتر بشم.
سامیار با ظرف غذا توی اتاق اومد و گذاشت روی تخت و گفت:
- ضعف کردی اگه نخوری حالت بد می شه..و.
نیم خیز شدم که فکر کرد می خوام بخورم ولی سینی رو پرت کردم پایین و صدای بدی داد.
دراز کشیدم و چشامو بستم.
که دست سامیار روی دستم نشست و جفت دستامو بالای سرم به تخت دستبند زد و گفت:
- من یه پلیس ام زبون ادم های شیطون و لجباز و خوب می فهمم عزیز دلم!
بعد داد زد:
- کامیاررر یه ظرف دیگه غذا بیار.
کامیار با غر غر اورد و گفت:
- ای بابا شدیم اشپزباشی خانوم.
سامیار ازش گرفت و گفت:
- چقدر نق می زنی بابا درست با زن م رفتار کن ها.
نگاه چپی بهش انداختم و گفتم:
- عمرا زن تو نمی شم می رم زن مصطفی می شم.
با خنده گفت:
- به مصطفی که گفتی منو دوست داری.
#سامیار
چشاشو با حرص بست و زیر لب مصطفی دهن لقی زمزمه کرد.
و چشاشو وا کرد قاشق و جلوی دهن ش گرفتم که بی تفاوت نگاهم کرد و گفت:
- فقط از خودت متنفر ترم می کنی!
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
- بخور!
روشو کرد اونور که گفتم:
- پس شرمنده به روش پلیسی بهت می دم.
و فک شو بین دستم گرفتم که صورت ش جمع شد از درد و دهن ش وا شد که قاشق و توی دهن ش گذاشتم و محتویات ک ریختم تو دهن ش با دست دهن شو گرفتم و هر چی تکون خورد دید نمی تونه کاری بکنه و مجبوری قورت ش داد.
۵ قاشق اولی به همین مدل گذشت که گفت:
- ولم کن خفه کردی خودم می خورم ایی دستام زخم شده عوضی.
دستاشو وا کردم و نشست به تخت تکیه داد و با حرص بشقاب و از دستم کشید و خورد.
چنان می خورد که حس می کردم منو داره می جوه!
تمام که کرد بشقاب و پرت کرد تو بغلم و گفت:
- گوشیمو بده.
بشقاب و پایین گذاشتم و گفتم:
- شرمنده!
پوفی کشید و گفت:
- حداقل گوشی تو بده یه زنگ بزنم به امیر.
شماره امیر رو براش گرفتم و دادم دستش.
#سارینا
با شنیدن صدای امیر بغض کردم:
- اخ سامیار سگ سفت پیدات کنم می کشمت چنان بزنمت اسم خودتو یادت بره سارینا رو کجا بردی عوضی .
لب زدم:
- داداش سارینام.
بهت زده گفت:
- قربونت برم من دورت بگردم خوبی کجایی اذیتت که نکرد؟
زدم زیر گریه و گفتم:
- توروخدا پیدام کن من نمی خوام پیش این نامرد باشم با اون داداش نامرد تر از خودش.
امیر عصبی تر شد و گفت:
- گریه نکن گریه نکن ببینم مگه تو ضعیفی گریه می کنی، باید تا پیدات کن دهن شونو سرویس کنی مثل قدیم خوب؟
بغض کرده گفتم:
- خوب.
👻👻😬👻😬😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻
👻😬👻😬
👻😬👻
👻😬
👻
ࢪمآن⇩
👋👀بچھمثبٺ👀👋
#به_قلم_بانو
#قسمت89
#سارینا
و امیر گفت:
- الان بگو کجایی؟
نگاهی به اتاق انداختم و گفتم:
- نمی دونم فقط تو یه خونه ام نمی دونم کجام کدوم شهر هیچی نمی دونم برو ازش شکایت کن.
امیر گفت:
- این کارو کردم سامیار احمق تو رو برده وسط یه عملیات مخفی کشوری تا عملیات تمام نشه حق برگشت نداری چون الان تو افراد اون عملیات و دیدی!
وارفته به سامیار نگاه کردم.
که گوشی رو ازم گرفت و بلند شد و گفت:
- خوب دیگه دیدی خوبه فعلا بای.
و قطع کرد.
بهت زده گفتم:
- منو اوردی وسط عملیات؟
کامیار گفت:
- یس!
با اخم بهش نگاه کردم و گفتم:
- کی با تو بود نخود هر اش؟همین بهتر نیستی بودی هر روز به زحمت ام می نداختی یه کشیده بهت بزنم!
با مسخرگی نگاهم کرد وگفت:
- برو بابا جوجه من دست رو بچه ها بلند نمی کنم و گرنه الان باید تو کما خوابیده بودی.
پوزخندی زدم گفتم:
- قبلا داداشت 6 ماه فرستادم