#رمانِبامن بمان
#پارت20🤍
نزدیک های غروب بود
فکر اینکه شب کجا بماند از سرش بیرون نمیرفت
به هیچ وجه دلش نمیخواست پیش پدرش بازگردد
دیگر حوصله و تحمل هیچکدامشان را نداشت
دیگر بس بود هرچقدر از بیزبانی و بی دست و پایی او سو استفاده کردند
چرا باید بار گناه پدرش را به دوش میکشید و دم نمیزد
هنوز هم صورت عصبانی حوریه خانوم و مشت هایی ک به سرش کوبیده میشد جلوی چشمانش میچرخیدند
بدنش داغ شده بود و نایی نداشت
دستش را روی پیشانی اش گذاشت و متوجه شد تب کرده
از طرفی معده اش ضعف کرده بود و گرسنه بود
دخترجوانی ک 20 سال بیشتر سن نداشت مدتها اورا زیر نظر گرفته بود
قدم زنان کنارش نشست و به اطراف نگاه کرد:فراری هستی؟
ازاده سمتش چرخید و گفت:بله؟
-گفتم فراری هستی
از جایی زدی بیرون؟
-به شما ربطی نداره
بااخم رویش را چرخاند:اگه دنبال جا و مکان میگردی من میتونم کمکت کنما
ته دلش کنجکاوی خاصی نشست و پرسید:چجوری؟
-من خودم پنج سال پیش عین تو ساک به دست سرگردون تو پارک نشسته بودم ک ک شمسی پنجه طلا منو پیدا کرد و بهم نون و اب داد تا قد کشیدم
مطمئنم به تو هم کمک میکنه
جدی فراری هستی؟
-یه جورایی
-عع پس مث مایی
شمسی خانوم تو نخ دخترای فراریه
-چرا
-هیچی
جا و مکان بده بهشون
مشکوکانه گفت:همینجوری؟
مجانی؟
-همینجوریه همینجوری ک نه
تو این دنیا هیچی مجانی نیست حتی همین نفس کشیدنتم بها میخواد
-پس هزینش چیه؟
-هیچی
یه مدت واسش مجانی کار میکنی
بعدش ک حقوق گرفتی اوستا و خانوم خودت میشی
با خوشحالی گفت:یعنی هم کار هم مکان؟
دخترک شوق ازاده را ک دید اوهم سر شوق امد و گفت:اره پس چی..بلند شو بریم پیشش ک عجب ماهی تو تور انداختما
ازاده گیج پرسید:منظورت چیه؟
-هیچی پاشو بریم
خواست از جایش بلند شود ک پسربچه ای سمت انان دوید وگفت:مامورا اومدن ...درید
مامورا
دخترک هراسان دست ازاده را کشید و همراه هم دویدند
با دیدن مردی ک لباس نیروی انتظامی بر تن داشت و سد راهشان شده بود مجبور به ایستادن شد و خواست برگردد ک با دیدن سرباز ها کلافه گفت:گیر افتادیم
ازاده دستش را به سختی از دست او کشید بیرون و سمت مامور رفت:جناب سروان بخدا من بیگناهم
-پس چرا داشتی فرار میکردی
-این خانوم مجبورم کرد
-عقب بایست خانوم
تو اگاهی معلوم میشه
داخل بیسیم چیزهایی را گفت ک ازاده با چشمان پر از اشک و التماس به ان دخترجوان نگاه کرد
دیگر طاقت حرف جدیدی را نداشت
خانوم چادری که از افراد اگاهی بود خواست به دستش دستبند بزند ک چشمانش سیاهی رفت و روی زمین افتاد.
#رمانِبامن بمان
#پارت21🤍
پلک هایش را با شنیدن سروصدای کسی ارام ارام از هم باز کرد
صدا برایش اشنا بود
-میگم این خانوم همسر منه
چرا متوجه نمیشید
باید ببینمش
سرش را کمی سمت در چرخاند ک نگاهش از پشت در باز با نگاه کمیل ک با پرستاری جروبحث میکرد گره خورد
با سکوت کمیل پرستار سمت ازاده چرخید
کمیل از کنارش گذشت و وارد اتاق شد ک ازاده با خجالت چشمانش را بست
از یاداوری جمله ی کمیل احساس خاصی به او دست میداد"میگم این خانوم همسر منه"
پرستار گفت:کجا اقا گفتم ک نمیتونید فعلا ببیننشون
مامور اگاهی ک همراه ازاده به بیمارستان امده بود به پرستار گفت:مشکلی نیست خانوم
کمیل کنار ازاده نشست و با اخم کمرنگی به صورتش نگاه کرد
ازاده ک پلک هایش بسته بود کمی ان هارا باز کرد ک با دیدن چهره ی شاکی کمیل فورا چشمانش را بست و گفت:چجوری منو پیدا کردید؟
-همه ی بیمارستانای اطرافو دنبالت گشتم
تا اینکه خوشبختانه یا متاسفانه اینجا پیدات کردم!
شانس اوردی ک پیدات کردم
وگرنه با اون مامور میرفتی اگاهی
گیج و منگ به کمیل نگاه کرد ک ادامه داد:دارو دسته ی اونا دنبال دخترای فراری بودن تا اونارو ببرن دبی و بفروشن
خداروشکر کن ک باهاش نرفتی
اگه شناسنامه هامو به مامور نشون نمیدادم باور نمیکردن بیگناهی
از درست کردن دردسر خوشت میاد؟
ازاده زیر لب خدارا به خاطر محافظت از او شکر کرد و با خودش گفت :هنوزم خدا بهم فکر میکنه
بغض کرد:من من ...میخواستم شما از دست من برای همیشه راحت بشید
-به چه قیمتی؟
هان؟
تو راجع من چی فکر کردی؟
هر اتفاقی هم ک افتاده باشه اسم تو به عنوان همسرم تو شناسنامه ی منه
نمیتونم همیجوری ولت کنم ک هرجا خواستی بری
اونقدر هاهم بیغیرت نیستم
ازاده با گریه گفت:شماهم دارید محکومم میکنید
چرا هیچکسی خبر از قلب شکستم نمیگیره؟
چرا هیچکسی از درد و رنجم نمیپرسه؟
گناه من چیه اقاکمیل؟
کمیل با ناراحتی گفت:تقصیر منه
همش تقصیر منه
اره
من گناهکارم
همشو ب گردن میگیرم
همه ی این بار سنگینو به دوش میکشم
ما هردومون قربانی این سرنوشت کذایی شدیم
ببخش ازاده خانوم
منو ببخش ک به خاطر من این بار سنگینو حمل میکنی
از این به بعد همشو خودم به تنهایی به دوش میکشم
چون شما هم به خاطر من بازیچه ی دست منصور شدید
از جایش بلند شد و از اتاق بیرون رفت
در را ک بست بغض ازاده ترکید و هق هق کنان گریه کرد
هنوز بدنش تب دار بود و پر التهاب