eitaa logo
🇮🇷 عاشقان شهادت 🇮🇷
112 دنبال‌کننده
3.6هزار عکس
4.3هزار ویدیو
18 فایل
{♥️بسم رب الشهدا♥️} شروعمون = 1403/12/9 پایان = ان شالله شهادت🤍 هفت تا دوست صمیمی و هیئتی..😁 کپی؟! حلال ولی شرط داره... ۱ صلوات برای ظهور امام زمان و دعای شهادت برای ادمینا 🌱
مشاهده در ایتا
دانلود
پس با حجاب هم میشه .........
نی نی خوابه❤️😂 فکر کنم خیلی خسته بود🥺❤️😂
جنبه نداری نخون😳😳😳 حالا که تا اینجا اومدی بخون مدیونی اگر نخونی😯😯😯😯 : این متن تنمو لرزوند..😰😰😰😰 درمورد.**مرررگ**😱😱😱😱 😔آیا میدانید بعد از فوت شخص رشد موها تا چندین ماه متوقف نمیشود؟. آيا ميدانيد بعد از فوت تنها قسمت چپ مغز تا هفت دقیقه زنده میماند و تمام گذشته خود را بصورت یک خواب مرور میکند!...لا حول ولا قوة إلا بالله.😭😭😭😭😭 ایامیدانید پس ازمرگ تنها عضوی ک تا ۳ روز زنده است گوش هست ب همین علت هنگام مرگ تلقیین خوانده میشود ، سبحان اله😔😔😔😔 آایامیدانیدملک الموت حضرت عزرائیل؛در شبانه روز 360بار ب تو نگاه میکند؛ آیا میدانید که حضرت عزراءیل روزی۵بار وارد خانه شما میشود و به دیوار تکیه میدهد؟؟ و منتظر امر خداوند است برای قبض روحت؛پس سعی کن هنگامی که تو را تحت نظر دارد مرتکب معصیت نشوی؛در غیر این صورت چگونه با خداوند متعال تقابل خواهی کرد! حالا اگر سه بار استغفار کرده و این پیام رو به دیگران بفرستی عرض چند دقیقه میلیونها شخص استغفار میکنند ؛که مسبب خیرش تو هستی؛و این عمل باعث خشنودی خداوند میباشد! [۳/۳،‏ ۲۱:۰۹] + مطمئنا شیطون نميذاره این پست و كپي كني ولي سعي خودت رو بكن مثل من بخون اگه دوست داشتی انتقالش بده شاید چند ثانیه روت تاثیر داشت, . . . . . . . . چرا ما هميشه سر نماز خوابمون مياد؟ ولی تا ساعت سه شب برای ديدن يک فيلم بيداريم؟ چرا هر وقت می خواهيم قرآن بخونيم خيلی خسته ايم؟ اما برای خوندن کتابهای ديگه هميشه سرحاليم؟ چرا اينکه يک پيام در مورد خدا رو رد کنيم انقدر راحته؟ ولی پيام های بيهوده رو به راحتی انتقال می ديم؟ چرا تعداد کسانی که خدا رو عبادت می کنند هر روز کمتر و کمتر ميشه؟ اما تعداد بار ها و کلوب ها رو به افزايشه؟ یعنی ارتباط با خداوند انقدر سخته !!!!!!؟؟؟ در موردش فکر کنيد. اين پيام رو به دوستانتون هم بفرستيد. 99%شمااين پيام رونميفرستيد!! خدافرمودند:اگرمن رادرمقابل دوستانتان ردكنيد,,, من هم شمارادرقيامت ردخواهم كرد! اين پيام ارزش فرستادن داره ,,,, شايدفقط يه نفر به فكر فرو رفت !!!!!! اللهمَ ارزُقنی حَيثَ لا اَحتَسِب يا رَبَّ العالَمين حضرت محمد(ص) فرمودند هر کسی این دعا را بین مردم پخش کند گرفتاریهایش حل شو 🖤🖤 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌┈━═✨❁⁦🌸❁✨═━┈ •‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌「➜• ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌┈━═✨❁⁦🌸❁✨═━┈ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌ ‌‌‌‌‌‌‌
تولد مولای عزیزمون امام رضا علیه السلام رو به همه ی عزیزان در کانال تبریک میگم
آقاجون ما عکاس خوبی نیستیم🥺 شما خوش عکسی📷
دوستان من در حال تلاش هستم تا بتوانم رمان را بگذارم ولی نمیدونم چرا ارسال نمیشه...شرمنده شاید دقایقی بعد براتون ارسال کنم
بمان 🤍 با دیدن کمیل ک کنارش روی صندلی نشسته بود و قران میخواند با صدای ارامی گفت:ممنون ک موندید بهتره برید خونه استراحت کنید -چیز زیادی به اذان صبح نمونده صبح زود مرخص میشی باهم برمیگردیم خونه -من ..من منتظر به او نگاه کرد -من نمیخوام بیشتر از این باعث رنجش شما و مادرتون بشم اجازه بدید برم -کجا بری؟ -نمیدونم -تو ک گفتی کسی رو ندارم پس جایی رو هم نداری نیازی نیست فکر من باشی فردا اول وقت باهم برمیگردیم خونه -اخه مادرتون ... -مادرم از کار اون شبش خیلی پشیمونه امیدوارم ک بتونی ببخشیش حق داری ک نخوای برگردی ولی امیدوارم با بخشیدنش بهش امکان جبران بدی سکوت کرد و جوابی نداد ** با استرس همراه کمیل وارد خانه شد ک نرگس سمت انان امد و دست های یخ زده ازاده را گرفت:خوبی ؟ وای چقدر نگرانت شدیم دلمون هزار جا رفت کجا بودی تو دختر کمیل چشم غره ای به او رفت و گفت:باز از راه نرسیده چونت گرم شد -وا حوریه خانوم ک از شدت نگرانی سردرد گرفته بود و سرش را بسته بود سمت ازاده امد و شرمنده گفت:عصبانی شدم دست خودم نبود نمیخواستم اینطوری بشه حلالم کن ازاده جوابی نداد هنوزهم دلخور بود کمیل دستش را دور بازوی او حلقه کرد و کمک کرد تا به راحتی قدم بردارد از خجالت لرزید و سرش را پایین انداخت اولین بار ک دست های اورا حس میکرد دوباره پایش را در این خانه گذاشت دوباره تهمت طعنه اهی کشید و به سرنوشت نامعلومش برای هزارمین بار فکر کرد
بمان 🤍 -خیلی دنبالش گشتم همه جارو زیر و رو کردم ولی انگار منصور غیبش زده یا اب شده رفته زیر زمین -مطمئنم بعد اون اتفاق اینجارو ترک کرده تا دچار دردسر نشه کمیل نیم نگاهی به محسن انداخت و گفت:باید هرطور شده پیداش کنم باید بفهمم چه کینه ای از من به دل داره -مهمه؟ دردی رو دوا میکنه؟ بیخیال شو کمیل یه ماه گذشته و پیداش نکردی روی شانه اش زد ک دست محسن را برداشت و کلافه گفت:من باید بدونم این حق منه ک بدونم منکه تو طول زندگیم بدی به اون نکرده بودم -حالا بیخیال دنیا پاشو بریم یه نوشیدنی گرم بگیریم زمستون این اخریا خیلی سرماشو شدیدتر کرده ها خندید و از جایش بلند شد *** با شنیدن سروصداهایی ک از هال می امد به در تکیه داد و به حرف هایشان گوش کرد:یکی دو هفته دیگه عیده شماها اصلا ذوق ندارید! حوریه خانوم گفت:منکه دیگه هیچ ذوق و شوقی ندارم ترجیح میدم ن کسی خونم بیاد ن من خونه کسی برم از بس سوال پیچ میکنن ک میخوان ریز زندگیتو دربیارن دلم نمیخواد کمیلم اذیت بشه بعد عید از این محل میریم تا اینقدر طعنه هاشونو نشنویم -وا مامان این خونه یادگار اقاجونه چطور دلتون میاد از این محل ک سی سال توش بودین برین -چاره چیه دیگه حوصله ی حرفا و تهمتای بقیه رو ندارم ازاده با ناراحتی اهی کشید و به زمین خیره شد با شنیدن صدای زنگ ایفون با استرس منتظر ماند تا ببیند چه کسی است ته دلش ارزو میکرد کمیل باشد خودش هم نمیدانست چرا احساس میکرد دلگرمی او در این خانه مردی هست ک حتی نمیتواند در رویاها و افکارش اورا به عنوان همسرش قبول کند با شنیدن کمیله دستش را مشت کرد و روی قفسه ی سینه اش گذاشت کاش از پدرش خبر داشت و میدانست او کجاس هرچند پدرش در حق او نامردی کرده بود ولی بازهم پدرش بود و نمیتوانست نگران کسی ک سالها درخانه او قد کشیده بود نباشد. اما جرئت نمیکرد چیزی به کمیل و خانواده اش بگوید او از پدرش زخم سختی خورده بود و مسلما بیان این موضوع فعلا صلاح نبود