هدایت شده از ◞ نــٰادِم | ɴᴀᴅᴇᴍ◜
جنبه نداری نخون😳😳😳
حالا که تا اینجا اومدی بخون مدیونی اگر نخونی😯😯😯😯
: این متن تنمو لرزوند..😰😰😰😰
درمورد.**مرررگ**😱😱😱😱
😔آیا میدانید بعد از فوت شخص رشد موها تا چندین ماه متوقف نمیشود؟. آيا ميدانيد بعد از فوت تنها قسمت چپ مغز تا هفت دقیقه زنده میماند و تمام گذشته خود را بصورت یک خواب مرور میکند!...لا حول ولا قوة إلا بالله.😭😭😭😭😭
ایامیدانید پس ازمرگ تنها عضوی ک تا ۳ روز زنده است گوش هست ب همین علت هنگام مرگ تلقیین خوانده میشود ، سبحان اله😔😔😔😔
آایامیدانیدملک الموت حضرت عزرائیل؛در شبانه روز 360بار ب تو نگاه میکند؛
آیا میدانید که حضرت عزراءیل روزی۵بار وارد خانه شما میشود و به دیوار تکیه میدهد؟؟
و منتظر امر خداوند است برای قبض روحت؛پس سعی کن هنگامی که تو را تحت نظر دارد مرتکب معصیت نشوی؛در غیر این صورت چگونه با خداوند متعال تقابل خواهی کرد! حالا اگر سه بار استغفار کرده و این پیام رو به دیگران بفرستی عرض چند دقیقه میلیونها شخص استغفار میکنند ؛که مسبب خیرش تو هستی؛و این عمل باعث
خشنودی خداوند میباشد!
[۳/۳، ۲۱:۰۹] + مطمئنا شیطون نميذاره این پست و كپي كني ولي سعي خودت رو بكن مثل من
بخون اگه دوست داشتی انتقالش بده شاید چند ثانیه روت تاثیر داشت,
.
.
.
.
.
.
.
.
چرا ما هميشه سر نماز خوابمون مياد؟
ولی تا ساعت سه شب برای ديدن يک فيلم بيداريم؟
چرا هر وقت می خواهيم قرآن بخونيم خيلی خسته ايم؟
اما برای خوندن کتابهای ديگه هميشه سرحاليم؟
چرا اينکه يک پيام در مورد خدا رو رد کنيم انقدر راحته؟
ولی پيام های بيهوده رو به راحتی انتقال می ديم؟
چرا تعداد کسانی که خدا رو عبادت می کنند هر روز کمتر و کمتر ميشه؟
اما تعداد بار ها و کلوب ها رو به افزايشه؟ یعنی ارتباط با خداوند انقدر سخته !!!!!!؟؟؟
در موردش فکر کنيد. اين پيام رو به دوستانتون هم بفرستيد.
99%شمااين پيام رونميفرستيد!!
خدافرمودند:اگرمن رادرمقابل دوستانتان ردكنيد,,,
من هم شمارادرقيامت ردخواهم كرد!
اين پيام ارزش فرستادن داره
,,,, شايدفقط يه نفر به فكر فرو رفت !!!!!!
اللهمَ ارزُقنی حَيثَ لا اَحتَسِب يا رَبَّ العالَمين حضرت محمد(ص) فرمودند هر کسی این دعا را بین مردم پخش کند گرفتاریهایش حل شو
🖤🖤
┈━═✨❁🌸❁✨═━┈
•「➜•
┈━═✨❁🌸❁✨═━┈
تولد مولای عزیزمون امام رضا علیه السلام رو به همه ی عزیزان در کانال تبریک میگم
دوستان من در حال تلاش هستم تا بتوانم رمان را بگذارم ولی نمیدونم چرا ارسال نمیشه...شرمنده شاید دقایقی بعد براتون ارسال کنم
#رمانِبامن بمان
#پارت22🤍
با دیدن کمیل ک کنارش روی صندلی نشسته بود و قران میخواند با صدای ارامی گفت:ممنون ک موندید
بهتره برید خونه استراحت کنید
-چیز زیادی به اذان صبح نمونده
صبح زود مرخص میشی
باهم برمیگردیم خونه
-من ..من
منتظر به او نگاه کرد
-من نمیخوام بیشتر از این باعث رنجش شما و مادرتون بشم
اجازه بدید برم
-کجا بری؟
-نمیدونم
-تو ک گفتی کسی رو ندارم
پس جایی رو هم نداری
نیازی نیست فکر من باشی
فردا اول وقت باهم برمیگردیم خونه
-اخه مادرتون ...
-مادرم از کار اون شبش خیلی پشیمونه
امیدوارم ک بتونی ببخشیش
حق داری ک نخوای برگردی
ولی امیدوارم با بخشیدنش بهش امکان جبران بدی
سکوت کرد و جوابی نداد
**
با استرس همراه کمیل وارد خانه شد ک نرگس سمت انان امد و دست های یخ زده ازاده را گرفت:خوبی ؟
وای چقدر نگرانت شدیم
دلمون هزار جا رفت
کجا بودی تو دختر
کمیل چشم غره ای به او رفت و گفت:باز از راه نرسیده چونت گرم شد
-وا
حوریه خانوم ک از شدت نگرانی سردرد گرفته بود و سرش را بسته بود سمت ازاده امد و شرمنده گفت:عصبانی شدم
دست خودم نبود
نمیخواستم اینطوری بشه
حلالم کن
ازاده جوابی نداد
هنوزهم دلخور بود
کمیل دستش را دور بازوی او حلقه کرد و کمک کرد تا به راحتی قدم بردارد
از خجالت لرزید و سرش را پایین انداخت
اولین بار ک دست های اورا حس میکرد
دوباره پایش را در این خانه گذاشت
دوباره تهمت
طعنه
اهی کشید و به سرنوشت نامعلومش برای هزارمین بار فکر کرد
#رمانِبامن بمان
#پارت23🤍
-خیلی دنبالش گشتم
همه جارو زیر و رو کردم
ولی انگار منصور غیبش زده یا اب شده رفته زیر زمین
-مطمئنم بعد اون اتفاق اینجارو ترک کرده تا دچار دردسر نشه
کمیل نیم نگاهی به محسن انداخت و گفت:باید هرطور شده پیداش کنم
باید بفهمم چه کینه ای از من به دل داره
-مهمه؟
دردی رو دوا میکنه؟
بیخیال شو کمیل
یه ماه گذشته و پیداش نکردی
روی شانه اش زد ک دست محسن را برداشت و کلافه گفت:من باید بدونم
این حق منه ک بدونم
منکه تو طول زندگیم بدی به اون نکرده بودم
-حالا بیخیال دنیا
پاشو بریم یه نوشیدنی گرم بگیریم
زمستون این اخریا خیلی سرماشو شدیدتر کرده ها
خندید و از جایش بلند شد
***
با شنیدن سروصداهایی ک از هال می امد به در تکیه داد و به حرف هایشان گوش کرد:یکی دو هفته دیگه عیده
شماها اصلا ذوق ندارید!
حوریه خانوم گفت:منکه دیگه هیچ ذوق و شوقی ندارم
ترجیح میدم ن کسی خونم بیاد ن من خونه کسی برم
از بس سوال پیچ میکنن ک میخوان ریز زندگیتو دربیارن
دلم نمیخواد کمیلم اذیت بشه
بعد عید از این محل میریم تا اینقدر طعنه هاشونو نشنویم
-وا مامان
این خونه یادگار اقاجونه
چطور دلتون میاد از این محل ک سی سال توش بودین برین
-چاره چیه
دیگه حوصله ی حرفا و تهمتای بقیه رو ندارم
ازاده با ناراحتی اهی کشید و به زمین خیره شد
با شنیدن صدای زنگ ایفون با استرس منتظر ماند تا ببیند چه کسی است
ته دلش ارزو میکرد کمیل باشد
خودش هم نمیدانست چرا احساس میکرد دلگرمی او در این خانه مردی هست ک حتی نمیتواند در رویاها و افکارش اورا به عنوان همسرش قبول کند
با شنیدن کمیله دستش را مشت کرد و روی قفسه ی سینه اش گذاشت
کاش از پدرش خبر داشت و میدانست او کجاس
هرچند پدرش در حق او نامردی کرده بود
ولی بازهم پدرش بود و نمیتوانست نگران کسی ک سالها درخانه او قد کشیده بود نباشد.
اما جرئت نمیکرد چیزی به کمیل و خانواده اش بگوید
او از پدرش زخم سختی خورده بود و مسلما بیان این موضوع فعلا صلاح نبود
#رمانِبامن بمان
#پارت24🤍
چند تقه به در خورد ک هینی کشید و از در فاصله گرفت
در باز شد ک با ظاهر شدن قامت کمیل در چارچوب در سرش را پایین انداخت
-سلام
-سلام
بیا ناهار بخور
-من همیشه تنهایی تو اشپزخونه ناهارمو میخورم
شما تشریف ببرید
-نیازی نیست اینکارو کنی
منتظریم
با بسته شدن در فرصت جوابگویی از او گرفته شد
دستی به روسری اش زد و نفس عمیقی کشید
سعی کرد استرسش را پشت خونسردی ظاهری پنهان کند
ولی ناموفق بود
میترسید بازهم حوریه خانوم با دیدن او طعنه و کنایه هایش را شروع کند و دعوا درست شود
دستگیره را ارام پایین داد و در را نیمه باز کرد
نرگس و کمیل و حوریه خانوم پشت میز منتظر نشسته بودند
با دیدن اخم های درهم فرورفته حوریه ترسی به دلش نشست
در را بست و پایش را در پذیرایی گذاشت ک نگاها سمت او چرخید
ارام قدم زد و روی یکی از صندلی ها کنار نرگس نشست
مقابلش کمیل و مادرش نشسته بودند
هرکسی برای خودش در سکوت غذا کشید و مشغدل خوردن شدند
ازاده نگاهش روی بشقاب خالی اش ثابت مانده بود ک با دیدن دیس برنجی ک سمتش گرفته شده بود
از نرگس تشکری کرد و برای خودش بشقابی کشید
کف دستش یخ کرده بود
نیم نگاهی به حوریه خانوم انداخت ک دید
بازهم همان اخم کمرنگ در چهره اش هست
کمیل هم ک در حس و حال خودش بود
نرگس برای عوض کردن این جو سنگین خنده ای کرد و گفت:میگم امسال عید بازم میریم مشهد دیگه
کمیل خیلی جدی پاسخ داد :اره
نذر اقاجونه
ک هرسال ،سال تحویل اونجا باشیم
حوریه خانوم با اوقات تلخی گفت:من نمیام
اصلا حوصله ی مسافرت رو ندارم
نرگس:تا کی میخوای به خاطر اینکه سمانه عروست نشده زانوی غم بغل بگیری
مردمم ک حرف زیاد میزنن
با این کارا زمان عقب برمیگرده و همه چی درست میشه؟
کمیل:بس کن نرگس
الان وقت این حرفا نیست
ناهارتونو بخورید
حوریه:منکه دیگه تموم ارزوهام عقده شد و چالشون کردم
فقط امیدوارم زودتر از این محل کوچ کنیم و بریم
نرگس:از محل رفتیم
فامیلارو میخوای چیکار؟
کمیل قاشق را روی میز کوبید و گفت:نمیخواین تمومش کنین
بخدا بسه
به روح اقاجون دیگه خسته شدم
شما دیگه تکرار نکنید
حوریه خانوم از جایش بلند شد و رفت اتاقش
نرگس هم پوفی کشید و از جایش بلند شد:منم میل ندارم
اوهم سمت اتاقش رفت ک کمیل به ازاده نگاه کرد
#رمانِبامن بمان
#پارت25🤍
ازاده هم خواست از جایش بلند شود ک کمیل گفت:شما کجا؟
ازاده ارام گفت:شما ناهارتونو بخورید بعدش میزو جمع میکنم
-بشین
نشست و منتظر به بشقابش خیره شد
-باید باهم بریم یه جایی
سرش را بالا گرفت ک نگاهش در نگاه کمیل گره خورد
*
همراه هم وارد محوطه ی سرسبزی شدند
نگاهش را کنجکاو در اطرافش چرخاند ک با شنیدن صدای دنبالم بیای کمیل از جایش تکان خورد
حس خاصی از قدم زدن در انجا به او دست میداد
مدتی بعد کمیل مقابل دری ایستاد و سمتش چرخید:جایی ک میخوایم بریم
برای من خیلی ارزش داره
با کنار رفتن کمیل نگاه ازاده روی تابلویی ک بر سر در انجا زده شده بود ثابت ماند:مزار شهدا
اشک در چشمانش لحظه ای حلقه بست و
قدم زنان وارد انجا شد
کمیل سمت قبری ک گوشه ی مزار بود رفت
-خیلی وقته اینجا نیومدم
کنار قبر خاک گرفته نشست و با صدای دورگه ای گفت:این شهید گمنام اینجا خیلی تنهاس
من وقتی هفده سالم بود پیداش کردم
شایدم اون منو پیدا کرد
بهش قول دادم وقتی ازدواج کردم با همسرم اولین جایی ک میرم اینجا باشه
هرچند ازدواج ما معمولی نبود
و یه ماه گذشت
ولی بازم امروز تصمیم گرفتم ک با خودم بیارمت اینجا
هرموقع ک دلم میگیره ناخوداگاه میام این سمت
نمیدونی چه حال و هوایی داره
ازاده هم کنار قبر نشست و اشک ریزان گفت:شهیدا خیلی مهربونن
خوش به حالتون ک همچین دوستی داشتید
کمیل لبخندی زد و گفت:اینجا باید گریه کنی
باید پیش شهید گریه کنی تا خالی بشی از هر احساس بدی
میگن هرکسی باید یه دوست شهید داشته باشه
به عکس شهدا نگاه کن
هرکدوم ک اولین بار نگاهش به دلت نشست
اون رفیق شهیدت صدا کن
من نمیدونم
منی ک هیچ عکسی از این شهید نداشتم
عاشق کدوم نگاهش شدم
کمیل هم اشک هایش جاری شد
ازاده ک احساس میکرد پناهگاه و مامنی برای درد هایش پیدا کرده اشک هایش راپاک کرد و با گوشه ی چادرش خاک هارا کنار زد
کتاب قران کوچکی از داخل جیبش در اورد و انرا بوسید:باید زودتر میومدم اینجا
اینجا درمانگاه روح من
.
.
-از دیدن قبر شهید خیلی ارامش گرفتم
ممنون ک منو پیشش بردید
-قابلی نداشت
به قولی ک داده بودم عمل کردم
به خاطر نم نم بارانی ک میبارید شیشه های ماشین بخار گرفته بودند
با گوشه ی انگشتش روی شیشه را خط خطی کرد و گفت:اقا کمیل
-بله
برای پرسیدن سوالش مردد بود
دست اخر با خودش کنار امد و پرسید:میشه
به پدرم سر بزنم
هرچی باشه من تو خونه ی اون قد کشیدم
بااخم پررنگی گفت:نه
به هیچ وجه
نمیخوام دربارش حرف بزنم
پدرتو دیگه فراموش کن
بغضش را پس زد و صورتش را به شیشه یخ زده ی ماشین چسباند
کمیل ک متوجه حال بد ازاده شده بود
سعی کرد جو را عوض کند:میگم
حالا ک تا اینجا اومدیم بهتره بریم یه چیز گرم بخوریم
امروز صبح با محسن اینجاها بودم کنار یکی از پارکا نوشیدنی گیاهی خیلی خوب میفروختن
ازاده خانوم؟
-بله
-دلخور شدید؟
جوابی نداد ک ماشین را پارک کرد و پیاده شد
دستش را زیر چانه اش گذاشت و ادای کمیل را در اورد:دلخور شدید!!
چشم غره ای برای او از دور رفت ک با دیدن نگاه خندان کمیل لبش را به دندان گرفت و مسیر نگاهش را منحرف کرد..