🦋☀️🦋☀️🦋☀️🦋☀️🦋☀️🦋☀️
🦋☀️🦋☀️🦋☀️🦋☀️🦋☀️🦋
🦋☀️🦋☀️🦋☀️🦋☀️🦋☀️
🦋☀️🦋☀️🦋☀️🦋☀️🦋
🦋☀️🦋☀️🦋☀️🦋☀️
🦋☀️🦋☀️🦋☀️🦋
🦋☀️🦋☀️🦋☀️
🦋☀️🦋☀️🦋
🦋☀️🦋☀️
🦋☀️🦋
🦋☀️
🦋
#ࢪمان√
🌸دختࢪعموۍچآدࢪۍمن!🌸
#به_قلم_بانو ❄️
#قسمت53
#یاس
پاشا گفت:
- از این لباسا؟ مگه می خوای بری سربازی؟
ساشا به جای من گفت:
- خوب به توچه دوست داره! اتفاقا همین جا فروشگاه لباس نظامی داره برو بخر.
چشام درخشید و به پاشا نگاه کردم.
پاشا گفت:
- نگاه چطوری نگاهم می کنه!باشه می خرم برات.
اومدم از خوشحالی جیغ بکشم که پاشا زود گفت:
- جیغ نکشی ها! کلی فرمانده نشسته زشته.
صدامو توی گلوم خفه کردم و سر تکون دادم.
ساشا گفت می خواد بره اموزش داره و ما با یکی از فرمانده ها رفتیم فروشگاه لباس نظامی دانشکده نظامی.
با دیدن انواع و اقسام لباس نظامی مردونه چشام درخشید و به پاشا گفتم:
- هر چی من انتخاب کردم تو هم باید ست شو بخری!
چشم ی گفت و همه اشونو با دقت نگاه کردم.
بلاخره انتخاب کردم و به سرباز مسعول ش گفتم:
- از این سایز 34 و ..
به پاشا نگاه کردم و گفتم:
- و 42 رو بیارید.
متعجب نگاهم کرد و گفت:
- 34؟ مگه برای بچه لباس می دوزیم؟ شما برای خودت می خوای؟
سر تکون دادم و گفت:
- تییف دخترای قدیم دو متر قد داشتن شما جدیدا انقدر زیر اید لباس هم گیرتون نمیاد.
پاشا شونه هاش لرزید که تهدید وار نگاهش کردم و گفتم:
- الان کوچیک ترین سایز تونو بدید بهم.
اورد برام39 بود.
جلوم گرفتم واقعا خیلی گشاد بود برش داشتم 42 رو هم اورد پاشا گفت:
- این که بزرگه برات.
لب زدم:
- می بری اندازه می کنی برام!
خنده تو گلویی کرد و گفت:
- ده بار باید بدم تنگ کنن شاید اندازه ات بشه!
اداشو در اوردم و گفتم:
- من پوتین هم می خوام!
فرمانده این بار گفت:
- دخترم این دیگه واقعا سایز پات پیدا نمی شه!
با ناراحتی به ساشا نگاه کردم که گفت:
- حالا ناراحت نشو می ریم از این پوتین دخترونه ها می خرم برات .
سری تکون دادم و وسایل و برداشتیم.
پاشا حساب کرد و بعد از خداحافـظ ی مجدد با ساشا رفتیم.
سوار ماشین شدیم و پاشا ادرس رو مرور کرد.
ساعت 8 صبح بود که ادرس رو پیدا کردیم.
یه عمارت بزرگ بود با دوتا در بزرگ.
پاشا پیاده شد و زنگ در رو زد.
حتما الان خوابن که!
اما خیلی زود پاشا اومد نشست و در باز شد.
داخل رفتیم با استرس به پاشا نگاه کردم.
پیاده شدیم سمت پاشا رفتم و دستشو گرفتم.
محکم دستمو توی دستش فشرد و گفت:
- اروم باش عزیزم.
سری تکون دادم و در سالن باز شد یه مرد مسن مثل اقا بزرگ با یه بی بی و دو تا پسر جوون هم سن پاشا بیرون اومدن.
اروم سلام کردم که خودم به زور شنیدم پاشا هم سلام کرد.
پاشا اومد چیزی بگه که پیرمرده گفت:
- تو..تو یاس نیستی؟
متعجب نگاهش کردم.
چه زود منو شناخته بود!
دهنم از تعجب باز مونده بود که گفت:
- خانوم نگاه کن یاس ه مطمعنم چشاش کپی برادرمه صورت ش کپی مریم مادرشه! حس کردم مریم اومده!
سمتم قدم برداشت و به پاشا نگاه کردم و سمت ش رفتم که منو توی اغوشش فرو برد.
یه حس امنیت بهم دست داد.
حس اینکه حالا منم خانواده دارم.
اشک از چشام فرو ریخت .
حالا نوبت بی بی بود که منو بغل کنه و با من های های گریه کنه!
بغض کرده بهشون نگاه می کردم.
همگی داخل رفتیم و روی مبل ها نشستیم.
کنار پاشا نشستم که عمو با چشاش ازم پرسید این کیه!
لب زدم:
- عمو جون پاشا همسرم هست.
زن مو یا همون بی بی زد پست دست خودش و گفت:
- چی! پاشا! نوه اون حسن(اقابزرگ!) .
اب دهنمو قورت دادم و سر تکون دادم و عمو با عصبانیت گفت:
- حتما کار اون حسن هست! من می دونم همش تقصیر اونه! اون برادر مو کشت ! اگر اون لو نمی داد عملیات رو الان برادرم تکیه گاهم مرتضی پیشم بود برادرم و کشت زن شو کشت حالا هم تو چقدر ای...
که پاشا گفت:
- نه!
همه بهش نگاه کردند و پاشا با جدیت گفت:
- نه من خودم یاس رو می خواستم! توی خاندان ما رسمه دختر عمو و پسر عمو باهم ازدواج کنند من طبق سنت باید با دختر عموی بزرگم ازدواج می کردم ولی همون بچگی عاشق یاس شدم وقتی راز اقا بزرگ و فهمیدم تهدیدش کردم که اگر به همه نگه یاس باید زن من بشه منم به همه بگم اون باعث شده مرتضی بمیره! اونم مجبور شد و به همه می گن یاس نشون کرده پاشاست! تا همین الان هم دعوای بین من عمو هام هست که من باید با پریسا ازدواج می کردم اما من عاشق یاس ام و به هیچ احدی هم یاس رو نمی دم! نه به خاندان خودم نه به شما من کاری به اتفاقاتی که بین دو خانواده افتاده ندارم فقط یاس و دوست دارم و شرعا و عرفا زن مم هست و اگر شما هم بخواید یاس و مثل خانواده خودم ازم جدا کنید مطمعن باشید بار اول و اخره که یاس رو می بینید!
یکی از پسرا که هنوز نمی دونستم کیه با خشم پاشد و گفت:
- چی می گی برای خودت! یاس دختر عموی منه! بی خود کردی از ما بگیریش!
تا همین الان که اینجایی خدا رو شکر نرفتم حکم جلب تو بگیرم!
پاشا پوزخندی زد و گفت:
- اولا صداتو برای من نبر بالا! اصلا از تو یکی خوشم نمیاد بخوای دور زنم بپلکی! بعدشم من توی اتفاقات بین شما هیچ دخالتی نداشتم یاس هم قانونی زن منه و هیچ غلطی نمی تونی بکنی پس بیخودی جلز و ولز نکن !
پسر عموم باز خواست چیزی بگه که عمو گفت:
- پارسا بشین!
پارسا نشست و با خشم به پاشا نگاه کرد.
پاشا هم بی خیال نگاهش کرد و بیشتر حرص می خورد پسر عموم.
رو به همه گفتم:
- من زندگی مو دوست دارم پاشا با بقیه فرق داره لطفا چون پاشا از اون خانواده است باهاش بدرفتاری نکنید!
بی بی گفت:
- باشه دخترم تو راست می گی .
رو به پاشا گفت:
- ببخشید پسرم ما به قدر کافی بدی دیدیم از اون خانواده که اینطور می کنیم نمی خوایم یاس یادگار برادر شوهرم هم بلایی سرش بیاد.
پاشا گفت:
- درک می کنم حالتون رو.
گوشی پاشا زنگ خورد.
بلند شد و با ببخشیدی سالن رو ترک کرد.
بی بی با لبخند گفت:
- اقا یاس و ببین مثل مادرش چادری و قشنگ و موادبه!
و اه کشید و اشک توی چشم هاش جمع شد.
عمو گفت:
- خانوم بسه به جای اینکه خوشحال باشی تهتغاری داداشم پیدا شده دورش ب
🦋☀️🦋☀️🦋☀️🦋☀️🦋☀️🦋☀️
🦋☀️🦋☀️🦋☀️🦋☀️🦋☀️🦋
🦋☀️🦋☀️🦋☀️🦋☀️🦋☀️
🦋☀️🦋☀️🦋☀️🦋☀️🦋
🦋☀️🦋☀️🦋☀️🦋☀️
🦋☀️🦋☀️🦋☀️🦋
🦋☀️🦋☀️🦋☀️
🦋☀️🦋☀️🦋
🦋☀️🦋☀️
🦋☀️🦋
🦋☀️
🦋
#ࢪمان√
🌸دختࢪعموۍچآدࢪۍمن!🌸
#به_قلم_بانو ❄️
#قسمت54
#یاس
گردی گریه می کنی؟ نگاه طفل معصوم بغض کرده!
بی بی بوسیدتم و قربون صدقه ام رفت.
با سوالی که به ذهنم اومد گفتم:
- عمو جون.
با لبخند گفت:
- جانم عزیز عمو؟
لبخندی به مهربونی ش زدم و گفتم:
- اقا بزرگ گفت شما منو قبول نمی کردید! و می خواستید منو بدید به دوستتون و اون ادم خوبی نبوده!
عمو اهی کشید و گفت:
- نه عمو جون اینطور نیست! اون لو شون داده بود یه چیزی دست بابات بوده برای اونا خیلی ارزش داشته! ولی با پدرت پیداش نکردن و سوزندنش با مادرت هم همین طور دنبال تو بودن چون به لطف اون مرتضی ما رو می شناختن و سراغت می یومدن مرتضی تو و خانواده اشو برداشت و رفت که دست کسی بهش نرسه! فکر می کردم دیگه نمی بینمت و هرچی گشتم پیدا نکردم!
لبخند غمگینی زدم که پاشا برگشت و رو به من گفت:
- باید برم تاجایی عزیزم سعی می کنم زود بیام خوب! اینجا بمون تا برگردم باشه؟
متعجب گفتم:
- اینجا چیکار داری؟ تو که اینجا کسی رو نمی شناسی!
با لبخند گفت:
- خیره! حالا شب که اومدم می گم برات باشه؟
سر تکون دادم و گفت:
- کارتت باهاته؟
لب زدم:
- نه نمی دونم کجاس تو کدوم ساکه!
یکی از کارت هاشو داد دستم و گفت:
- ۱۲۱۲ رمزشه جایی خواستی بری زنگ بزن قبلش بهم بگو خوب!
سر تکون دادم و گفت:
- خوب من رفتم کار داشتی زنگ بزن بهم.
بلند شدم که گفت:
- تو کجا؟
سمت ش رفتم و گفتم:
- ردت کنم تا دم در.
باشه ای گفت و از بقیه خداحافظ ی کرد و دستمو گرفت زدیم بیرون.
تا دم در باهاش رفتم و خداحافظ ی کردیم.
ریموت در که بسته شد برگشتم داخل.
بی بی داشت خبر برگشتن مو به همه می داد.
پارسا با لبخند گفت:
- خوش اومدی دختر عمو.
منم متقابلا لبخند زدم و گفتم:
- ممنونم پسر عمو!
اون یکی گفت:
- منم روهام م برادر پارسا.
لبخندی زدم و سر تکون دادم.
نیم ساعت نشده خونه پر شد از ادم.
تک تک باید بغل همه می رفتم و روبوسی می کردم و هر کدوم یه فصل کامل گریه می کرد.
انقدر سرپا بودم و پیش این و اون رفتم و قرص هامم یادم رفت بخورم و ظهر وقتی داشتم کمک شون میز رو می چیدم سرم گیج رفت دیس از دستم افتاد و خودمم افتادم همون جا و بازوم سوخت.
افتاده بودم روی شیشه ها.
حس می کردم خون به مغزم نرسیده.
گیج بودم و صدا های اطراف و کم می شنیدم.
عمه به صورتم اب زد
اوندُختـَرۍڪِه
توگـَرمـٰاچـٰادُرسَرِشمیڪُنِه،خـُلنیست:|
گَرمِشِھ،اَمایادقولِ
اَمانَـتداریشبِهمـٰادَرِشزَهـرامیُفتِھ📻🌿
#چادرانه💕✨
.
🧸✨️•⃟• •✾⸽🧸✨️
همھنیمھگمشدهدارنولـےتـو ؛
تمومپیداشدهمنـےرفیـق :)'
#رفیقونه💕✨
.
🧸✨️•⃟• •✾⸽🧸✨️
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قدرتاسـلام 💪🏻
➦ #tiktok☁️🥢
───────ꨄ︎.
🧸✨️•⃟• 🧸✨️
گفتم:بهشتت؟!
گفت:لبخندحسین'؏'
گفتم:جهنمت؟!
گفت:دورےازحسین'؏'
گفتم:دنیایت؟!
گفت:خیمھعذاےحسین'؏'
گفتم:مرگت؟!
گفت:شهادتدرراهحسین'؏'
گفتم:مدفنت؟!
گفت:بےنشانشبیهمادرحسین'؏'
گفتم:حرفآخرت؟!
گفت:السلامعلیالحسین"؏" :)?.
🧸✨️•⃟• •✾🧸✨️