هدایت شده از یـه بـَچـه شـیعـهِ
7.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دوستان عزیز بعلت حذف این کلیپ از اینستاگرام تامیتونید در گروها پخش کنید .
@karbala_yahoseyn
هدایت شده از 𝒁𝒂𝒉𝒓𝒂
14.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❌️ عذاب عجیب زن کم حجاب به روایت تجربه گر زندگی پس از زندگی !
@drnyazmnd
#رمانِبامن بمان
#پارت34🤍
دوان دوان سمت جایی که نرگس گفته بود امد.
با چشم دنبال نرگس وبقیه گشت که نگاهش روی صورت رنگ پریده آزاده که گوشه ای نشسته بود،ثابت ماند.
سمتش رفت و مقابلش نشست:
_بهتری؟؟
سرش را تکان داد و به زمین خیره شد.
-مامان کو نرگس؟؟
-رفت یه لیوان اب بیاره واسش.
-پاشو ببریمش بیمارستان.
آزاده خودش را جمع و جور کرد و با صدای گرفته از فرط گریه گفت:
_نه حالم خوبه،ببخشید که نگرانتون کردم.
-ولی...
با امدن حوریه خانوم حرفش ناتمام ماند
لیوان اب را سمت آزاده گرفت:
_حالت خوبه؟؟ بهتره بریم هتلی جایی استراحت کنی واسه نماز صبح برمیگردیم!
بعد از گفتن این حرف به سمت بیرون صحن حرکت کرد.
نرگس از جایش بلند شد که کمیل رو به او گفت:
_آزاده رو هم بیار باخودت.
با شیطنت جواب داد:
_چرا خودت نمیاریش خانوم شماس!
کمی دوید و همراه حوریه خانوم جلوتر راه افتاد که کمیل زیر لب گفت:
_از دست تو دختر!
آزاده خواست از جایش بلند شود که دستی مقابلش دراز شد.
مردد به کمیل نگاه کرد و باخجالت دستش را گرفت.