eitaa logo
🇮🇷 عاشقان شهادت 🇮🇷
111 دنبال‌کننده
3.6هزار عکس
4.3هزار ویدیو
18 فایل
{♥️بسم رب الشهدا♥️} شروعمون = 1403/12/9 پایان = ان شالله شهادت🤍 هفت تا دوست صمیمی و هیئتی..😁 کپی؟! حلال ولی شرط داره... ۱ صلوات برای ظهور امام زمان و دعای شهادت برای ادمینا 🌱
مشاهده در ایتا
دانلود
به به❤️
نورا خانم
آرزو خانم❤️
نورا به همراه یکی از دوستان دیگه🫀🫂
من یکی از دوستای نورا و آرزو هستم خواب که بودن ازشون گرفتم و با گوشی آرزو فرستادم.‌‌‌‌‌‌..😂😍❤️ نازی
هدایت شده از «مورفین»🇮🇷
"هادی صالح" به جرم جاسوسی واسه اسرائیل بازداشت شد؛ + حالا کی بوده؟ مداحِ سید حسن نصرالله! گفته میشه ایشون یکی از نقش‌های اصلی رو تو ترور رهبر حزب‌الله داشته... +😑
هدایت شده از یـه بـَچـه شـیعـهِ
7.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دوستان عزیز بعلت حذف این کلیپ از اینستاگرام تامیتونید در گروها پخش کنید . @karbala_yahoseyn
هدایت شده از 𝒁𝒂𝒉𝒓𝒂
14.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❌️ عذاب عجیب زن کم حجاب به روایت تجربه گر زندگی پس از زندگی ! @drnyazmnd
بمان 🤍 دوان دوان سمت جایی که نرگس گفته بود امد. با چشم دنبال نرگس وبقیه گشت که نگاهش روی صورت رنگ پریده آزاده که گوشه ای نشسته بود،ثابت ماند. سمتش رفت و مقابلش نشست: _بهتری؟؟ سرش را تکان داد و به زمین خیره شد. -مامان کو نرگس؟؟ -رفت یه لیوان اب بیاره واسش. -پاشو ببریمش بیمارستان. آزاده خودش را جمع و جور کرد و با صدای گرفته از فرط گریه گفت: _نه حالم خوبه،ببخشید که نگرانتون کردم. -ولی... با امدن حوریه خانوم حرفش ناتمام ماند لیوان اب را سمت آزاده گرفت: _حالت خوبه؟؟ بهتره بریم هتلی جایی استراحت کنی واسه نماز صبح برمیگردیم! بعد از گفتن این حرف به سمت بیرون صحن حرکت کرد. نرگس از جایش بلند شد که کمیل رو به او گفت: _آزاده رو هم بیار باخودت. با شیطنت جواب داد: _چرا خودت نمیاریش خانوم شماس! کمی دوید و همراه حوریه خانوم جلوتر راه افتاد که کمیل زیر لب گفت: _از دست تو دختر! آزاده خواست از جایش بلند شود که دستی مقابلش دراز شد. مردد به کمیل نگاه کرد و باخجالت دستش را گرفت.
بمان 🤍 سرپا ایستاد و خواست دستش را بیرون بکشد که کمیل با دیدن مردان جوانی که از کنارشان میگذشتند دست آزاده را محکم تر گرفت: _بریم. نرگس و مادرش کنار ماشین منتظر ایستاده بودند که ناگهان نگاهش به ازاده و کمیل افتاد، که به انها نزدیک میشدند. دستش را جلوی دهانش گذاشت و ریز ریز خندید ک مادرش متعجب گفت: _چته؟؟ -هیچی! خنده اش را قورت داد که با شنیدن صدای کمیل ،حوریه خانوم سمتش برگشت -بریم؟؟ آزاده با دیدن ابروهای بالا رفته نرگس از خجالت سرش را پایین انداخت که کمیل سقلمه ای به خواهرش زد و گفت: _بریم شام، بعدشم بریم جایی پیدا کنیم شب بمونیم! در همین حین گوشی اش زنگ خورد: -سلام بفرمایید؟ -سلام کمیل جان خوبی؟؟ -ممنون عمه خانوم، شما خوبید؟چه عجب یادی ازما کردید؟ -اومدی مشهد بی معرفت یه زنگم نزدی به عمت؟؟ -عمه جان تازه رسیدیم. قبل اینکه زنگ بزنید از حرم برگشتیم وقت نشد خبر بدم، شما از کجا فهمیدید؟؟ -نرگس تو گروه فامیلی نوشته بود! سرش را تکان داد و از گوشه ی چشم به خواهرش نگاهی انداخت که نرگس شانه اش را بالا انداخت و خندید! -اتفاقا ماهم هنوز شام نخوردیم،همین الان راه بیفتید بیاین اینجا. -نه عمه، دستت درد نکنه،زحمت نمیدیم! -زحمت چیه پسر،بعد عمری اومدی مشهد. دلم واستون تنگ شده،نه نیار دیگه، تعارف الکیم نکن! -چشم مزاحمتون میشیم! -مراحمید عمه جان. بعد از اتمام تماس رو به بقیه گفت: _خوب امشبمونم جور شد،خونه ی عمه میمونیم! نرگس با خوشحالی به آزاده نگاه کرد و سعی کرد لبخندش را پنهان کند...