eitaa logo
{🇮🇷 عاشقان شهادت 🇮🇷}
109 دنبال‌کننده
3.6هزار عکس
4.2هزار ویدیو
18 فایل
{♥️بسم رب الشهدا♥️} شروعمون = 1403/12/9 پایان = ان شالله شهادت🤍 هفت تا دوست صمیمی و شیطون...😁 کپی؟! حلال ولی شرط داره... ۱ صلوات برای ظهور امام زمان و دعای شهادت برای ادمینا 🌱
مشاهده در ایتا
دانلود
🦋☀️🦋☀️🦋☀️🦋☀️🦋☀️🦋☀️ 🦋☀️🦋☀️🦋☀️🦋☀️🦋☀️🦋 🦋☀️🦋☀️🦋☀️🦋☀️🦋☀️ 🦋☀️🦋☀️🦋☀️🦋☀️🦋 🦋☀️🦋☀️🦋☀️🦋☀️ 🦋☀️🦋☀️🦋☀️🦋 🦋☀️🦋☀️🦋☀️ 🦋☀️🦋☀️🦋 🦋☀️🦋☀️ 🦋☀️🦋 🦋☀️ 🦋 √ 🌸دختࢪ‌عموۍ‌‌چآدࢪۍمن‌!🌸 ❄️ بی بی داشت با پنبه خون دماغ مو پاک می کرد و بقیه با درموندگی توی سالن هر کدوم طرفی نشسته بودن. اقا بزرگ گفت: - حالا می خواید چیکار کنید؟ نمی شه که از این بچه یه شبه بروسلی در بیارین! وقتی هنوز زدن یادش ندادید چطور بهش می گید بزن؟ روهام با خنده گفت: - نخیر لوسه لوس! چپکی نگاهش کردم و پاشا که کنارش بود یه پس گردنی بهش زد و گفت: - به زن من نگو لوس. خندیدم و رو به پاشا گفتم: - کارت خوب بود ولی هنوز باهات قهرم از عمد زدی! پوفی کشید و گفت: - بابا به خدا از عمد نزدم اخه من تو از عمد می زنم؟ شونه ای بالا انداختم یه سیب ترش برداشتم گفتم: - من عمرا نمیام شما مسخره ام می کنید. و سیب مو گاز زدم. عمو دستشو دورم انداخت و گفت: - بریم بالا خودم یادت بدم عمو جون هر کی هم بهت خندید با همین عصا م می زنم تو سرش خوبه؟ دستامو بهم کوبیدم و گفتم: - قبوله. عمو و عمه ها و بی بی با همه بقیه بالا اومدن و توی سالن روی صندلی ها نشستن. عمو عصا شو سمت محسن گرفت و گفت: - تو رزمی کاری مدرک هم داری بیا نحوه مشت زدن و اول یاد یاس بده. محسن جلو اومد و استین هاشو بآلا رفت. با فاصله ازش وایسادم و نگاهش کردم. لب زد: - ببین اینجوری گارد می گیری و جای مورد نظر رو نشونه می گیری و می زنی! نباید به جایی که می خوای بزنی مستقیم نگاه کنی چون طرف مقابل می فهمه و مهارش می کنه به یه جای دیگه نگاه ون و یه جای دیگه رو بزن! جاهایی که طرف مقابل فکر ش رو هم نمی کنه بزن جلوش هم گارد نگیر بفهمه می خوای بزنیش تا حواسش نبود بزن خوب؟ سری تکون دادم و چند بار زد. جاش وایسادم و زدم که دست و سوت بالا رفت. و خودمم صلوات فرستادم . محسن گفت: - عالیه این اوکیه. و مشت و لگد و صورت و بهم یاد داد. انقدر توی کیسه بوکس زده بودم دستام قرمز شده بود. کنار زن عمو نشسته بودم و دستامو کرم می زد و ماساژ می داد. خابالود چشامو بستمو بهش تکیه دادم که رو به پاشا گفت: - پاشا جان بیا دخترمو بردار برین اتاق تون خسته شده خواب ش میاد. پاشا که داشت با محسن و عمو حرف می زد با شب بخیری سمتم اومد. بلند شدم و بالا رفتیم. تا توی رخت خواب افتادم بیهوش شدم از خستگی! دوماه گذشت. دوماه ی که کلی حرکات یاد گرفته بودم و هر شب با خستگی فراوون توی رخت خواب می رفتم. انقدر باهام کار کرده بودن و پاشا تقویت م می کرد که حسابی اشتهام باز شده و چاق تر شده بودم. ولی این یک دو هفته وقتی تمرین های سنگین انجام می دادم زیر دلم درد می گرفت یا تیر های خفیفی می کشید . زن عمو می گفت شاید به خاطر پوکی استخوان باشه یا هم خدای نکرده اپاندیس داشته باشم. قرار بود امشب هم باز تمرین داشته باشیم. طبق معمول همه جمع شده بودیم و تمرین می کردیم امشب بیشتر روی من کار می شد! محسن و پاشا داشتن حرکت های جدید و بهم یاد می دادن که همون پنج دقیقه ی اول دل دردم چنان شدید شروع شد که روی زمین نشستم و دودستی دلمو گرفتم. پاشا نگران روبروم نشست و گفت: - ببینمت عزیزم چی شد خوبی؟ سر بلند کردم و گفتم: - درد دارم نمی تونم ادامه بدم . زن عمو گفت: - شاید مشکل جدی باشه امروز یاس تمرین نکنه . با پاشا توی اتاق رفتیم و دراز کشیدم. پاشا نگران نگاهم کرد و گفت: - نکنه مشکل جدی باشه؟ لب زدم: - نمی دونم خدانکنه دو صفحه قران می خونی؟ حرکت رو زدم دلم درد می کنه نمی تونم بخونم. وضو گرفت و قران رو برداشت نشست رو تخت و گفت: - کدوم صفحه رو بخونم؟ یکم فکر کردم و گفتم: - نمی دونم شامسی باز کن. باز کرد و با خنده گفت: - راجب بچه است با این اتفاقات که نمی شه هر وقت شر این اتفاقات کنده شد انشاءالله ما هم صاحب بچه بشیم. با خنده گفتم: - برو بابا من هنوز کوچیکم ۱۷ سالمه چجوری بچه بیارم؟ پاشا متفکر گفت: - مثل بقیه! چپ چپ نگاهش کردم و گفتم: - من عمرا بتونم. لبخندی زد و گفت: - اصلا هر وقت شما امادگی داشتی خوبه؟ سری تکون دادم و با بسم الله شروع کرد به قران خوندن. یا شنیدن ایات زیبای قران ارامش گفتم و خوابم برد
🦋☀️🦋☀️🦋☀️🦋☀️🦋☀️🦋☀️ 🦋☀️🦋☀️🦋☀️🦋☀️🦋☀️🦋 🦋☀️🦋☀️🦋☀️🦋☀️🦋☀️ 🦋☀️🦋☀️🦋☀️🦋☀️🦋 🦋☀️🦋☀️🦋☀️🦋☀️ 🦋☀️🦋☀️🦋☀️🦋 🦋☀️🦋☀️🦋☀️ 🦋☀️🦋☀️🦋 🦋☀️🦋☀️ 🦋☀️🦋 🦋☀️ 🦋 √ 🌸دختࢪ‌عموۍ‌‌چآدࢪۍمن‌!🌸 ❄️ با صدای پاشا چشامو باز کردم اماده بود و گفت: - صبح بخیر خانوم پاشو بریم دکتر. نشستم و گفتم: - سرده ساعت چنده؟ نگاهی به ساعت روی دست ش انداخت و گفت: - ساعت6 صبحه. متعجب گفتم: - چرا انقدر زود؟ امروز که جمعه است نمی ری اموزشی! پاشا دستمو گرفت و بلندم کرد و گفت: - نمی خوام کسی رفت و امد منو بیینه و شک کنن. سری تکون دادم و اماده شدم. همه خواب بودم اروم و بی سر و صدا زدیم بیرون. توی مطب نشسته بودیم تا بریم پیش دکتر. ساعت6 و نیم نوبت مون شد و داخل رفتیم. یکم معاینه ام کرد و گفت: - چه وقتا دردت می گیره؟ منم براش توضیح دادم. اونم برام سنو نوشت. همین جا سنو داشت خوشبختانه و منتظر موندیم نوبت مون بشه. چون صبح زود بود خیلی زود نوبت مون شد. داخل رفتیم و روی تخت دراز کشیدم. پاشا کنارم وایساد و لبخند ارامش بخشی زد و لب خونی کرد : - چیزی نیست نترس! منم سر تکون دادم و پرستار بعد انجام دادن دستگاه رو روی شکمم قرار داد و زل زد به مانیتور . با استرس به پاشا نگاه کردم و اونم به من. همش می ترسیدم مشکل جدی باشه! که با حرف پرستار هر دوتامون شکه شدیم!: - خانوم شما مشکلی ندارید فقط باردار هستید3 ماهه . حس کردم نفسم رفت! پاشا اب دهنشو قورت داد چشم ازم گرفت و به پرستار دوخت و گفت: - مطمعن اید؟ واقعا همسر من بارداره؟ پرستار گفت: - بعله اقا بچه 3 ماهشه مگه می شه تشخیص داده نشد؟ کاملا معلومه تحرکات سنگین نداشته باشه باشگاه رزمی می ره دیگه نباید بره کلا باید مراقب باشه چون سن ش کمه! ولی مشکل خاصی نبینم و بچه داره رشد می کنه قرص اهن و ویتامین هم می نویسم به اضای قرص های دیگه سر ساعت مصرف کنه . دفترچه رو گذاشت دست پاشا و رفت. پاشا بهم نگاه کرد و گفت: - اروم باش خوب هیچی نیست! انقدر شکه بودم اصلا نمی تونم باید چیکار کنم! هنوز تو بهت بودم. پس بگو دیشب چرا وقتی قران و باز کرد راجب بچه اومد! سوار ماشین شدیم و برگشتیم عمارت. پاشا درو باز کرد و داخل رفتیم. همه توی اشپزخونه روی میز صبحونه بودن. سلام کردیم و نشستیم. زن عمو بی طاقت گفت: - چیشد مادر؟ پاشد نشست و ‌شکه گفت: - هیچی فقط... زن عمو گفت: - خداروشکر فقط چی؟ پاشا لب زد: - یاس.. بارداره! همه اهانی گفتن و مشغول شدن یهو چنان سر بلند کردن که گفتم گردن همه رگ به رگ شد. زن با صدای بلندی گفت: - چییییی! روهام داد زد: - حامله است؟ این چه کاری بود کردی پاشا بدبخت ش کردی یاس رو. پارسا گفت: - حالیت هست یاس بچه است؟ هر کی یه طوری به پاشا توپید و پاشا ساکت به سفره نگاه می کرد. طاقت نیاوردم و محکم کوبیدم روی میز که همه ساکت شدن. با خشم رو به همه گفتم: - باردارم که باردارم همه بچه میارن! ما هم یکی! چیکار پاشا دارین؟ خواست خدا بوده اصلا خودمون بچه خواستیم بسه دیگه! پدر و مادرش ماهستیم شما چرا نگران اید؟ نگران اید باشه اینجوری؟ همه ساکت شدن و کوروش گفت: - ببین ابجی اره درسته همه بچه میارن ولی یکم به شرایط نگاه کن ببین توی چه وعضیتی هستیم؟ لب زدم: - زندگی یه پلیس همین طوره! من که هم بابام پلیس بوده هم هم شوهرم! تا ابد خطر داره وعضیت الان مون هم چیزیش نیست! خیلی هم عالیه. پاشا بلند شد رفت بیرون
رمان تقدیم نگاهتون💜🥺✨
به به 🥺😂✨💜
روزت مبارک ماهِ ام البنین🤍🫀>>
ولی من امسال باید گرمایِ عراق رو تجربه کنم.
خدا اون روز رو نیاره که روز اربعین نوکر جلویِ تلویزیون بشینه!💔>>>
پاسخ به شبهات💘😂👌🏻