در اینجا چند نکته جالب از "سلام بر ابراهیم" آوردهام:
1. سبک نوشتاری: نثر ابراهیم گلستان به خاطر زیبایی و عمقش شناخته شده است. او با استفاده از توصیفهای دقیق و زبانی شاعرانه، احساسات را به خوبی منتقل میکند.
2. موضوعات انسانی: داستانها به موضوعات مختلفی از جمله عشق، تنهایی، و روابط انسانی میپردازند و خواننده را به تفکر دربارهی زندگی و تجربیاتش دعوت میکنند.
3. تجربیات شخصی: گلستان در این کتاب از تجربیات شخصی خود و مشاهداتش از زندگی روزمره مینویسد، که این امر باعث میشود داستانها بسیار واقعی و قابل ارتباط باشند.
4. تأمل در زندگی: هر داستان به نوعی به تأمل در زندگی و چالشهای آن میپردازد و خواننده را به بررسی احساسات و تفکرات خود ترغیب میکند.
5. تأثیر فرهنگی: این کتاب به نوعی نمایانگر فرهنگ و جامعهی ایرانی است و میتواند به درک بهتر از تاریخ و فرهنگ ایران کمک کند.
{🇮🇷 عاشقان شهادت 🇮🇷}
گرمه ههههههه
ول کن خودم جوابتو میدم
دارم میمیرم چقدر گرمههههههههههه😅
🦋☀️🦋☀️🦋☀️🦋☀️🦋☀️🦋☀️
🦋☀️🦋☀️🦋☀️🦋☀️🦋☀️🦋
🦋☀️🦋☀️🦋☀️🦋☀️🦋☀️
🦋☀️🦋☀️🦋☀️🦋☀️🦋
🦋☀️🦋☀️🦋☀️🦋☀️
🦋☀️🦋☀️🦋☀️🦋
🦋☀️🦋☀️🦋☀️
🦋☀️🦋☀️🦋
🦋☀️🦋☀️
🦋☀️🦋
🦋☀️
🦋
#ࢪمان√
🌸دختࢪعموۍچآدࢪۍمن!🌸
#به_قلم_بانو ❄️
#قسمت70
#یاس
سریع پله ها رو بالا رفتم که محکم خوردم به کسی.
سر بلند کردم دیدم سامه.
بهت زده نگاهم کرد و گفت:
- جا بودی بود بیا بیینم.
و بازمو کشید دو قدم نرفتیم اخی گفت و بیهوش دراز به دراز افتاد.
برگشتم افراد همون ادمه بودن که رفته بودم تو اتاقشون.
اب دهنمو قورت دادم قطعا نمی تونستم فرار کنم و عین بچه خوب وایسادم سر جام.
ادم ش سمتم اومد بدون ذره ای ملایمت گردن مو بین دستش گرفت و سمت پله ها رفت.
جیغ کشیدم:
- اییی گردمم توروخدا اییی.
رو پله ها پرتم که که محکم افتادم زمین و با وحشت دستامو ظربدری روی شکمم گذاشتم تا بچه ام چیزی ش نشه و ملق خوران تن و بدن م به پله ها کوبیده می شد و افتادم پایین.
از درد به خودم پیچیدم و سعی کردم بشینم که با همون با قدم های محکم اومد سمتم و گردن مو گرفت و کشون کشون توی همون اتاق نحس که ای کاش پا توش نمی زاشتم بردتم و پرتم کرد وسط سالن که مطمعنم زانوم زخم شد.
تیر خفیفی دلم کشید و ناله ای کردم.
پای کسی زیر چونه ام اومد و با نوک کفش ش سرمو بلند کرد و گفت:
- بی مقدمه می رم سر اصل مطلب با هر جواب سربالایی که بهم بدی یه لگد بهت می زنم که یه سر بری اون دنیا و برگردی فهمیدی؟
سری تکون دادم که گفت:
- از طرف کی معمور به جاسوسی شدی؟
لب زدم:
- هیچکس فرار کرد...
لگد محکمی به ساق پام زد که جیغ بلندی کشیدم و بلند گریه کردم.
پاشو روی قفسه سینه ام گذاشت و فشار داد انگار زور نفس می کشیدم پوزخندی به حالم زد باید یه کاری می کرد با ناله گفتم:
- از..طر.ف جمال چنگالی.
متعجب شد پاشو برداشت و رو به بادیگارد هاش گفت:
- جمال چنگالی دیگه کیه؟ هر چی خره جمع کردن توی این خراب شده این چنگالی اون فیلی نعش اینو بندازین یه جایی.
بادیگارد ش سمتم اومد و دستمو محکم کشید و خمیده از جا بلند شدم یه در از اون ور اتاق وا کرد و وارد محوطه پشت کشتی شدیم کسی اینجا نبود.
نگاهی به اطراف انداخت و در انبارکی رو وا کرد و نگاهی انداخت.
بشکه های نفت کشتی بود.
پرتم کرد داخل و با خودش گفت:
- این نفت ها برای چیه؟ احمق ها.
و درو بست و تا خواست قفل ش کنه گوشیش زنگ خورد و کلا یادش رفت و رفت.
سرفه ای کردم و چند تا نفس عمیق کشیدم.
خدایا با این جسم داغونم حالا چطور اون مواد ها رو پیدا کنم،؟ توی کشتی که نمی تونم تو قدم راه برم هر گروهی منو می گیره ضعیف تر از خودش گیر اورده و فقط می زنه!
هقی از گریه زدم و ناله کردم و گفتم:
- من نمی تونم مثل بابام باشم اون قوی بود محلول درست کرد اما من چی! ضعیف! ای کاش پاشا اینجا بود بدون اون هیچی نیستم هیچی!
به شدت تشنه ام بود اول خواستم با خودم لج کنم و نخورم
🦋☀️🦋☀️🦋☀️🦋☀️🦋☀️🦋☀️
🦋☀️🦋☀️🦋☀️🦋☀️🦋☀️🦋
🦋☀️🦋☀️🦋☀️🦋☀️🦋☀️
🦋☀️🦋☀️🦋☀️🦋☀️🦋
🦋☀️🦋☀️🦋☀️🦋☀️
🦋☀️🦋☀️🦋☀️🦋
🦋☀️🦋☀️🦋☀️
🦋☀️🦋☀️🦋
🦋☀️🦋☀️
🦋☀️🦋
🦋☀️
🦋
#ࢪمان√
🌸دختࢪعموۍچآدࢪۍمن!🌸
#به_قلم_بانو ❄️
#قسمت71
#یاس
اول خواستم با خودم لج کنم و نخورم اما اون طفل معصومی که توی شکمم بود چی؟ چی کشیدی مامان جون از اول بسم الله که فقط مشت و لگد نثارت شد.
دستمو به بشکه گرفتم تا بلند شم اما اون چپ شد و ریخت.
ترسیده منتظر بودم نفت یا اب ازش بریزه بیرون که با بهت دیدم بسته های مواد بسته بندی شده از بشکه ها ریخت بیرون .
چشامو باز و بسته کردم ببینم درست می بینم یا نه!
باورم نمی شه اونا رو توی بشکه های نفت جاسازی کرده بودن که حتا به عقل جن هم نمی رسید اونم توی اخر کشتی درحالی که همه داشتن داخل کشتی رو می گشتن! توی این انباری اونم نه مخفی درست توی این بشکه هایی که تا درو باز می کردی جلو روت بود و به عقل جن هم نمی رسید.
حالا باید کار رو تمام می کردم.
انگار خدا صدامو شنیده بود.
قربونت برم خدا.
به سختی بلند شدم و از اتاقک زدم بیرون اگر اینا رو اتیش بزنم خودم چطوری فرار کنم؟
به بدنه کشتی نگاه کردم که دور تا دورش از کشتی های کوچیک بود لبخندی زدم و سریع خم شدم روی بدنه کشتی و یکی از مشعل هاییرکه دور تا دور کشتی روشن بود رو برداشتم چون دیگه هوا داشت تاریک می شد.
یه لحضه نزدیک بود خودم پرت بشم تو دریا.
اروم جلو رفتم و مشعل رو برداشتم و پایین اومدم وارد اتاق شدم سر همه ی بشکه ها رو برداشتم تند تند مشعل رو روی همه می گرفتم تا روشون اتیش می گرفت می رفتم سراغ بعدی.
وقتی همه بشکه ها اتیش گرفته بودن دود کل اتاق و پر کرده بود و داشتم می مردم از خفگی.
سریع از اتاق بیرون اومدم و با قفل مونده توی در در رو قفل کردم و از بالای در مشعل و انداختم داخل.
وقت نداشتم دود زود همه رو خبردار ماجرا می کرد.
از بدنه کشتی اویزون شدم و با بندی که به قایق کوچیک وصل بود پایین رفتم و توی کشتی افتادم.
خدایا حالا چطور باهاش کار کنم؟ چطور حرکت می کنه!
یاد فیلم یوسف پیامبر افتادم که زلیخا وقتی با اون قایق ش رفت توی دریای نیل چطور خدمه اش پارو می زدن همون جا که یه مروارید پیدا کرد و بردش برای یوسف.
بند رو از قایق جدا کردم و همون طور پارو ها رو گرفتم و زدم که کشتی حرکت کرد اما عقب عقب می رفت!
این دفعه درست زدم و حرکت کرد.
از ترس تند تند پارو می زدم و ۱۵ دقیقه نشد ولوله افتاد توی کشتی .