🦋☀️🦋☀️🦋☀️🦋☀️🦋☀️🦋☀️
🦋☀️🦋☀️🦋☀️🦋☀️🦋☀️🦋
🦋☀️🦋☀️🦋☀️🦋☀️🦋☀️
🦋☀️🦋☀️🦋☀️🦋☀️🦋
🦋☀️🦋☀️🦋☀️🦋☀️
🦋☀️🦋☀️🦋☀️🦋
🦋☀️🦋☀️🦋☀️
🦋☀️🦋☀️🦋
🦋☀️🦋☀️
🦋☀️🦋
🦋☀️
🦋
#ࢪمان√
🌸دختࢪعموۍچآدࢪۍمن!🌸
#به_قلم_بانو ❄️
#قسمت76
#یاس
6ماه بعد*
نشسته بودم و داشتم شیشمین بستنی رو می خوردم پاشا هم خواب بود.
اوخی دیشب بچه ام اصلا نخابیده بود تا صبح این شازده پسرش لگد می زد و گریه های من خونه رو پر می کرد و عین مرغ سرکنده دورم پر پر می زد.
حدود یه ساعتی می شد خواب بود و منم چون شازده اش ساکت بود ساکت نشسته بودم و بستنی مو می خوردم.
همیشه بهم می گفت یاس این بچه فوتبالیست می شه چون انقدر لگد می زنه ببین کی بهت گفتم فردا که به دنیا بیاد با همین پا می زنه زیر توپ و ببین شیشه چند تا در و پنجره رو بشکنه!
منم چپکی نگاهش می کردم و می گفتم نخیر پسرم ساکت و معصومه عین مامانش!
اونم می گفت اره عجب مامان ساکتی انگار اون اولا که همش دستم فرار می کردی یادت رفته.
نیم ساعت گذشت که پاشا نشست و بهم نگاه کرد.
منم بهش نگاه کردم که گفت:
- خوبی؟
سر تکون دادم و بستنی مو گاز زدم که گفت:
- واقعا خوبی؟
متعجب اره ای گفتم.
لب زد:
- چرا اخ و اوخ نمی کنی؟ یه ساعت گذشته عجیبه تو یه ساعت ساکت بمونی!
لب زدم:
- خوب بچه ات ساکته که ساکتم توهم خوشبحالت شده دیگه بخواب .
پاشا گفت:
- به خدا انقدر هر روز جیغ و ناله شنیدم و چرتک های ۵ دقیقه ای زدم الان که ساکتی انگار یه چیزی کمه نمی تونم بخوابم .
وای بچه ام از دست رفته بود.
نگاهی به چوب های بستنی کرد و گفت:
- 11 تا خوردی!
سر تکون دادم که دراز کشید و گفت:
- پس بگو چرا شازده ساکته بخور بخورشه.
با لبخند گفتم:
- الهی قربون ش برم بچه ام فقط موقع خوردن ساکته چه تپلی باشه .
پاشا گفت:
- نیومده خوب قربون صدقه اش می ری ها منم که کشکم.
با لذت به حسودی ش نگاه کردم و خندیدم.
خودشم خندید و صدای اذان بلند شد طبق معمول بعد از اون اتاق بلند شد و گفت:
- وقت ملاقات با اون بالایی رسیده بریم نماز بخونیم؟
سری تکون دادم و با کمک ش بلند شدم.
بعد از اون اتفاق پاشا فهمید که چقدر خدا دوسش داره و به فکرشه! بعد از اون سر وقت نمی زاشت ۵ دقیقه اون ور تر بشه نماز هاشو می خوند روزه می گرفت دست بقیه رو می گرفت تریپ ش اخلاق ش همه چیش فرق کرده بود.
به قول معروف شبیه بچه مثبت ها لباس می پوشید.
خیلی ام بهش می یومد و معصوم تر نشونش می داد.
شده بود یه پلیس با خدا!
من که نمی تونستم بخونم ولی طبق معمول روی سجاده پشت سرش نشستم و شروع کردم به قران خوندن و پاشا هم جلو تر از من وایساد به نماز.
چقدر از وقتی مذهبی شده بود زیباتر و عاشق تر شده بود.
همیشه بهم می گفت تو فرشته زندگی منی هم عشق به زندگیم اوردی هم خدا رو.
نشسته بودیم سر سفره پاشا نگاهی بهم کرد و گفت:
- خوبی؟
سر تکون دادم و گفت:
- امروز 9 ماهت تکمیل شده خبری نیست؟
سری به عنوان نه تکون دادم.
و غذامونو خوردیم.
تا غروب پاشا همش دورم می چرخید و می گفت:
- یاس خانومم خبری نیست؟ بریم دکتر؟
ولی من دردی نداشتم واقعا.
می گفتم نه.
حتا راحت تر از روزای قبل داشتم به کار هام می رسیدم .
ساعت9 بود که پاشا گفت:
- یاس یه حسی بهم می گه بچه امشب به دنیا میاد برو لباس بپوش اماده شو بریم بیمارستان.
از این همه نگرانی ش منم واقعا نگران شده بودم.
زنگ در زده شد و پاشا رفت درو باز کنه.
اروم ساک بچه رو اماده کردم و خودمم لباس پوشیدم که صدای یالله اومد.
بیرون رفتم که روهام و پارسا و ساشا رو دیدم.
با لبخند نگاهشون کردم و سلام کردیم.
روهام نامزد ش هم همراه ش بود دختر خاله اش سونیا رو عقد کرده بود.
با سونیا خیلی جور بودم چون هم سن بودیم.
بغلم کرد و بوسیدم.
پاشا گفت:
- خوب شد اومدید امشب خونه تحویل شما من باید یاس و ببرم بیمارستان.
پارسا گفت:
- خیره خبریه؟
پاشا گفت:
- یاس که می گه نه اما به دلم افتاده امشب بچه به دنیا میاد.
سری تکون دادن و پاشا گفت:
- همه چی هست راحت باشید.
از بچه ها خداحافظ ی کردیم و با کمک پاشا سه تا پله رو پایین رفتم و سمت ماشین رفتیم.
🦋☀️🦋☀️🦋☀️🦋☀️🦋☀️🦋☀️
🦋☀️🦋☀️🦋☀️🦋☀️🦋☀️🦋
🦋☀️🦋☀️🦋☀️🦋☀️🦋☀️
🦋☀️🦋☀️🦋☀️🦋☀️🦋
🦋☀️🦋☀️🦋☀️🦋☀️
🦋☀️🦋☀️🦋☀️🦋
🦋☀️🦋☀️🦋☀️
🦋☀️🦋☀️🦋
🦋☀️🦋☀️
🦋☀️🦋
🦋☀️
🦋
#ࢪمان√
🌸دختࢪعموۍچآدࢪۍمن!🌸
#به_قلم_بانو ❄️
#قسمت77
#یاس
سوار ماشین شدیم و پاشا حرکت کرد.
خیلی استرس داشت و نگران بود.
همیشه می ترسید اتفاقی برام بیفته .
دستمو روی دست ش گذاشتم و گفتم:
- اروم باش چیزی نمی شه .
لبخند مصنوعی زد و و گفت:
- اره عزیزم حتما همین طوره.
لبخندی زدم .
پاشا شده بود همونی که از اول می خواستم.
همون ادم مذهبی که ارزوشو داشتم
همون که قرار بود باهاش تکمیل بشم و به سعادت برسم.
انقدر اقا شده بود که خیلی چیزا رو به منم یاد می داد.
جلوی مطب دکتر مخصوص م پارک کرد و پیاده شدیم.
داخل رفتیم و نوبت گرفت.
روی صندلی های انتظار نشستیم و یه ربع طول کشید تا نوبت مون بشه.
اسممو که خوند منشی پاشا دستمو گرفت و کمک کرد بلند بشم.
داخل رفتیم و خانوم دکتر وعضیت مو چک کرد و گفت:
- امشب دیگه حتما گل پسرمون به دنیا میاد خوب شد اومدید خداروشکر می بینم دردی هم نداری پس انشاءآلله زایمان راحتی داری بهتره راه بری تا موقعه اش بشه.
خداروشکر پاشا گفت بیایم.
بلند شدم و سالن راه رو مثل بقیه مادر ها طی می کردم.
اما امروز خلوت بود دو نفر دیگه که بودن رفتن چون انگار موقعه اش نشده بود.
نفر سومی هم بچه اش به دنیا اومده بود و توی اتاق بودن .
پاشا نشسته بود و نگاهم می کرد.
با لبخند گفتم:
- نگران نباش سن مم کمه اما خانوم فاطمه زهرا کمکم می کنه خدا مثل تمام این وقت ها و اتفاق ها بازم مراقبمه .
پاشا گفت:
- حتما همین طوره خوبی؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- خوبم کم کم داره وقت ش می شه.
پاشا نگران بلند شد و توی راه رفتن کمکم می کرد.
ده دقیقه بعد وقت ش و اتاق عمل رفتم.
اما واقعا راحت بود و طبق معمول خدا هوامو داشت و حتا نیم ساعت هم طول نکشید.
بعد از مرتب کردن وعضیتم به یکی از اتاق ها رفتیم و پاشا سریع وارد اتاق شد.
با دیدنم سمتم اومد و پیشونی مو بوسید و گفت:
- دورت بگردم خوبی؟
سری تکون دادم و گفتم:
- اره عزیزم خوبم زیاد درد ندارم راحت تر از چیزی بود که فکرشو می کردیم گفتم که خدا هوامو داره.
پاشا سجده شکر رفت و دو رکعت نماز شکر خوند.
دکتر اومد و گفت:
- خداروشکر خیلی زایمان راحتی داشتی واقعا تعجب کردم خیلی ارامش داشتی! اصلا جیغ جیغ نکردی!
خندیدم و گفتم:
- پسرم کجاست؟
دکتر گفت:
- الان میارنش.
که در باز شد و پرستار داخل اومد با تخت بچه.
کنار تخت م گذاشتش و بلند ش کرد و سمت پاشا گرفت پاشا گفت:
- می شه بدینش به مادرش؟
پرستار گذاشتس توی بغلم و تبریک گفت و بیرون رفت.
پاشا گفت:
- ترسیدم بگیرمش بیفته!
خنده ای کردم و به پسرم نگاه کردم که خوابیده بود بی سر و صدا تپل و سفید بود و با گونه های سرخ.
پاشا گفت:
- یاس چقدر خوشکله نگاهش کن فقط چرا ساکته؟
متعجب گفتم:
- خوب خوابه.
پاشا گفت:
- اخه همه بچه ها اولش گریه می کنن!
با خنده گفتم:
- دیدی گفتم پسر من معصومه!
که همون لحضه گریه اش بلند شد و پاشا از ته دل خندید و گفت:
- اره اره دیدم.
خنده ای کردم و بهش شیر دادم.
پاشا با عشق بهمون نگاه کرد و گفت:
- خیلی دوستون دارم به خدا.
دستشو گرفتم و گفتم:
- من و نی نی هم خیلی دوست داریم.
با خنده گفت:
- من نوکرتون هم هستم.
#پایان
تاسیان تموم شد
شیرین مُرد،امیر و 1خانواده موندن با یه غم بزرگ، یه آدم عاشق عوضی که شیرینو کشت، خسرویی که توی استخر دست باند پیچیده شده ی آزاد با انگشتر فیروزه رو دید، و مریمی که با گریه به نادر فکر میکرد، بابکی که به خاطر اینکه آزاد باشه شیرینو هل داد سمت لبه ی استخر و شیرین مُرد، با عشق ابدی به خسرو، و خسرویی که در غم عشق مرده در استخر غرق شد
تاسیان
🇮🇷🔅بَُّْسَُّْمَُّْ اَُّْلَُّْلَُّْهَُّْ اَُّْلَُّْرَُّْحَُّْمَُّْنَُّْ اَُّْلَُّْرَُّْحَُّْیَُّْمَُّْ🔅🇮🇷
°💚°
∞بْسْمْ رْبْ اْلْشْهْدْاْ وْ اْلْصْدْیْقْیْنْ∞
°°°°°°°°°°شروع رمان↯
#رمان_عروس
خلاصه داستان:
باران تک دختر خاندان ایزد یار!
دختری که توی قلب هیچکسی جایگآهی نداره!چون دختره!خانواده اش ولش کردن به امون خدا یه دختر پولدار که هر کاری بخواد می کنه ولی غم هاشو نشون نمی ده! یه دختر شر و شیطون که کل پسرا رو حریفه!زیباست اما کسی جرعت نداره بره خاستگاری ش از فامیل چون به گفته ی خودشون نحسه و پسر نمیاره!اما با اومدن رایان پسر عموی بزرگ باران اوضاع تغیر می کنه!با باران رفیق جینگ هم می شن! رایان پسری خود ساخته که کسی نمی تونه بهش زور بگه و ...
#پایان خوش!
#خلاصه]¿
#به_قلم_بانو
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩
🎩❄️
🎩
ࢪمآن✉➣⇩
🧡عࢪوسننہاممیشۍ؟🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت1
#باران
با صدای داد مامان که بلند صدام می کرد اخمامو توی هم کشیدم و در اتاق مو وا کردم رفتم بیرون روی پله ها وایسادم و گفتم:
- باز چته صداتو انداختی رو سرت؟
دست به کمر با اخم نگاهم کرد و طبق معمول بزک کرده اماده بود بره و گفت:
- امشب رایان خان جانشین اقاخان داره از خارج میاد مهمونیه خواستم به عرضت برسونم نمی برمت اقا خان گفته نحسی ممکنه نحسی به بار بیاری.
و زیر لب غر زد:
- همه پسر زایدن نمی دونم تقدیر من چی بود اینو اوردم.
پوزخندی زدم و گفتم:
- دست من نبود و گرنه پامو توی زندگی مزخرف خاندان ایزدیار شیاطین نمی زاشتم دست تو و اون شوهرت بود پس خودتون نحس این!می گفتی بیا هم نمی یومدم اون قبرستون برین که برنگردین.
برگشتم توی اتاق و محکم کوبیدمش.
یه شلوار اسلش با پیراهن پسرونه پوشیدم موهای بلند امو از دو طرف گیس کردم انداختم روی شونه هام.
ارایش هم که طبق معمول نیاز نداشتم چون انقدر خوشکل بودم نیازی نداشتم مامان هم چون خیلی زورش می یومد می گفت تو یه جادوگر به تمام معنایی.
گوشی و کارت مو انداختم توی جیب شلوارم و چون با در حال نمی کردم از پنجره پریدم توی حیاط.
کلاه کاسکت موتور 1300 مو سرم کردم و سوار شدم و گاز دادم که در و نگهبان باز کرد و با سرعت زدم بیرون.
عشق یعنی سرعت همینه!
بین ماشین ها لایی کشیدم که نزدیک بود بزنم به یه پسری و دقیق کنار پاش ترمز کردم که پشت موتور بلند شد و خیلی شیک بعد اومد پایین.
سرش بالا اومد و تا ببینه با مرگ فاصله ای نداره و نزدیک بود به درک واصل بشه!
با دیدن به این نتیجه رسیدم چقد شبیهمه!
کلاه کاسکت و برداشتم و حالا بهتد می تونستم صورت شو وارسی کنم و دستمو زیر چونه ام زدم و گفتم:
- اومم ابرو های مشکی پر پشت صورت مثل برق سفید لب های به رنگ یاقوت کبود موهای کاملا مشکی چشم های ابی با رگه های بنفش اوکی باید بگم خیلی شبیه همیم!
پسره فقط یه نگاه کوتاه به من انداخت و یه جذبه ی خاصی داشت انگار و گفت:
- این همه شباهت هم اشتباهی نمی تونه باشه مگر اینکه تو دختر عموی من یا به قول معروف جادوگر خاندان ما باران باشی درست؟
بحث داشت جذاب می شد به عقب خم شدم و گفتم:
- صحیح پسر رایان وارث تاج و تخت این سرزمین البته یه مبل سلطنتی بیشتر نیست ولی اقا خان روش می شینه فاز جمونگ برمی داره ولی یونکپو هم نیست البته تویی؟
لبخندی کنج لب ش نشست و گفت:
- منم زیاد با اون مبله حال نمی کنم اره خودمم حالا چرا لاتی شو پر کردی؟
حال می کردم عین خودم بام حرف می زنه اخه بقیه اشون فقط اداری مانند صحبت می کردن!
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩
🎩❄️
🎩
ࢪمآن✉➣⇩
🧡عࢪوسننہاممیشۍ؟🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت2
#باران
دست به سینه نگاهش کردم و گفتم:
- عشقم بیشتر به لاتی می کشه!تو هم خوب بلدی ولی توصیه ام اینکه اونجا اینجور لاتی نحرف چون مثل من جادو گر افسونگری چیزی می شی!
سری تکون داد و گفت:
- حتما به توصیه ات عمل می کنم ولی خوب من بیشتر کاری که دلم بخواد و انجام می دم پایبند به رسوم نیستم!
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
- گردن ت شکست نکنه می ترسی افسون ت کنم بهم نگاه نمی کنی؟
دستی لای موهای خوش فرم ش کشید و گفت:
- همین الان گفتی من کپی تم پس هیچ جادوگری از افسون شدن نمی ترسه!
کلاه مو گذاشتم و گفتم:
- نه خوشم اومد بچه باحالی هستی خوب عزت زیاد شب پادشاهی خوبی رو داشته باشی بای!
اومدم برم که گفت:
- نگو که نمی خوای منو تا عمارت برسونی؟
اینه کلاه کاسکت مو دادم بالا و گفتم:
- شوخی که نمی کنی؟
سری به عنوان منفی تکون داد و گفت:
- درسته این موتور سنگین با راننده کوچولویی مثل تو مرگ بار به نظر بیاد ولی بابت حرفم مطمعنم کرایه بخوای هم حساب می کنم!
شونه ای بالا انداختم و گفتم:
- فلفل نبین چه ریزه بشکن بیین چه تیزه بپر بالا پسر عمو .
لب زد:
- دمت گرم.
نشست با فاصله ازم.
همه ارزوشونه من یه نگاه بهشون بندازم این نه نگاهم می کنه نه نزدیکم می شه!
خدایا خاندان ما ادم ان یا بز؟بگو من طاقت شنیدن دارم ولی نمی خواد بگی خودم می دونم گاو ان دیگه تو چرا زحمت بکشی بگی نوکرتم؟
دستمو روی گاز فشار دادم و توی تیک ثانیه رسیدیم روبروی کاخ گوگوریو.
همیشه کارم همین بود برای حرص دادن شون مسخره اشون می کردم و حسابی کیف می داد.
رایان پیاده شد و گفت:
- نه رانندگی ت عالیه خوشم اومد!
شیشه کلاه کاسکت و دادم بالا و گفتم:
- ما اینیم دیگه اینم کاخ گوگوریو ما بریم؟
اخمی کرد و گفت:
- نه کجا یعنی می خوای به قول خودت توی روز تاج گذاری من نباشی؟
پوزخندی زدم و گفتم:
- اقا خان ت امر کرده من نباشم نحسی به بار میاد.
اخم هاشو بیشتر توی هم کشید و گفت:
- تو از طرف اون دعوت نیستی از طرف شاه بعدی دعوتی بپر پایین.
پیاده شدم دلم می خواست منو کنار رایان ببینن و بسوزن.