eitaa logo
{🇮🇷 عاشقان شهادت 🇮🇷}
111 دنبال‌کننده
3.5هزار عکس
4.1هزار ویدیو
18 فایل
{♥️بسم رب الشهدا♥️} شروعمون = 1403/12/9 پایان = ان شالله شهادت🤍 هفت تا دوست صمیمی و شیطون...😁 کپی؟! حلال ولی شرط داره... ۱ صلوات برای ظهور امام زمان و دعای شهادت برای ادمینا 🌱 چنل ناشناسمون : https://eitaa.com/nashenas_asheghan
مشاهده در ایتا
دانلود
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩 🎩❄️ 🎩 ࢪمآن✉➣⇩ 🧡عࢪوس‌ننہ‌ام‌می‌شۍ؟🧡 نگاهی بهم انداخت و بلند شد و گفت: - تو دیونه ای به خدا. شونه ای بالا انداختم و گفتم: - دیونه که خوبه! کلاه کاسکت مو سرم کردم و صندلی و دادم بالا اون کلاه رو هم در اوردم و صندلی و خم کردم سر جاش کلاه و گرفتم سمت ش که گرفت و سرش کرد و گفت : - نظرت چیه من بشینم پشت فرمون؟ یکم نگاهش کردم و گفتم: - چون مشتی هستی قبوله. ساک شو داد دستم و گرفتمش نشست و منم سوار شدم حرکت کرد. بین راه با صدای بلندی گفت: - تو جایی رو سراغ داری خونه بخرم؟ یکم فکر کردم و گفتم: - اره یه جای توپ سراغ دارم. اوکی رو داد و رسیدیم خونه بادیگارد درو باز کرد و وارد حیاط عمارت شدیم. موتور رو پارک کرد و پریدم پایین پیاده شد و کلاه و روی دسته موتور گذاشت و نگاهی به اطراف انداخت و رفتیم تو. پله ها رو بالا رفتم و اونم دنبال ام اومد در اتاق مو وا کردم و رفتم تو که گفت با اجازه و اومد داخل درو بست. نگاهی به اطراف انداخت و یه تای ابرو شو داد بالا که گفتم: - نظرت راجب اتاقم چیه؟ دستاشو توی هم قفل کرد و گفت: - ترسناک!خوفناک!شایدم مثل اتاق ونزدی یا هری پاتر! با هیجان نگاهش کردم و گفتم: - مگه دیدی فیلم شونو؟ پایین تخت نشست و سری تکون و داد گفت: - پایه فیلم هاشونم امم من اینجا بخوابم؟مزاحمت نیستم؟اتاق مهمانی چیزی ندارین،؟ به تخت تکیه دادم و گفتم: - داریم ولی هر روز روزی سه بار خدمه تمیز می کنن و قول نمی دم بتونی بخوابی یا اینکه گیر مامان و بابام می یوفتی و چون قراره تو وارث اون عمارت و ثروت بشی می چسبن بهت عین کنه!ولی اتاق من کسی حق ورود نداره تا وقتی که خودت بخوای بزنی بیرون می تونی انتخاب کنی! سری تکون داد و گفت: - خوب قطعا اتاق تو فقط اینکه یه تخت کم داریم و من نمی خوام مزاح.. ریموت و از کنار تخت برداشتم و دکمه ای رو زدم که در کمد روبروی وا شد و تخت اوتوماتیک خم شد تا رسید به زمین دکمه ربات مو زدم که از کمد یه پتو و بالشت شوت کرد روی تخت و به رایان نگاه کردم که گفت: - خیلی هم عالی حرف دیگه ای نمی مونه دمت گرم شب بخیر. شب بخیری گفتم و و خیلی زود خواب ش برد. عجب!وارث توی اتاق جادوگر خوابه. خدایا کرم تو شکر. ساعت 7 بود که از خواب بیدار شدم لباس فرم مدرسه رو پوشیدم البته که فرم صورتی بود ولی از اونجایی که من عاشق ونزدی هستم مشکی سفید دوختم کیف م که کپی کیف ونزدی بود رو روی شونه ام انداختم و یه یاداشت برای رایان گذاشتم: - ریموت قفل در رو می زنم خواستی بری از پنجره بپر. بالای تخت گذاشتم و از اتاق زدم بیرون ریموت در رو زدم. مامان از اتاق ش زد بیرون که نگاه چندشی بهش انداختم و چون صبح ام با قیافه ی اون اغاز شد مطمعنم روز قشنگی نخواهد بود. راننده منتظرم بود سوار شدم و حرکت کرد. جلوی مدرسه وایساد. مدرسه ی دخترونه ی متوسطه ی دوم فاطمه الزهرا. پیاده شدم و از خیابون عبور کردم خواستم برم تو که چشمم به یاسمن و مادرش افتاد. عاشق هم بودن و چون راه دور بود مامان ش صبح به صبح میاوردش و بعد هم می یومد می بردش! طبق معمول با عشق یاسمن رو بغل کرد و بوسیدش . همه مادر دارن منم مادر دارم. طبق معمول غم هامو پشت چهره ی سرد و بی روح ام قایم کردم و بی توجه بهشون داخل رفتم. اعضای کلاس می گفتن عجیبم و شاید هم بداخلاق برای همین کسی با من دوست نمی شد و تک صندلی اخر وسط متعلق به من بود و کسی جفتم نبود چون با کسی حال نمی کردم.
[ پناه می‌برم به روضه ؛ از حُزن‌های پی‌درپی ]
ما در ره عشق نقض پیمان نکنیم  گر جان طلبد دریغ از جان نکنیم  عالم اگر از یزید  لبریز  شود  ما پشت به سالار شهیدان نکنیم