eitaa logo
{🇮🇷 عاشقان شهادت 🇮🇷}
111 دنبال‌کننده
3.5هزار عکس
4.1هزار ویدیو
18 فایل
{♥️بسم رب الشهدا♥️} شروعمون = 1403/12/9 پایان = ان شالله شهادت🤍 هفت تا دوست صمیمی و شیطون...😁 کپی؟! حلال ولی شرط داره... ۱ صلوات برای ظهور امام زمان و دعای شهادت برای ادمینا 🌱 چنل ناشناسمون : https://eitaa.com/nashenas_asheghan
مشاهده در ایتا
دانلود
راه‌نـجـات..؟! +فَـرّوااِلَۍ‌الْح‌ٌــسِین «آغوش‌امـام‌حـسین‌همیشہ‌بـازه..» این‌دنـیارو،ول‌ڪن؛ سـمت‌حـسین‌فـرارڪن..シ!••
| همیشه حـَق با اونیه که پوست ِلـَبِش ُمی‌جوعه ، پاش ُتِکون میده ، ضـَربان ِقـَلبش بالاست ُبه یه جاخیـره می‌شه .
گر بپرسی کی بمیرم با چه ذکری در کجا؟! پاسخ آید یا محرم،یا حسین،در کربلا..:)️❤️‍🩹
اگه الان منو بندازن تو آبمیوه گیری ، یه لیوان غم ، بلاتکلیفی ، استرس و عصبانیت تحویلتون میده .
19.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اما قشنگترین رفاقت ها با از هم دور بودن ها اتفاق میافته🫠🫂💕؛ .
فکت نامحبوب : ترسناک تر از آدمایی که مقصرن ولی بلدن تو رو مقصر جلوه بدن ، نداریم .
خدایا دوران، دوران تلخیه. بعد از این‌همه تلخی، تلخی ِچای ِعراقی رو روزیمون کن .
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩 🎩❄️ 🎩 ࢪمآن✉➣⇩ 🧡عࢪوس‌ننہ‌ام‌می‌شۍ؟🧡 رایان با خشم گفت: - خودم انتقام تو از اون عوضی پس فطرت می گیرم. گوشیم زنگ خورد بی رمق و حوصله زدم روی بلند گو که صدای یه پسر پیچید: - سلام خانومم. چشمام گشاد شد و گفتم: - چی! با خنده مرخرفی گفت: - انقدر عاشقتم که دوست دارم از الان خانومم صدات کنم. اخم غلیظی روی پیشونی م نشست و گفتم: - شما؟ گفت: - اریام!منو نمی شناسی اون روز توی کافه دیدمت انقدر زیبایی که منو بی خواب کردی چند روزه! پوزخندی زدم و گفتم: - می تونی گمشی. قطع کردم و مسدود کردم. رایان گفت: - تو خاستگار نداری؟ بهش نگاه کردم و گفتم: - اونقدر زیاد ان که نمی خوام اسم ببرم!ولی من حاظر نیستم ببینمشون! کل ایل و تبار دوست و همکار های اقاخان ت خاستگار های منن. رایان گفت: - و چرا ازدواج نمی کنی راحت بشی؟ خنده ای کردم که با ابرو های بالا رفته نگاهم کرد و گفت: - واسه چی می خندی؟ به صندلی تکیه دادم و گفتم: - مگه پسری هست که منو به خاطر خودم بخواد؟پسرا به عنوان ابزار به دخترا نگاه می کنن البته بجز پسرای مذهبی واقعا دیدم سر بلند نکرد نگاهم کنه توهم دیدم نگاهم نمی کردی حتی سوار موتورم شدی ازم فاصله گرفتی خوب من از پسرای مذهبی خوشم میاد ولی من خودم هیچیم به مذهبی ها نمی خوره! رایان گفت: - یعنی از تمام پسر هایی که اومدن خاستگاری ت بدت میاد؟ یکم بهش نگاه کردم و گفتم: - من خیلی هاشونو ندیدم نمی دونم! از جام بلند شدم و کلافه گفتم: - من توی دنیا از چیزی نمی ترسم ولی تو زندگیم کسی دوسم نداشته من نمی خوام شوهر کنم اگه من اونو دوست داشته باشم اما اونم مثل بابا و مامانم و بقیه دوسم نداشته باشه من ضعیف می شم و اینو نمی خوام!نمی خوام به ازدواج فکر کنم ادم ها بد ان خیلی بد. بهش نگاه کردم و گفتم: - و خیلی ام بدم میاد راجب درد هام با کسی صحبت کنم چون بعد بر علیه ام استفاده می کنن بقیه و خیلی هم منو سوال جواب کردین و خوشم نمیاد بهتره کار مونو شروع کنیم امشب باز مهمونیه و اگر تو بخوای ماجرای ازدواج مونو مطرح کنی کسی نمی تونه مخالفت کنه و تنها کاری که می کنن اینکه منو سر به نیست کنن!من خودم از پس خودم بر میام تو کاری که باید بکنی اینکه تهدید شون کنی تهدید به اینکه جانشین نمی شی!تهدید به اینکه ابروشونو می بری!تهدید به اینکه خاندان و ترک می کنی و تحت هر شرایطی اگر من غیبم زد نباید کوتاه بیای اگر تو بترسونی شون نمی تونن بلایی سر من بیارن اوکیه؟ رایان بهم ریخت و گفت: - نمی شه ریسک کرد تو یه دختری اگر بلایی سر تو بیاد نمی تونم خودمو ببخشم! با حالت چندشی نگاهش کردم و گفتم: - ببین من شاید دختر باشم اما حریف 10 تا مردم یه تنه فهمیدی؟منو دست کم نگیر فکر کنم این منم که باید حواسم به تو باشه یه وقت سوتی ندی چون چیزی نمی تونی حله؟ دوباره گفت: - نه نمی تونم اومدی دست و پاهاتو بستن توی یه ناکجا اباد می خوای چیکار کنی؟ کلافه بهش نگاه کردم استین مو برگردوندم که تیغ های تیر به همراه چاقو جاساز شده بود جاساز لباس م توی خود دوخت شو نشون دادم که اصلحه گذاشته بودم پامو بلند کردم گذاشتم روی میز که ته کفشم جاساز چاقو بود. گیره توی موهام از صد تا چاقو تیز تر بود. لب زدم: - بسه یا باز ادامه بدم؟
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩 🎩❄️ 🎩 ࢪمآن✉➣⇩ 🧡عࢪوس‌ننہ‌ام‌می‌شۍ؟🧡 رایان گفت: - حالا باورم شد دختر نیستی! اشاره کردم بریم؟بلند شد و فرمانده گفت: - موفق باشین. سوار ماشین شدم و زدم بیرون برگشتیم توی شهر و رایان گفت: - اگر بخوان بلایی سرت بیارن معمولا کجا می برنت؟ لب زدم: - عمارت شرقی یا اون که خارج از تهرانه شاید هم کارخونه خرابه ی قدیم من بهم دوربین وصله با شنود روی لب تابه بهت می دم هر جا باشم متوجه می شی! سدی تکون داد و گفت: - پیداش نکنن یه وقت! سری یه عنوان منفی تکون دادم و توی فرعی پیچیدم و گفتم: - نمی تونن زیر پوستیه! اوکی گفت. جلوی عمارت اقاخان پارک کردم و زنگ در رو رایان فشرد که باز ‌شد و داخل رفتیم. حیاط بزرگ رو طی کردیم و وارد عمارت شدیم همه با دیدن من کنار رایان اخم هاشون توی هم رفت. پوزخندی کنج لبم نشست و رایان سلام کرد منم که اصلا سلام نکردم روی مبل نشستم و ما انداختم روی پا. رایان نشست کنارم و گفت: - یه مطلب مهم می خوام با همگی در میون بزارم. همه نشستن و رایان گفت: - راجب همسر اینده من و خانوم این عمارته. همه خوشحال شدن و اقاخان به وجد اومد و گفت: - عروس زیبا کیه؟ رایان با نیش باز گفت: - دختر پسرت اقا خان!باران. کل سالن توی سکوت فرو رفت. جوری ساکت شد که انگار کسی نفس نمی کشید. منم خیلی ریلکس خم شدم یه سیب برداشتم و گاز زدم و تک تک شونو از نظر گذروندم کم مونده بود سکته کنن. اقا خان با صدای ضعیفی گفت: - چی! اخ که الهی سکته کنی بمیری خاک ت نکنن بندازنت جلوی سگا. رایان گفتت: - من عاشق باران ام یعنی کلا به خاطر اون از خارج کشور اومدم اینجا و می خوام جانشین شما بشم توی خاندان!