🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩
🎩❄️
🎩
ࢪمآن✉➣⇩
🧡عࢪوسننہاممیشۍ؟🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت24
#باران
به صندلی تکیه دادم و گفتم:
- اونا اگه می دونستن من دخترم همون موقعه سقط ام می کردن اما دکتر اشتباهی گفت پسرم وقتی به دنیا اومدم می خواستن جشن بگیرن همه جمع شده بودن عمارت وقتی مامانم با من اومد جشن که هیچ هر کی بهش کنایه زد مامانم می خواست منو بکشه برای همین تصمیم گرفت بهم شیر نده منو خدمتکار خونه امون بزرگ کرد ننه گلی!اونم وقتی ۹سالم بود مرد تا وقتی اون بود من خوشحال بودم خانواده داشتم برام قصه می گفت من از تاریکی می ترسیدم پیش ننه گلی می خوابیدم ننه گلی که مرد کسی نبود شب از تاریکی اتاق تا صبح زیر پتو از ترس نخوابیدم ولی بعد ننه گلی من یاد گرفتم رو پای خودم بایستم درست وقتی اون شب شبی که صبح ش ننه گلی و خاک کردن من می خواستم برم تو سالن بخوابم مامان درو روم قفل کرد و برق اتاق و قطع کرد و من از ترس کم مونده بود بمیرم ازم نفرت داره چون می گه من چون دختر شدم مقام شو توی خاندان اوردم پایین و از اون شب یه قسم خوردم درست وقتی زیر پتو نفس کم اورده بودم خیس عرق بودم و قلبم از ترس ناجور می زد قسم خوردم نابود شون کنم.
سرمو بالا اوردم و به رایان دوختم و گفتم:
- که تو هم به من ملحق شدی!
رایان سری تکون داد و گفت:
- درک ت می کنم تو خیلی سختی کشیدی!
به رایان چشم دوختم و گفتم:
- ولی یه چیزی خیلی عجیبه نه؟
رایان گفت:
- چی؟
دقیق بهش نگاه کردم و گفتم:
- تو چطور مذهبی شدی؟هر جور فکر می کنم امکان نداره توی این خاندان ادمی مذهبی بشه!
رایان نگاهی به بقیه انداخت و گفت:
- قرار بود وقتی کامل مورد اطمینان ما قرار گرفتی بهت بگیم راست ش من پسر عموت نیستم.
نگاهی به همه اشون انداختم و گفتم:
- یعنی چی؟
رایان جا به جا شد و گفت:
- پسر عموی تو رایان واقعی توی امریکا یه خلافکار بود من یه پلیس مخفی ام!رایان و گرفتم ولی یه نخ ش وصل می شد به خاندان و باید کار رو کامل تمام کنم یعنی هم کار رایان رو و هم کار خاندان رایان رو.
چشمام گرد شده بود ناباور گفتم:
- ولی تو شبیهه رایان ی من خودم عکس هاشو دیدم!
رایان سری تکون داد و گفت:
- اره خوب می گن توی دنیا 7 نفر شبیهه ادمه منم یکی!فقط چشمای من و رایان همرنگ نبود که با لنز حل شد.
بهت زده گفتم:
- شوخی می کنی نه؟
سری به عنوان منفی تکون داد و دست گذاشت لنز ها رو در اورد و چقدر تغیر کرد!
حالا باورم شده بود این رایان اون رایان نیست.
کم مونده بود شاخ دربیارم.
دوباره لنز ها رو گذاشت و گفتم:
- چرا اومدی سراغ من اول؟
رایان گفت:
- گزینه ی اول رایان تو بودی!
وقتی عکس هاتو دید دلش می خواست مثل بقیه دخترایی که باهاشون بوده وقتی میاد اولین نفر این ور تو باشی وقتی دستگیرش کردم و اسم تو اومد راجب ت تحقیق کردم دقیقا همونی بودی که بهش نیاز داشتم یه مروارید وسط جهنم!راست گفتی کسی نمی تونه توی این خاندان مذهبی بشه رایان اصلی هم مذهبی نبود بلکه از همه پست تر بود حکم اعدام ش هم اومده بعد سقوط خاندان ش اعدام می شه!
لب زدم:
- اسم واقعی ت چیه!
رایان گفت:
- امیرعلی.
نیمچه لبخندی روی لبم نشست و گفتم:
- امیر علی می دونستی تنها کسی که تونسته به من یه دستی بزنه توی کل دنیا تو بودی؟
سری تکون داد و گفت:
- پس قبول داری معمور خبره ای ام؟
سری تکون دادم و گفتم:
- اره ولی من از تو خبره رفتم می دونی چرا؟
ابرویی با خنده بالا انداخت و گفت:
- چرا؟
نیشخندی زدم و گفتم:
- چون بی من کم میاوردی!فقط یک سال طول می کشید این خاندان و بشناسی ولی لو می رفتی!با منه که داری کارات پیش می ره پس من که نه معمور ام نه دور دیده ام و انقدر زرنگم پس از تو خبره ترم درست؟
سری تکون داد و گفت:
- درست.
دستامو روی میز گذاشتم پرستیژ گرفتم و گفتم:
- پس من می شم مافوق و تو باید هر بار که منو می بینی بهم احترام نظامی بزاری.
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زنانمحجبهے؛
موفقدردنیا😎✌🏻:)))!
#گنگش_بالاس
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وگرنه تو جمکران که همه یادشونن ❤️🩹 .