7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
با نام علی هرکه در افتاد ور افتاد...
میپردازند بهت#Sasy🚫
#حسین_طاهری
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی راجب صفت الرحمن و الرحیم اون حرف میزنم:
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی از معامله با خدا حرف میزنم:🤍ََِ. ً`ِ
15.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌿" ((=
_وقتی از قدرت ایمان حرف میزنم :🤏🏻>>>
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩
🎩❄️
🎩
ࢪمآن✉➣⇩
🧡عࢪوسننہاممیشۍ؟🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت25
#باران
امیرعلی خندید و گفت:
- تاحالا کسی بهت گفته خیلی دختر پرویی هستی؟
دستمو زیر چونه ام زدم و گفتم:
- پرو نبودم انقدر زرنگ نبودم ولی نیاز نیست کسی بگه خودم می دونم می دونی چیه امیرعلی؟
سری تکون داد و گفت:
- چیه؟
گفتم:
- اگر پرو نباشم الان تو از من حساب نمی بردی ولی با این پرویی یه ابهتی دارم که صد تا پسر نداره.
خندید و گفت:
- باشه.
سری تکون دادم و گفتم:
- میای امشب هم بریم یه امام زاده دیگه؟دیشب خیلی خوش گذشت.
امیرعلی پرونده رو باز کرد و گفت:
- کلا انگار یادت رفته من پلیسم و برای چی تو اینجایی.
گفتم:
- نه یادم هست بگو می خوای چیکار کنی انجام بدیم که تا شب وقت مون ازاد بشه.
امیرعلی گفت:
- چند تا هارد می خوام که توی اتاق شخص اقاخان هست دم دست هم نیست حتما جاسازه می تونی برام بیاری شون؟
سری تکون دادم و گفتم:
- حله نقشه اینکه ما می ریم اونجا تو می ری سمت بقیه خوش و بش می کنی با مردا میرین توی حیاط دور همی می گیرین اقا خان و به خودت امیدوار می کنی مسابقه تیر اندازی راه می ندازی به رسم خان های قدیم و یه قرص بهت می دم 5دقیقه بیهوش ت می کنه و بعد بهوش میای تا اونجا دور تو ان که مبادا برای خان اینده مشکلی پیش بیاد من کار و تمام می کنم خوبه،؟
امیر علی سری تکون داد و گفت:
- مغز متفکر یعنی همین حله فقط دوربین دم در اتاق اقا خان به گوشیش وصله ممکنه چک کنه همون لحضه ها ؟
لب زدم:
- سیستم ش دستمه برای نیم ساعت هک ش می کنم.
سری تکون داد و گفت:
- سیستم شو بده دست بچه های اطلاعات.
باشه ای گفتم
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩
🎩❄️
🎩
ࢪمآن✉➣⇩
🧡عࢪوسننہاممیشۍ؟🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت26
#باران
رو به امیرعلی گفتم:
- ببین یکم باید شبیهه اقا زاده ها رفتار کنی خشن باشی بد و بیراه بگی زور بگی دستور بدی بداخلاق باشی چند بار هم سر من داد بزنی طوری که انگار زور فقط با توعه!
نگاه چپی بهش انداختم و گفتم:
- فقط واسه فیلم بازی کردن سرم داد می زنی بعدشم میای ازم معذرت می خواهی می کنی فهمیدی؟
امیرعلی خندید و سری تکون داد و گفت:
- اگه معذرت خواهی نکردم چی؟
تکیه دادم و پامو روی پام انداختم و گفتم:
- عا عا نشد اونوقت مرحله ی بعدی عملیات من کمکت نمی کنم.
امیرعلی دستاشو روی میز گذاشت و گفت:
- سخت شد که!باشه معذرت خواهی می کنم خوب می گفتی.
سری تکون دادم و گفتم:
- بعد اینکه باید رسم های قدیم و به جا بیاری شکار بری مراسم تیراندازی راه بندازی دورهمی مردونه بگیری ببین کلا بگم یه چیز مهم که باید داشته باشی جذبه ابهت و سگ اخلاقیه!اینا رو فراموش کنی لو رفتی گفته باشم.
امیرعلی سری تکون داد و گفت:
- باشه حواسم هست.
یکم فکر کردم و گفتم:
- تا شب کلی وقت هست من می رم تا جایی برمی گردم تو هم کارایی که بهت گفتم مرور کن نفهمن حرکاتت نمایشی هست!
بلند شدم که امیرعلی گفت:
- کجا؟باید من همیشه بدونم تو کجایی دیگه!
از در زدم بیرون و با صدای بلندی گفتم:
- گفتم برمی گردم کاری داشتی زنگ بزن.
بیرون اومدم سوار ماشین شدم و دور زدم از اردوگاه خارج شدم.
پامو روی پدال گاز گذاشتم و با سرعت سرسام اوری حرکت کردم که یهو یه سگ دوید توی جاده و سریع ترمز کردم که چنان محکم رفتم توی شیشه که کیسه هوا هم کار ساز نبود و محکم پیشونی م به شیشه ماشین خورد.
خوردم به شیشه و افتادم روی صندلی.
اخی گفتم و دستمو به سرم گرفتم که گرم شد و خون از لای انگشت هام زد بیرون.
اه ی گفتم و همین جور دستمو گرفتم روی پیشونی م و راه افتادم.
تا رسیدم بهشت زهرا خون ش خشک شد. و موهامو یه طوری گذاشتم که روی پیشونی مو بپوشونه ولی بازم خون معلوم بود.
پیاده شدم و خواستم برم تو که نگاهم به پسر بچه افتاد که گل می فروخت.
لب زدم:
- اقا پسر گل چنده؟
سر بلند کرد و گفت:
- شاخه ای 15 ابجی.
تقریبا 20 شاخه بود.
هر چی پول نقد باهام بود و دراوردم 900 تومن بود بهش دادم و گفتم:
- همه اشو بده بقیه اش هم مال خودت.
یکم نگاهم کرد و گفت:
- فیلمه؟
سری به عنوان منفی تکون دادم و گل ها رو برداشتم و راه افتادم که بلند داد زد:
- خیلی دوووووست دارم ابجی خیلی ماهی راستی نگفتم خیلی خوشکلی.
لبخندی روی لبم نقش بست و برگشتم به عقب بهش نگاه کردم که با دو رفت.
گل ها رو توی بغلم گرفتم و یه راست سمت مزار ننه گلی رفتم.
وقتی رسیدم کلی خاک خورده بود مزارش .
گل ها رو کنار گذاشتم یه بطری گلاب خریدم و برگشتم نشستم پایین قبرش و گلاب رو ریختم خم شدم با دستم پاک می کردم قبر شو و گفتم:
- سلام ننه گلی جون
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩
🎩❄️
🎩
ࢪمآن✉➣⇩
🧡عࢪوسننہاممیشۍ؟🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت27
#باران
همین جور که مزارشو می شستم گفتم:
- جون باران ناراحت نشو از دستم خودت می بینی چقدر زندگیم تغیر کرده شرمنده ننه گلی یادم رفت زود تر بیام.
گل ها رو پر پر کردم روی سنگ قبرش که کل سنگ قبر ش پر شد از گل.
به اسم ننه گلی که روی سنگ قبر هک شده بود چشم دوختم و اشکام از چشمم سر خورد پایین.
رفتم به اون شب ی که مامان با ننه گلی دعوا کرد گفت گلدون اتاق و تمیز نکرده درست و گل مورد علاقه اش خشک شده انقدر داد زد سر ننه گلی بدبخت که ترسید یه قدم عقب رفت و از پله ها افتاد پایین مرد.
روی قبر دراز کشیدم و اشکام روی قبر ننه گلی ریخت با دستام سنگ قبر رو بغل کردم و گفتم:
- ننه گلی از وقتی رفتی من خیلی تنها شدم خیلی ای کاش نمی رفتی ننه گلی من خیلی دلم برات تنگ شده.
انقدر اشک ریختم که نفهمیدم کی خوابم برد.
با صدای یه مردی چشم باز کردم نگهبان بهشت زهرا بود.
نشستم که گفت:
- دخترم حالت خوبه؟
سری تکون دادم و گفتم:
- اره ممنون.
به ساعت نگاه کردم که 7 بود یعنی از صبح ساعت 10 تاحالا اینجا خوابیدم؟
از ننه گلی خداحافظ ی کردم و از بهشت زهرا بیرون اومدم سوار ماشین شدم و سمت اردوگاه رفتم.
18 تا تماس از امیرعلی داشتم.
وقتی رسیدم درو باز کردن و داخل رفتم پیاده شدم و رفتم سالن صدای نگران امیرعلی تا بیرون می یومد:
- جواب نمی ده حتما باز اقا خان می خواد یه بلایی سرش بیاره.
فرمانده:
- دوباره بگیرش.
درو باز کردم رفتم تو که سر همه اسون چرخید سمتم.
سلام کردم و روی صندلی ولو شدم.
امیرعلی با دهن باز نگاهم کرد که گفتم:
- چته مگه جن دیدی؟
جلو اومد به پیشونی م دست زد که دردم گرفت و صورتم جمع شد و گفت:
- سرت چی شده؟پیشونی و صورت و دستت خونیه!همه جات خاکیه رنگت پریده اقا خان خواست بلایی سرت بیاره؟
سری به عنوان منفی تکون دادم و گفتم:
- نه اون که جرعت نداره سرم وقتی رفتم نزدیک بود با یه سگ تصادف کنم ترمز کردم رفتم تو شیشه خاک لباسمم رفته بودم سر خاک ننه گلی اونجا خوابم برد خاکی شدم رنگمم چون تو سرما بودم اینطور شده.
نفس شو با صدای بلندی فوت کرد و گفت:
- خدایا از دست این بشر.
کش قوسی به بدن م دادم و گفتم:
- چرا؟سالم جلوت وایسادم که من نمی دونم تو چرا همش استرس منو داری؟نکنه عاشقم شدی؟
امیرعلی گفت:
- عشق چیه این عملیات منه اگه بلایی سر تو بیاد من عذاب وجدان ولم نمی کنه!باید مراقبت باشم تا این عملیات تمام کنه یا چیزی ت بشه من چطور این پرونده رو حل کنم ها؟
پوزخندی زدم و گفتم:
- خوب همینو بگو بگو کارم گیره پیشت دیگه می دونم هیج گربه ای محظ رضای خدا موش نمی گیره نیاز نیست نگران باشی من چیزی م نمی شه عملیاتت تمام می شه.
پاشدم که گفت:
- من عصبی بودم منظورم این نبود.
جلوش وایسادم و گفتم:
- منظور تو خوب فهمیدم.
اومدم برم که گفت:
- من واقعا نگرانت شدم.
پوزخندی زدم و گفتم:
- از دروغ خوشم نمیاد ساعت 9 جلوی در خونه اقاخان می بینمت.
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩
🎩❄️
🎩
ࢪمآن✉➣⇩
🧡عࢪوسننہاممیشۍ؟🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت28
#باران
سمت در رفتم که قدمی عقب رفت و درو بست و گفت:
- باشه من دروغ گو بمون حالت بهتر شد برو.
نگاه عصبی مو بهش دوختم و گفتم:
- نترس من بدتر از این هم بوده اوضاع ام جون سالم به در بردم این چیزی نیست اتفاقی واسم نمی یوفته که پرونده ات معلق بمونه.
چشاشو بست و گفت:
- واسه خودت می گم شبه خطرناکه بمون حالت جا بیاد بعد باهم می ریم.
هلش دادم کنار و گفتم:
- خودم می خوام برم نیازی به تو ندارم.
درو باز کردم که بازومو گرفت کشید عقب درو بست مستقیم برد روی صندلی نشوندم و داد کشید:
- بمووووووووون خوب شو بعد بروووووووو.
بلند شدم و توی صورت ش داد کشیدم:
- حق نداری سررررر من داد بزنییییییییییییییی فکر کردی کیییییی؟
دستاشو بالا اورد و گفت:
- باشه باشه ببخشید بشین توروخدا بشین حالت بهتر شد برو بشین فقط.
با خشم بهش نگاه کردم و نشستم تا دید اروم گرفتم نفس شو فوت کرد از توی کمد جعبه کمک های اولیه رو اورد گذاشت روی میز روی پنبه اب ریخت و اورد سمت صورتم و خون رو پاک کرد نگاه عصبی مو بهش دوختم زدم زیر دستش که پنبه از دست ش افتاد و گفتم:
- من نیازی به کمک کسی ندارم.
بلند شدم بطری اب و برداشتم گرفتم رو صورتم و شستم یه چسب کندم زدم روی زخمم و نشستم سر جام.
هنوز همون جور مونده بود نشست و گفت:
- هر دختر دیگه ای بود کلی باید ناز می کرد تا این زخم و تمیز می کرد!
حالت طلبکارانه و عصبی گفتم:
- من کسی نبوده مثل بقیه دخترا لی لی به لالام بزاره که لوس بازی بلد باشم خودم یاد گرفتم خودم دست خودمو بگیرم بلند شم.