eitaa logo
{🇮🇷 عاشقان شهادت 🇮🇷}
109 دنبال‌کننده
3.5هزار عکس
4.1هزار ویدیو
18 فایل
{♥️بسم رب الشهدا♥️} شروعمون = 1403/12/9 پایان = ان شالله شهادت🤍 هفت تا دوست صمیمی و شیطون...😁 کپی؟! حلال ولی شرط داره... ۱ صلوات برای ظهور امام زمان و دعای شهادت برای ادمینا 🌱 چنل ناشناسمون : https://eitaa.com/nashenas_asheghan
مشاهده در ایتا
دانلود
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی راجب صفت الرحمن و الرحیم اون حرف میزنم:
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی از معامله با خدا حرف میزنم:🤍ََِ. ً`ِ
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دغدغه ام تو هر شرایطی:🦦🫱🏼‍🫲🏼
15.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌿" ((= _وقتی از قدرت ایمان حرف میزنم :🤏🏻>>>
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩 🎩❄️ 🎩 ࢪمآن✉➣⇩ 🧡عࢪوس‌ننہ‌ام‌می‌شۍ؟🧡 امیرعلی خندید و گفت: - تاحالا کسی بهت گفته خیلی دختر پرویی هستی؟ دستمو زیر چونه ام زدم و گفتم: - پرو نبودم انقدر زرنگ نبودم ولی نیاز نیست کسی بگه خودم می دونم می دونی چیه امیرعلی؟ سری تکون داد و گفت: - چیه؟ گفتم: - اگر پرو نباشم الان تو از من حساب نمی بردی ولی با این پرویی یه ابهتی دارم که صد تا پسر نداره. خندید و گفت: - باشه. سری تکون دادم و گفتم: - میای امشب هم بریم یه امام زاده دیگه؟دیشب خیلی خوش گذشت. امیرعلی پرونده رو باز کرد و گفت: - کلا انگار یادت رفته من پلیسم و برای چی تو اینجایی. گفتم: - نه یادم هست بگو می خوای چیکار کنی انجام بدیم که تا شب وقت مون ازاد بشه. امیرعلی گفت: - چند تا هارد می خوام که توی اتاق شخص اقاخان هست دم دست هم نیست حتما جاسازه می تونی برام بیاری شون؟ سری تکون دادم و گفتم: - حله نقشه اینکه ما می ریم اونجا تو می ری سمت بقیه خوش و بش می کنی با مردا میرین توی حیاط دور همی می گیرین اقا خان و به خودت امیدوار می کنی مسابقه تیر اندازی راه می ندازی به رسم خان های قدیم و یه قرص بهت می دم 5دقیقه بیهوش ت می کنه و بعد بهوش میای تا اونجا دور تو ان که مبادا برای خان اینده مشکلی پیش بیاد من کار و تمام می کنم خوبه،؟ امیر علی سری تکون داد و گفت: - مغز متفکر یعنی همین حله فقط دوربین دم در اتاق اقا خان به گوشیش وصله ممکنه چک کنه همون لحضه ها ؟ لب زدم: - سیستم ش دستمه برای نیم ساعت هک ش می کنم. سری تکون داد و گفت: - سیستم شو بده دست بچه های اطلاعات. باشه ای گفتم
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩 🎩❄️ 🎩 ࢪمآن✉➣⇩ 🧡عࢪوس‌ننہ‌ام‌می‌شۍ؟🧡 رو به امیرعلی گفتم: - ببین یکم باید شبیهه اقا زاده ها رفتار کنی خشن باشی بد و بیراه بگی زور بگی دستور بدی بداخلاق باشی چند بار هم سر من داد بزنی طوری که انگار زور فقط با توعه! نگاه چپی بهش انداختم و گفتم: - فقط واسه فیلم بازی کردن سرم داد می زنی بعدشم میای ازم معذرت می خواهی می کنی فهمیدی؟ امیرعلی خندید و سری تکون داد و گفت: - اگه معذرت خواهی نکردم چی؟ تکیه دادم و پامو روی پام انداختم و گفتم: - عا عا نشد اونوقت مرحله ی بعدی عملیات من کمکت نمی کنم. امیرعلی دستاشو روی میز گذاشت و گفت: - سخت شد که!باشه معذرت خواهی می کنم خوب می گفتی. سری تکون دادم و گفتم: - بعد اینکه باید رسم های قدیم و به جا بیاری شکار بری مراسم تیراندازی راه بندازی دورهمی مردونه بگیری ببین کلا بگم یه چیز مهم که باید داشته باشی جذبه ابهت و سگ اخلاقیه!اینا رو فراموش کنی لو رفتی گفته باشم. امیرعلی سری تکون داد و گفت: - باشه حواسم هست. یکم فکر کردم و گفتم: - تا شب کلی وقت هست من می رم تا جایی برمی گردم تو هم کارایی که بهت گفتم مرور کن نفهمن حرکاتت نمایشی هست! بلند شدم که امیرعلی گفت: - کجا؟باید من همیشه بدونم تو کجایی دیگه! از در زدم بیرون و با صدای بلندی گفتم: - گفتم برمی گردم کاری داشتی زنگ بزن. بیرون اومدم سوار ماشین شدم و دور زدم از اردوگاه خارج شدم. پامو روی پدال گاز گذاشتم و با سرعت سرسام اوری حرکت کردم که یهو یه سگ دوید توی جاده و سریع ترمز کردم که چنان محکم رفتم توی شیشه که کیسه هوا هم کار ساز نبود و محکم پیشونی م به شیشه ماشین خورد. خوردم به شیشه و افتادم روی صندلی. اخی گفتم و دستمو به سرم گرفتم که گرم شد و خون از لای انگشت هام زد بیرون. اه ی گفتم و همین جور دستمو گرفتم روی پیشونی م و راه افتادم. تا رسیدم بهشت زهرا خون ش خشک شد. و موهامو یه طوری گذاشتم که روی پیشونی مو بپوشونه ولی بازم خون معلوم بود. پیاده شدم و خواستم برم تو که نگاهم به پسر بچه افتاد که گل می فروخت. لب زدم: - اقا پسر گل چنده؟ سر بلند کرد و گفت: - شاخه ای 15 ابجی. تقریبا 20 شاخه بود. هر چی پول نقد باهام بود و دراوردم 900 تومن بود بهش دادم و گفتم: - همه اشو بده بقیه اش هم مال خودت. یکم نگاهم کرد و گفت: - فیلمه؟ سری به عنوان منفی تکون دادم و گل ها رو برداشتم و راه افتادم که بلند داد زد: - خیلی دوووووست دارم ابجی خیلی ماهی راستی نگفتم خیلی خوشکلی. لبخندی روی لبم نقش بست و برگشتم به عقب بهش نگاه کردم که با دو رفت. گل ها رو توی بغلم گرفتم و یه راست سمت مزار ننه گلی رفتم. وقتی رسیدم کلی خاک خورده بود مزارش . گل ها رو کنار گذاشتم یه بطری گلاب خریدم و برگشتم نشستم پایین قبرش و گلاب رو ریختم خم شدم با دستم پاک می کردم قبر شو و گفتم: - سلام ننه گلی جون
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩 🎩❄️ 🎩 ࢪمآن✉➣⇩ 🧡عࢪوس‌ننہ‌ام‌می‌شۍ؟🧡 همین جور که مزارشو می شستم گفتم: - جون باران ناراحت نشو از دستم خودت می بینی چقدر زندگیم تغیر کرده شرمنده ننه گلی یادم رفت زود تر بیام. گل ها رو پر پر کردم روی سنگ قبرش که کل سنگ قبر ش پر شد از گل. به اسم ننه گلی که روی سنگ قبر هک شده بود چشم دوختم و اشکام از چشمم سر خورد پایین. رفتم به اون شب ی که مامان با ننه گلی دعوا کرد گفت گلدون اتاق و تمیز نکرده درست و گل مورد علاقه اش خشک شده انقدر داد زد سر ننه گلی بدبخت که ترسید یه قدم عقب رفت و از پله ها افتاد پایین مرد. روی قبر دراز کشیدم و اشکام روی قبر ننه گلی ریخت با دستام سنگ قبر رو بغل کردم و گفتم: - ننه گلی از وقتی رفتی من خیلی تنها شدم خیلی ای کاش نمی رفتی ننه گلی من خیلی دلم برات تنگ شده. انقدر اشک ریختم که نفهمیدم کی خوابم برد. با صدای یه مردی چشم باز کردم نگهبان بهشت زهرا بود. نشستم که گفت: - دخترم حالت خوبه؟ سری تکون دادم و گفتم: - اره ممنون. به ساعت نگاه کردم که 7 بود یعنی از صبح ساعت 10 تاحالا اینجا خوابیدم؟ از ننه گلی خداحافظ ی کردم و از بهشت زهرا بیرون اومدم سوار ماشین شدم و سمت اردوگاه رفتم. 18 تا تماس از امیرعلی داشتم. وقتی رسیدم درو باز کردن و داخل رفتم پیاده شدم و رفتم سالن صدای نگران امیرعلی تا بیرون می یومد: - جواب نمی ده حتما باز اقا خان می خواد یه بلایی سرش بیاره. فرمانده: - دوباره بگیرش. درو باز کردم رفتم تو که سر همه اسون چرخید سمتم. سلام کردم و روی صندلی ولو شدم. امیرعلی با دهن باز نگاهم کرد که گفتم: - چته مگه جن دیدی؟ جلو اومد به پیشونی م دست زد که دردم گرفت و صورتم جمع شد و گفت: - سرت چی شده؟پیشونی و صورت و دستت خونیه!همه جات خاکیه رنگت پریده اقا خان خواست بلایی سرت بیاره؟ سری به عنوان منفی تکون دادم و گفتم: - نه اون که جرعت نداره سرم وقتی رفتم نزدیک بود با یه سگ تصادف کنم ترمز کردم رفتم تو شیشه خاک لباسمم رفته بودم سر خاک ننه گلی اونجا خوابم برد خاکی شدم رنگمم چون تو سرما بودم اینطور شده. نفس شو با صدای بلندی فوت کرد و گفت: - خدایا از دست این بشر. کش قوسی به بدن م دادم و گفتم: - چرا؟سالم جلوت وایسادم که من نمی دونم تو چرا همش استرس منو داری؟نکنه عاشقم شدی؟ امیرعلی گفت: - عشق چیه این عملیات منه اگه بلایی سر تو بیاد من عذاب وجدان ولم نمی کنه!باید مراقبت باشم تا این عملیات تمام کنه یا چیزی ت بشه من چطور این پرونده رو حل کنم ها؟ پوزخندی زدم و گفتم: - خوب همینو بگو بگو کارم گیره پیشت دیگه می دونم هیج گربه ای محظ رضای خدا موش نمی گیره نیاز نیست نگران باشی من چیزی م نمی شه عملیاتت تمام می شه. پاشدم که گفت: - من عصبی بودم منظورم این نبود. جلوش وایسادم و گفتم: - منظور تو خوب فهمیدم. اومدم برم که گفت: - من واقعا نگرانت شدم. پوزخندی زدم و گفتم: - از دروغ خوشم نمیاد ساعت 9 جلوی در خونه اقاخان می بینمت.
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩 🎩❄️ 🎩 ࢪمآن✉➣⇩ 🧡عࢪوس‌ننہ‌ام‌می‌شۍ؟🧡 سمت در رفتم که قدمی عقب رفت و درو بست و گفت: - باشه من دروغ گو بمون حالت بهتر شد برو. نگاه عصبی مو بهش دوختم و گفتم: - نترس من بدتر از این هم بوده اوضاع ام جون سالم به در بردم این چیزی نیست اتفاقی واسم نمی یوفته که پرونده ات معلق بمونه. چشاشو بست و گفت: - واسه خودت می گم شبه خطرناکه بمون حالت جا بیاد بعد باهم می ریم. هلش دادم کنار و گفتم: - خودم می خوام برم نیازی به تو ندارم. درو باز کردم که بازومو گرفت کشید عقب درو بست مستقیم برد روی صندلی نشوندم و داد ‌کشید: - بمووووووووون خوب شو بعد بروووووووو. بلند شدم و توی صورت ش داد کشیدم: - حق نداری سررررر من داد بزنییییییییییییییی فکر کردی کیییییی؟ دستاشو بالا اورد و گفت: - باشه باشه ببخشید بشین توروخدا بشین حالت بهتر شد برو بشین فقط. با خشم بهش نگاه کردم و نشستم تا دید اروم گرفتم نفس شو فوت کرد از توی کمد جعبه کمک های اولیه رو اورد گذاشت روی میز روی پنبه اب ریخت و اورد سمت صورتم و خون رو پاک کرد نگاه عصبی مو بهش دوختم زدم زیر دستش که پنبه از دست ش افتاد و گفتم: - من نیازی به کمک کسی ندارم. بلند شدم بطری اب و برداشتم گرفتم رو صورتم و شستم یه چسب کندم زدم روی زخمم و نشستم سر جام. هنوز همون جور مونده بود نشست و گفت: - هر دختر دیگه ای بود کلی باید ناز می کرد تا این زخم و تمیز می کرد! حالت طلبکارانه و عصبی گفتم: - من کسی نبوده مثل بقیه دخترا لی لی به لالام بزاره که لوس بازی بلد باشم خودم یاد گرفتم خودم دست خودمو بگیرم بلند شم.
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩 🎩❄️ 🎩 ࢪمآن✉➣⇩ 🧡عࢪوس‌ننہ‌ام‌می‌شۍ؟🧡 گوشیم زنگ خورد بی حوصله سرمو روی میز گذاشتم و دکمه اتصال و زدم که صدای یه دختری پیچید: - هوی دختره ی عجیب و غریب عوضی منو یادت میاد؟ سر بلند کردم صداش اشنا بود گفتم: - همون دختره ی بیشعور بی شخصیت نیستی که تو مدرسه حساب تو رسیدم؟ با خشم گفت: - بی شخصیت خودتی ببین من کارتو بی جواب نمی زارم اگه جرعت داری یه ساعت دیگه بیا میدون فوتبال خاکی توی جاماران تا حساب تو برسم. پوزخندی زدم و گفتم: - نه بابا؟خودت تنهایی؟ با حرص گفت: - رفقا هم هستن. خندیدم که بیشتر حرص ش در بیاد و گفتم: - خودم می دونستم اخه تنها که جرعت نداشتی حتی زنگ بهم بزنی بمون میام . قطع کردم بلند شدم که امیرعلی هم بلند شد و گفت: - کجا باز کجا؟ با حرص بهش نگاه کردم و گفتم: - به توچه؟ گفت: - ما الان همکاریم باید من بدونم. دست به کمر گفتم: - قرار شد کمکت کنم و در اضای کمک هم یه چیزایی بهم بدی دیگه یادم نمیاد چک کرده باشیم باهم که من هر جا برم هر کاری بکنم رو با تو هماهنگ کنم برو کنار یالا. لب زد: - مگه تو لاتی می خوای پاشی بری دعوا؟اون احمقه تو چی؟توهم احمقی؟ هوووفی کشیدم و گفتم: - من باید جواب این دختره رو بدم تو دلم مونده یه دل سیر کتک ش بزنم. خواستم درو باز کنم که امیرعلی تقریبا داد کشید: - اصلا تو زن منی تا من نگفتم حق نداری جایی بری. بهش نگاه کردم که جدی بهم نگاه می کرد. یهو پقی زدم زیر خنده. روی دلم خم شده بودم و می خندیدم. همه متعجب بهم نگاه می کردن. خوب که خندیدم گفتم: - اقا مثلا الان شدی اقا بالا سر؟یا غیرتی شدی روم؟بیخیآل عمو بیا برو اون ور می خوام برم من مامان و بابام تاحالا یه بار روم غیرتی نشدن حالا تو از راه نرسیده تازه یادت اومده من زن تم برو کنار سالم میام که به عملیاتت برسیم برو کنار. کنارش زدم و از در زدم بیرون. سوار ماشین شدم و سمت ادرسی که داده بود راه افتادم. تمام جاساز هامو چک کردم اوکی بود. وقتی رسیدم دختره با ۲ تا دختر دیگه و ۲ تا پسر توی میدون فوتبال بودن. با نیشخند نگاهم می کرد شاید فکر می کرد الان می رم و پیاده نمی شم! پیاده شدم و سمت شون رفتم که تعجب کردن. وایسادم جلوشون و گفتم: - جوجه لشکر کشی کردی؟ چشاش از عصبانیت دو دو می زد.
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩 🎩❄️ 🎩 ࢪمآن✉➣⇩ 🧡عࢪوس‌ننہ‌ام‌می‌شۍ؟🧡 حتم دارم دوست داره خرخره امو بجوعه. داد زد: - بزنیدش بچه . خو‌دش اولین نفر حمله کرد سمتم و چنان عربده می کشید یکی فکر می کرد جمونگه. پامو بالا اوردم و یه ظربه محکم کوبیدم به گردن ش که الحمدالله حناق گرفت بیهوش افتاد روی زمین. اه با این صداش گوشام هنوز ویز ویز می کرد. دوتا دختره اومدن سمتم و یکی شون خواست موهامو بکشه که جا خالی دادم و نشستم مشت محکمی به دلش زدم و اون یکی رو هم کوبیدم توی ساق پاش که هر کدوم یه طرف پهن شدن. به پسرا نگاه کردم که معلوم بود از خودم بزرگ ترن. اومدن سمتم دونفری قدمی عقب رفتم تا ببینم حرکت اول شون چیه و غافلگیر نشم. پسره با مشت اومد تو صورتم که سرمو کشیدم کنار دستشو گرفتم پیچوندم از پشت که صدای تررق گفتن ش بلند شد. یهو پهلوم اتیش گرفت. چشام گشاد شد تنها کاری که تونستم بکنم این بود که یه ظربه ی محکم با پام بزنم به ساق پای پسره که از پشت چاقو رو فرو کرده بود توی پهلوم. انقدر محکم زدم که صدای ترق خورد شدن استخون هاش پیچید و داد کشید افتاد. با درد عقب عقب رفتم و به فنس دور زمین چسبیدم. سر خوردم نشستم به چاقو نگاه کردم گرفتم ش و در اوردمش که ضعف رفتم و چشام سیاهی رفت. زیاد بزرگ نبود ولی زخم ش عمیق بود. باید می رفتم بلند شدم و از فنس ها گرفتم از زمین بیرون اومدم سوار ماشین شدم و حرکت کردم وقتی از اونجا دور شدم یه گوشه زدم بغل با شالی که توی ماشین بود پهلومو کامل بستم تا جلوی خون ریزی رو بگیره. از درد عرق سرد روی پیشونی م نشسته بود. باید می رفتم ی سریع با امیرعلی می رفتیم مهمونی امشب. سمت پادگان رفتم و سعی کردم نشون ندم که حالم بده. درو باز کردم رفتم توی اتاق لب گزیدم تا درد مو کنترل کنم و گفتم: - بریم؟یه ساعت دیگه مهمونیه. امیرعلی یه چیزایی با همکار هاش در میون می زاشت و گفت: - بیا بشین الان می ریم. همون جور وایسادم اما سرپا بودم واقعا بهم فشار می یاورد و بیشتر عرق می کردم. خودمو به صندلی رسوندم و روش نشستم که اخ ریزی از دهنم در رفت. امیرعلی بهم نگاه کرد و گفت: - خوبی؟چیکار کردی؟ قشنگ معلوم بود دلگیره و انگار قهره باهام. به درک. گفتم: - ناکار شون کردم انتظار دیگه ای داشتی؟ با دقت بهم نگاه کرد و گفت: - حالت خوبه؟رنگ و روت پریده مثل گچ شدی. خواستم بگم خوبم که درد یهویی پیچید توی بدن ام و میز و چنگ زدم و اییی بلندی گفتم. وحشت زده نگاهم کرد بلند شد و بهم نگاه کرد و گفت: - تو لباس ت خونیه؟ روی دلم خشم شدم که نشست جلوی پام و بقیه دورم دایره زدن و هرکی یه سوال می پرسید. با نفس نفس سرمو روی میزگذاشتم و گفتم: - چیزی نیست چاقو خوردم
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩 🎩❄️ 🎩 ࢪمآن✉➣⇩ 🧡عࢪوس‌ننہ‌ام‌می‌شۍ؟🧡 امیرعلی با صدای ضعیفی گفت: - چی! چشامو بستم که بیهوش شدم. چشم که باز کردم توی یکی از اتاق های دیگه ی اردوگاه روی یه تخت که خیلی هم سفت بود دراز کشیده بودم. یه دختر هم کنار تخت بود و داشت سرمم رو تنظیم می کرد. وقتی دید چشام بازه لبخند زد و گفت: - بیدار شدی خانومی؟ با لحن مهربون‌ ش اخمام وا شد و گفتم: - اره . خواستم بشینم که شونه هامو گرفت و نزاشت خوابوندم و گفت: - کجا عزیزم تازه زخم تو بخیه کردم باید استراحت کنی. پوفی کشیدم و سری تکون دادم که گفت: - برمی گردم گلم باید سلامتی ت رو گذارش بدم سرگرد خیلی نگرانت بود. متعجب گفتم: - سرگرد کیه؟ بلند شد و چادر شو سرش کرد و گفت: - سرگرد طلوعی! و رفت بیرون. سرگرد طلوعی کیه دیگه؟بسم الله نشستم و سرم رو در اوردم انداختم کنار. زخمم یکم سوز می داد فقط. از در بیرون زدم و وارد اتاق جلسه شدم. همون دکتر داشت به امیرعلی گزارش می داد امیرعلی با دیدن من چشاش گرد شد و گفتم: - امیر علی بریم؟امشب که یادت نرفته. دکتره با صدام برگشت و با بهت نگاهم کرد و گفت:. - تو چطوری بلند شدی؟درد نداری؟ لباس مو مرتب کردم و گفتم: - نه مگه من سوسولم به خاطر یه چاقو درد داشته باشم. نگاهی به امیرعلی انداخت و گفت: - ایشون واقعا دختر هستن؟ امیرعلی سری تکون داد و دختره با تعجب نگاهم کرد که گفتم: - والا من که دخترم همچین از دختر بودن خوشم نمیاد یکم پسرونه بار اومدم. امیرعلی رو به دکتره گفت: - ممنون شما زحمت کشیدید می گم شما رو برسونن اردوگاه هاتون. دختره خواهش می کنمی گفت و قبل اینکه بره بیرون گفت: - خیلی خوشکلی عزیزم بیشتر مراقب خودت باش. ابرویی بالا انداختم و نیمچه لبخندی زدم. وقتی رفت رو به امیرعلی گفتم: - سرگرد طلوعی کیه می گن نگران من شده بود؟ امیرعلی دست به سینه نگاهم کرد و گفت: - من. گیج شدم و گفتم: - ها. دوباره گفتم: - پووف یادم رفت پسرعموم نیستی اوکی بریم؟ نشست و گفت: - چجوری چاقو خوردی؟ نشستم و گفتم: - بازجوییه؟ نه ای گفت. که گفتم: - وقتی رفتم اونجا اون دختره ی ترسو دوتا دختر دیگه با دوتا پسر دیگه با خودش اورده بود از من بزرگ تر بودن همه رو زدم اخرین پسره نامردی کرد حریف م نشد چاقو زد زدمش و بعد هم برگشتم همین. امیرعلی با خشم گفت: - این کارا چیه مگه تو لاتی؟مگه پسری؟ به همه اشون نگاهی انداختم و گفتم: - یعنی شماها که پسر این فقط می رین دعوا؟ یکی دیگه اشون که جوون تر بود گفت: - دعوا هایی مثل دعوای تو بچه بازیه کسی از ما نمی ره! ابرویی بالا انداختم و گفتم: - عجب!خوب منم بچه ام دارم بازی می کنم. امیرعلی گفت: - تو بچه ای؟ سری تکون دادم گفتم: - اره همش 17 سالمه. اون مردی که سن زیادی داشت و می خورد 50 سالش باشه و مقام ش از همه بالاتر بود لبخندی به روم زد و گفت: - من وقتی همسر مو عقد کردم 15 سالش بود وقتی هم سن تو بود یه بچه داشت و یکی رو هم باردار بود. چشمام گرد شد و با تعجب بهش نگاه کردم. یه نگاه به خودم کردم و گفتم: - واقعا به من می خوره بخوام دوتا بچه داشته باشم؟اصلا به من می خوره نامزد داشته باشم چه برسه به شوهر؟ امیرعلی گفت: - کارایی که تو می کنی و چیزایی که تو بلدی توی حرفه ی پلیسی اصلا نشون نمی ده که 17 سالته شاید به قد و قواره ات نخوره ولی از مغز و اخلاق خیلی بزرگ تر از سنتی پس باید کار هاتم در حد عقل ت باشه! دست به سینه نگاهش کردم و گفتم: - می دونی چرا عقل ام بزرگ تر از سنمه؟